X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

 

ت

ک

ل

ف

...

 

نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد 1385ساعت 05:59 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (8)|

 

 

بابا دست خود آدم نیست که. دپ می زنه از بس که چرت و پرت می بینه و می شنوه. انگاری وقتی می خوام دهنمو باز کنم و حرف بزنم یکی محکم جلوشو می گیره. دقیقا همینه که گفتم. همین طوری غیر عادی و عجیب اما واقعی ِ واقعی ِ واقعی. دوست ندارم با هیچ کس حرف بزنم. حتی دوست ندارم همین الان اینجا بنویسم. اصلا دوست ندارم صدایی هم بشنوم. کاشکی آدما صدا نداشتن. اصلا بلد نبودن حرف بزنن. چی می شد تو سکوت محض زندگی می کردیم؟ Absolute Silence .... فقط همینو می خوام. سکوت محض. هیچ صدایی نیاد. هیچ کس نباشه که وقتی یه روز حس و حال نداری و از قیافه ت برداشت می شه که ناراحتی خودشو ننر کنه و عصرشم یه دلیل قانع کننده برای ناراحتیت بخواد و بعدشم بگه که امروز خیلی رو اعصاب بودی و تو دهنت باز بمونه که آخه آشغال مثلا دوست منی تو اگه دشمنم بودی چه غلطی می کردی دیگه ؟ بعدم که سکوتتو ببینه بگه که اه چرا سکوت می کنی؟ خب بگو تو هم رو اعصاب بودی .... هه هه ... مردم از خنده. صمیمیت منو کشته این وسط. برنامه ی زندگی همه همین شده. کسی نمی خواد یه آن فکر کنه که بابا بذار یه لحظه هم ما با اینی که لالمونی گرفته سکوت کنیم. نمی میریم که. نباید همه ش نگران لحظه های گذرنده ی خودمون باشیم که. نباید برای هر حس و حالی یه دلیل قانع کننده و منطقی و محکمه پسند داشته باشیم. مگه داریم می ریم دادگاه لاهه محاکمه کنیم خودمونو؟ بابا بیا پایین! ما آدمیم این پایینیم. خبری هم نیست. هیچی هم نیستیم. آخرشم معلوم نیست چی به سرمون میاد. اینا رو من نمی دونم. فقط می دونم که نباید اینقدر آشغال بود. کسی اینجا نمی دونه یه ذره سکوت رو از کجا می شه خرید؟

در ضمن ... من بدم میاد کسی فکر کنه که من کوچولوئم و احتیاج به مراقبت دارم. وای چقدر چیز هست که باید توضیح بدم ...

آخه تا کی می خوایم برا همدیگه مادر پدر و خواهر و برادر و دوست دلسوز باشیم؟ ... به چند تا دوست معمولی بی خیال نیازمندیم ...

 

نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1385ساعت 07:08 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

 

SPSS عبارت است از statistical pakage for social sience . او بسیار برنامه ی باحالی می باشد. آنقدر باحال که حتی می تواند برای میزان دل گرفتگی شما نمودار بکشد و یا حتی درصد خلیت ما را بیان کند.

و ما بسیار خجسته دل می باشیم که در گرمای مرداد ماه هم دل از آن ساختمان قرمز نمی کنیم و به سایت و محتویاتش وفاداریم! و من دلم از اون مانتو چین چینی ها می خواد !

نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1385ساعت 04:04 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

آن هنگام که عطر بهار نارنج در آن کلام مقدس پیچید، من، تو را، از پشت چشمان بسته ام دیدم. خوبی های تو را و لطف تو را. بهار نارنج را به نسیم بسپار. و اگر خواسته ام را خواستی، کتاب را به نشانه ی عهدی میان ما با خود ببر.

اگرنه، .... بماند/

 

                                                                       شیدا

نوشته شده در سه‌شنبه 24 مرداد 1385ساعت 11:40 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

 

خدایا تو کجایی؟ بیا بگو که هستی. بیا بگو که پشت مایی. نمی دونی از این پایین هیچ چیز اون بالاها معلوم نیست. به خدا هر چی چشمامو می مالم نمی تونم حتی یه ذره از نورتو ببینم. حتی برق بالای فرشته هات.

خدایا جریان این دنیای بدون تو چیه؟ اگه هستی پس کوشی؟ مگه نباید تو رو حس کنیم؟ خب یه کم با احساس تر ما رو می آفریدی ... خدایا چی می شد بودی؟ چی می شد ؟ ....

خدایا نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته ... با تویی که اون بالایی و من این پایین. چطوری حرف بزنم آخه با تویی که هر چی چشمامو می مالم ........

خدایا بسه دیگه. قیامت کن ما بریم. اصلا ببر جهنم راحتمون کن. باور کن دیگه هیچ کاری تو این دنیا نداریم. می بینی که ... افتادیم به جون هم ... بچه های همدیگه رو می کشیم، خونه ی همدیگه رو داغون می کنیم، احساس همدیگه رو نابود می کنیم، صاف تو چشمای هم نگاه می کنیم و گند می زنیم به قلب و روح و شخصیت و همه چیز هم ... خدایا ما آشغالیم. همه مون. چرا هیچ کاری نمی کنی؟ ...

ما یه سری آشغالیم که حالمون از هم به هم می خوره، از هم انتظار داریم خستگی هامونو قورت بدیم و نیشمون تا کجا باز باشه ... خدایا ما خیلی بد تر از این هاییم. تو که می بینیمون.

اصلا تسلیم. خدایا ما باختیم. تو بردی. ما نابود شدیم. تموم شدیم. این تویی که همیشه هستی. همیشه می مونی. ولمون کن ما رو بذار بریم. بذار بریم یه جا تو زمان گم شیم. بریم یه جا هیچ اثری ازمون نمونه. بریم تو خلا. بریم همون جایی که قبل از خلق شدنمون بودیم ... خدایا ... راستی ما قبل از خلق شدنمون کجا بودیم؟ ... برگردونمون همون جا ...

آهای ستاره ها ... شما ندیدینش؟ . . .

 

 

 

خاموش باش ، مرغک دریایی
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب

شاملو

نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1385ساعت 09:31 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

 

سلام.

مزاحمتان شدم شما را یک نصیحت دوستانه بکنم. آن هم این می باشد که تا می توانید بچه ی آخر نشوید. زیرا شصت سالتان هم که بشود باز کوچیکه باقی خواهید ماند.

 

در ضمن

 

گاد جان،

می خواستم خواهش کنم یک شب پایین بیایید تا با هم آواز بخوانیم.

امضاء : مهم نیست.

 

زت زیاد!

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 مرداد 1385ساعت 12:41 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

نه. نه .من نیستم. نمیام. چه خبر؟ ساعت چنده ؟ غر نمیزنیا امروز. مهمون ای. چته؟ چمه؟ میام. غر؟ نه. جاده. جاده. جاده. دریا. دریاچه. آبی. آبی. آبی. خنده. بچه قورباغه ها. می پرن. می ترسن. مرداب. لجن. درخت. چوب. غر؟ دلم تنگه. دل منم تنگه. سکوت. سکوت. سکوت. کفش نقره ای نداشتم. می تونستم. می تونستم. نمی تونستم؟ خنده. بغض. خنده. دریاچه. آبی. نفس. هوا. بچه قورباغه ها. می ترسن. فرار می کنن. من. غر؟ میام. می خوام بیام. 120 تا. کمه. 210 تا. خط ترمز. گارد ریل؟ جاده. جاده. تهران. من می شینم. جاده. جاده. جاده. سرتو بذار بخواب. می ترسم. میلرزم. دکتر بیهوشی؟ بی خیال. مهمون ای. گیر نده. بی خیال. غر نمی زنیا. جاده. جاده. جاده. پارک وی. فرشته. پل رومی. پلیس. سلام. خط ترمز. خوابم میاد. سردمه. کولر. گرممه. می ترسم. مثل بچه قورباغه ها. می لرزم. مثل بچه قورباغه ها. فرار می کنم. مثل بچه قورباغه ها.  م ی م ی ر م   مثل بچه قورباغه ها ... نقطه/

نوشته شده در جمعه 13 مرداد 1385ساعت 12:47 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

 حکایت دوستی های بی در و پیکر و مزخرف ما .

 

 

سلام

سلام. خوبی؟

مرسی. تو چطوری؟

منم خوبم.

چه خبر؟

هیچی. تو چه خبر؟

هیچی.

اوا اون دیواره رو ... هه هه هه.

آره چه جالب. ها ها ها.

خب دیگه چه خبر؟

هیچی. تو چه خبر؟

هیچی ...

اوا دماغ اون آقاهه رو ... ها ها ها.

آخ چه با مزه. هه هه هه.

عجب! ... حالا دیگه چه خبر؟

هیچی. چه خبر تو؟

هیچی دیگه ... ای واااای ابرای آسمونو! ها ها ها.

ااااااااا چه با حال! هه هه هه.

آره دیگه ... خب ... دیگه چه خبر؟!

خبری نیست! هیچی ... تو چه خبرا ؟

هیچی.

ااااا اون خانومه رو! هه هه هه.

اااا راست می گی! ها ها ها.

خب ... می گفتی! دیگه چه خبرا ؟

هیچی دیگه. تو چه خبر حالا ؟

هیچی دیگه ... اوا اون مورچه هه رو .... ها ها ها

.....

...

..

.

نوشته شده در پنج‌شنبه 5 مرداد 1385ساعت 12:01 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|

 

 

نوشته شده در جمعه 23 تیر 1385ساعت 06:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

حوصله کن ری را ... خواهیم رفت. اما خاطرت باشد ... همیشه این تویی که می روی، همیشه این منم که می مانم ...

 

 

بام تهران ... تهران غرق دود ... غرق سیاهی ... تا چشم کار می کنه غبار خستگی ... خستگیه ساعت 5 بعد از ظهر ... ساعت 5 بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی ... یک روز گرم ِ پر از نمی دانم ِ تابستانی ...

یک  ...  روز  ِ  ... گرم  ِ  ... پر  ... از ... نمی دانم  ِ  ... تابستانی  ...

 

...

نشستیم کلی کتاب من   ِ او رو تحلیل کردیم! تیکه تیکه ش کردیم. من یکی دیگه نکته ای راجعبش به ذهنم نرسید که نگفته باشم! از چرت و پرت گرفته تا حرف حساب ... بعدشم همون معلم بزرگ رو دیدیم ... البته جلوی اون ساکت شده بودم دیگه!

یه نکته ی جالب! یه جای کتاب هست که علی می گه از حرف اضافه بدم میاد ... بعد یک صفحه تمام جمله ها بدون حرف اضافه نوشته شدن ... آخر صفحه هم یک خط حروف اضافه نوشته شده!  .... وقتی گرم خوندن کتاب باشی، وقتی نوشته های اون یک صفحه ی بدون حرف اضافه رو می خونی، .... خب به نظر من که نویسنده ی کتاب این قسمت رو مرگ ارائه فرمودن! معلم بزرگ می گفت که موقع حروف چینی کتاب، تایپیسته این صفحه رو اصلاح کرده از خودش و بعدم یه یادداشت گذاشته که آقای نویسنده دستور زبان بلد نیستن! ... خیلی محترمانه ! ! !

البته همیشه هستن کسایی که نذارن تو با خودت حال کنی ... کسایی که هی بگن جو گیر شدین باز و دارین لوس بازی در میارین و ... آره اصلا به کسی چه که جوگیر شدم؟ یه کتاب گرفتم دستم، خیلی با نثر و داستانش حال کردم .... اما بیشتر با نثرش ... اصلا من این جور فضاهای قدیمی رو دوست دارم ... اصلا من عشق می کردم وقتی به خیال خودمون داشتیم شخصیت حاج فتاح رو تحلیل می کردیم ... من اصلا همیشه با تحلیل شخصیت حال می کردم ... و همون قدر هم از خودتحلیلی بدم میومده ...

یا اینکه وقتی داشتم می گفتم که فصل آخر هیچ جوری به بقیه ی کتاب نمی اومد و چرت بود حتی به نظر من و جوابهایی که شنیدم ... اِ اِ اِ اِ اِ  پاشین برین بخونینش بیاین با هم بحث کنیم!

...

 

بی خیال ..

یک  ...  روز  ِ  ... گرم  ِ  ... پر  ... از ... نمی دانم  ِ  ... تابستانی  ...

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 20 تیر 1385ساعت 09:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

 

چیز خاصی نمی خواستم بگم ... جز اینکه ناخونم شیکسته و آ آ آ آ آ آ ی ی ی ی ی ...

 

آی جوونا ... دخترا ... پسرا ... به این نصیحت من گوش کنین! خوبیتونو می خوام! پا نشین برین کلاس زبانای متفرقه! برین ترجمه همزمان! برین آریان پور! (اینو عاطفه تعریف می کنه مسئولیتش با خودش!) ... نرین اینی که من رفتم! (خدا کنه پایین مایینا اسمشو نگفته باشم!)  ....

من فکر می کنم در عمرم به اندازه ی کافی گرامر و قواعد و این چرت و پرتا خوندم. می خوام حرف زدنم قوی شه. می خوام اصطلاح یاد بگیرم. جمله های کاربردی ... اون ترجمه همزمان بدبخت همین طوری بود دیگه ... اصلا کتابش یه همچین کتابی بود ... حالا اینجا ... چشمتون روز بد نبینه! انگار داری برای کنکور زبان می خونی! احساس می کنی داری ریاضی حل می کنی وقتی مشقاتو می نویسی! یه دونه از بچه ها هم یک کلمه نمی تونن درست حرف بزنن!

نه جان من بذار فیلم گذاشتنشونو تعریف کنم! وسط زنگ تفریح قرار شده فیلم بذارن زنگ بعد! بعدش یهو کلاسی که قبلا بودیم رو عوض کردن! حالا ما هم لابد باید علم غیب داشته باشیم دیگه! گیج و ویج کلاسو پیدا کردیم این هیچی! از وقتی فیلمه شروع شد، معلممون با هیجان تمام داشت نگاه می کرد! بابا پاشو استپ بزن دو تا کلمه توضیح بده آخه! یه چیزی بگو وسطش! احساس کرده بود اکیپی اومدیم سینما! مردم هم که هاج و اج فیلم می دیدن! منم خواب بودم! تازه این رو اونقدر ضایع سانسور کرده بودن که نگو! اره کرده بودن دقیقا! اونجا که بودیم، ساسنورش اینجوری بود که معلممون استپ می زد، میزد جلو! ما هم غش غش می خندیدیم! مسخره بازی بود!

 

آره دیگه! چیز خاصی نمی خواستم بگم! ... آهان اینم خیلی دوست داشتم بگم:

 

هر دردی که انسان را نکشد، او را قوی تر می کند ... (نیچه)

نوشته شده در یکشنبه 18 تیر 1385ساعت 08:54 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

موبایلمو گرفتم دستم که اس ام اس بزنم براش که این کتاب خداس --- من ِ او رو می گم ---  اما دیدم الان که پیش دوستاشه تحویلم نمی گیره خودم  شاکی می شم .  اما آخه همین طوری شم شاکی شدم. از اینکه چقدر یه آدم می تونه منفعل باشه؟ ... خواستم باور کنم چیزی که شنیدم و صدای گریه ای که با همهمه ی خیابون قاطی شد که " مرد ... همین الان خبر دادن ... " و منی که جلوی گریه ی دیگران قفل ِ قفل می شم ... موهامو بستم بالای سرم ... خیلی بالا. از اون مدلا که وقتی سرتو تکون می دی راحت اینور اونور می شن ... جلویی هاشم ریخته بودم رو پیشونیم ... صداش تو گوشم می پیچید، از اون فشنها که تو چشماشون به جای روح، یخ گذاشتن! .... صدای آب از توحیاط می اومد ... پاشدم برم پایین گلا رو آب بدیم ... اما صاف برگشتم سر جام ... لیوان نسکافه رو گرفتم دستم ... جوش ِ جوش بود ... برادرم درست کرده بود. دوست داشتم جوشیشو. همیشه دو تا از اون بسته کوچولوها می ریزه تو یه لیوان. تلخ تر می شه و خوش مزه تر ... ام پی تری اصفهانی رو نمی دونم کی خریده بود. شایدم خودم از پستخونه ی تجریش خریدم. اونجا که سرتو از اون پنجره ی بی قواره می کنی تو و می گی فلان چیزو دارین!؟ بعد اون می گه خودت یه نگاه بنداز ... آره ... نمی دونم کی خریده بود. فقط وقتی گذاشتمش شروع کرد به خوندن "ز آگهیمان جهل ماند و جهل ماند از آگهی" ...  زنگ زد. می خواست بدونه چشه. گفتم این جوریه. گفت نیست. گفتم نشون بده که نیست. صدای همهمه می اومد. اما نه مثل اون همهمه ای که قبل ترش شنیده بودم ... اونی که با گریه و صدای ماشینا مخلوط شده بود ... نه.

خواستم بخوابم. اما تلخی ئه کارشو کرده بود. چشمام حتی زیر بار ِ بسته شدم هم نمی رفتن. صدای مامانم بود انگار. گفت موبایلتو خاموش کن بخواب. نگاش کردم. شب نمیام اونجا. بدم میاد ازشون. رفت بیرون: آدم باید هر جور آدمی رو بتونه دو ساعت تحمل کنه ... موبایلمو گرفتم دستم ... خواستم اس ام اس بزنم براش که این کتاب خداس ... بی خیال شدم ... دوروبرش شلوغ بود ... تحویلم نمی گرفت ... خودم شاکی می شدم ... به خبری که شنیده بودم فکر کردم. مرد. همین الان خبر دادن.نقطه.

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1385ساعت 05:50 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

می خوام شرح روزانه رو راه بندازم دوباره ... اصلا هم مهم نیست که چه کار بی خود و بی مزه ایه. داره نوشتن یادم می ره. حرف زدنم همین طور. با اینکه می دونم هر حرفی بزنم بعدا به نظر خودم مزخرف میاد اما این کارو می کنم چون باعث کمبود جسارت در تمام مراحل زندگی شده. یعنی همه کاریم به نظرم چیپ و مزخرف میاد و در نتیجه کلا آدم مزخرفی ام در نظر خودم .... دیگران دیگه چی فکر می کنن ...

 

طی یک حرکت نمادین، هر چی عکس تا حالا گرفته بودم رو پاک کردم ... من اگه این جوری عشقی پیش برم هیچ وقت عکاس نمی شم. اصلش تقصیر اون آدمی شد که اسمشو می ذارم دوست جون که برداشت عکسارو برد نشون یکی از دوستای حرفه ایش داد و اونم چون حرفه ای بود و منم یک آدم ِزیرِ مبتدی هستم، و علاوه بر اون ظرفیت انتقاد پذیری هم کم داشتم در این موضوع، زدم همه رو پاک کردم ... از دوست داشتنی ترین هاشون هم شروع کردم ... اصلا هم نمی خوام سوسول بازی دربیارم که ای واااای عکسام همه ی زندگیم بودن و از این حرفا ... حقمه. چون هم انتقادپذیر نیستم، هم نباید به حرف هر دوست جونی که گفت بده من عکساتو، گوش بدم ... البته اون آدم حرفه ای تقریبا چیزی که باعث نگرانی بشه نگفت .... اما من که می فهمم //// یه ذره ی یه ذره هم اولش داشت بغضم می گرفت که وااااااااای چی کار کردم! اما در نطفه خفه شد!

 

رفته بودم کتاب "من ِ او " رو بخرم که همون دوست جونه فرمودن که نخر مال منو بگیر بخون که بار معرفتی کتاب بره بالا و یک ساعت تعریف کرد که کیا اینو خوندن و اینا! حالا منم منتظرم بده بهم ... اما انتظاری بس بیهوده است چون امروز می خواست با آژانس بفرسته گفتم نه، گفت پس برو بخر چون معلوم نیست تا کی طول بکشه! ...

راستی اون معلم بزرگی که دیدم یه کسی تومایه های همین نویسنده ی این کتاب بود ... یعنی من که از دور خیال کردم خودشه! اما از نزدیک دیدم نه! بعدشم بحث راجع به همین کتاب شد و منم اومدم مدرک رو کنم که کتابای ایشون در فلان زمان، توقیف شده بعد اجازه ی چاپ پیدا کرده که آقای معلم بزرگ فرمودن همچین چیزی نیست بعد من مدرک معتبر رو کردم و ایشون کلی حال نمودن و البته قانع کردن مارو که منظور از توقیف اینجا توقیف نیست! البته در نهایت ما تسلیم شدیم چون زشت بود اگه نمی شدیم!

 

 

دیروز هم رفتم تعیین سطح کلاس زبان و از یه دوره ی 15 ترمه، ترم 8 قبول شدم. اما اصلا جای معتبری نیست. اسمش سفیره. نسیم می رفت می گفت خوبه. گیر هم داد که فشرده بنویسیم. منم خر شدم نوشتم. حالا هفته ای سه روز. روزی سه ساعت باید بریم. امروز روز اولش بود. اونقدر بد بود همه ش با ترجمه همزمان مقایسه ش می کردم ... اونجا با کلاس تر بود ... همه چیزش بهتر بود. درسته که قاطی بود و قروفرش زیاد می شد! اما می ارزید ... کتابی که می خوندیم هم بهتر بود ... تازه جو کلاساش هم بهتر بود ... اینجا همه شون زنای 8-27 ساله بودن که شوهر و بچه و ..... اوووووه! اما اونجا همه همسن و سال بودیم ... اینجا جو قرمه سبزی داشت! یا مثلا چگونه با همسر خود در تعطیلات خوش می گذرانید! اما اونجا فوقش یه ذره این کلاس گذاشتناشون که دارم می رم خارج و اینا می رفت رو اعصابت که اونم جک شده بود می خندیدیم ... تازه اونجا 6000 پول کتاب متاباش می شد اینجا لا مصب 9000 .... ! از اونجا که اومدم بیرون امروز دلم می خواست برم ترجمه همزمان استادی که کلا هر چی اونجا خوندم معلمم بود رو ببوسم بیام! ... اسمش آقای متین بود! فامیلیش یادم نمیاد! نگاش می کردی می گفتی 25 سالشه اما یه پسر 12 ساله داشت! خر شم برم اونجا هم اسممو بنویسم!؟

 

 

این بود انشای من.

نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر 1385ساعت 12:04 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

کافه نادری... 

 

 

 

                                      خود سانسوری

                                                            بدون شرح!

 

 

 

 

 ...این یعنی صداقت...اینها یعنی صداقت...

شاد باشید تاهمیشه و ممنون...

 

نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر 1385ساعت 04:29 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|

خیلی چیز خاصی نیست. اینکه مثلا بیای بشینی و یه چیزی هم بذارن جلوت و بخوری و بعد بخوای ببینی چه جوری می شه دوست داشتن رو هجی کرد. اما ترجیح بدی راجع به فلان چیزی که خوندی و جالبه حرف بزنی یا درباره ی چیزایی که تو همین مایه ها می شنوی فکر کنی. بعد دقیقا از چیزی که می ترسی سرت بیاد و فلان معلم بزرگ که تا حالا فقط ازش یه اسم و کلی خصوصیت می دونستی رو ببینی و ....

 

خیلی چیز خاصی نیست ... یعنی اصلا نمی تونه چیز خاصی باشه. اینکه مثلا 5 نفری که اصلا نمی شناسیشون بیان و باهات دست بدن و تحویلت هم بگیرن. و تو هم که اهل کم آرودن نیستی! همه ی بهت هاتو نگه می داری برای بعدا. و خدا خدا کنی که این معلم بزرگ بره ...

 

اصلا چیز خاصی نیست. فقط ما ترجیح می دیم راجع به چیزایی که خوندیم و جالب بودن حرف بزنیم تا بخوایم دوست داشتن رو هجی کنیم.

 

 

آره ... این جوری بهتره.

نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر 1385ساعت 10:06 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

گرمای هوا اونقدر هست که نه اشتهایی برای غذا خوردن بمونه نه نایی برای ایستادن یا حتی نشستن. باد مستقیم کولر رو هم دوست ندارم. بنابراین می رم بالای صندلی و یه جوری بادها رو هدایت می کنم یه ور دیگه که مستقیم نخورن به من. دراز کشیدم رو تخت. سعی کردم فکرایی که تو سرمه رو فلدر بندی کنم. یاد جلسه ی صبح می افتم و اون فرم لعنتی که باید پر می شد ...

 

بعد از دو سال، وقتی رفتم دانشگاه برای کلاس spss ثبت نام کنم، آقای سایت (!) که خیلی دوست داشتنیه، گفت که فردا ساعت 10 جلسه ی فراسکاتی داریم ... حتما بیا. فراسکاتی یه چیزی تو مایه های اینه که دانشگاه از مرکز آمار و حتی شرکتهای مختلف پروژه بگیره و دانشجو ها براش کار کنن و ساعتی باهاشون حساب کنه. فراسکاتی یه جایی توی ایتالیاس. فکر اولیه ی این کار که اکثرا درباره ی اندازه گیری نیروی انسانی و هزینه و خیلی چیزای دیگه س، اونجا مطرح شده ...

فرداش می شد امروز. احساس مفیدبودن بهم دست داده بود.

نشستم پشت میز کنفرانس. آقای سایت و مدیر گروه و یه دختره اومدن. مدیر گروهمون شروع کرد کار رو شرح دادن. دلهره داشتم. اما لحنش آرامش بخش بود. یه جوری که یعنی شماها می تونین ... حرفاش که تموم شد، به قول خودش مزاح هم کرد! گفت ما چند تا گوش مفت گیر آوردیم و یه بلندگوی درست! (نه که بلندگو ها شون اکثرا خرابه!) ...

فرم ها رو دادن پر کنیم. اسم ... فامیل ... آدرس ... شماره ی تلفن ... سوابق کاری ... مهارتهای درسی و رایانه ای .... علاقمند به همکاری در کدام کمیته ها هستید؟ .... توضیحات ... امضا /

هیچی نداشتم که بنویسم ... هیچی. خیلی از نرم افزار ها رو باهاشون کار کردم. photoshop, front page, corel draw, access اما به هیچ کدوم اونقدر که جزو مهارت هام بنویسم تسلط نداشتم ... spss هم که در حال یادگیری ام .... زبانم هم انقدر قوی نیست که برم متنهای تخصصی آماری رو ترجمه کنم ... تو قسمت توضیحاتش، همه ی اینا رو نوشتم. با همین ادبیات!

فرم رو که داشتم تحویل می دادم پرسید ورودی چندی؟ گفتم 83 ... گفت خوبه ... متنهای تخصصی ما رو یکی دو صفحه که بری جلو کلمه هاش تکراری می شن ... خیلی سخت نیست. لبخند زدم. اسممو نوشت، رفتم.

عاطفه زنگ زده. می گه کجایی. می گم دانشگاه. می گه وااا ! نمره زدن باز!؟ .... تقصیر خودمه. همه احساس می کنن من فقط برای کلاس ها و الانم نمره ها باید برم دانشگاه. کار خاص دیگه ای اونجا ندارم. تقصیر خودمه. دقیقا پیامد حرفا و کارهای خودمه.

نمی دونم انتخاب می شم یا نه ... ایناش مهم نیست ... مهم اینه که من می د ونم که نمی دونم. می تونست این جوری نباشه. مثلا نمی دونستم که نمیدونم ... اما حالا که این جوری نیست ... امیدوارم این حرفام شعار نباشن ... حالا که می دونی هیچی نمی دونی، یه کاری بکن /

 

 

پ.ن:

چندان دخیل مبند
که بخشکانی‌ام
          از شرم ناتوانی خویش
درخت معجزه نیستم
تنها
یکی درختم
نوجی در آبکندی،
و جز این‌ام هنری نیست
که آشیان تو باشم،
                     تخت‌ات و
                               تابوت‌ات.

نوشته شده در سه‌شنبه 6 تیر 1385ساعت 03:31 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

 

دلم می خواد برم موزه ی هنرهای معاصر. خاطره ی دفعه ی قبلی که رفتم رو خیلی دوست دارم. یکی از بهترین روزای زندگیم بود.

دلم می خواد برم موزه ی پول.

دوست دارم برم فیلم باغ های کندلوس.

دوست دارم برم موهامو از ته بزنم. نه دوست دارم ببندمشون نه دوست دارم باز باشن. چی کار کنم که از این دو حالت خارج باشه؟

دوست دارم امتحان نداشتم.

دوست دارم یه عکاس حرفه ای بودم.

دوست دارم اون آهنگ که سلین دیون با اون سیاه پوسته خونده رو الان داشتم و گوش می دادم.

دوست دارم یه نویسنده ی بزرگ بودم که تو نوشته هام هر جوری که دلم می خواست آدما رو تحلیل شخصیت می کردم.

دلم می خواد صلاحیت انتقاد از خیلی چیزا رو داشتم.

دوست دارم یه آدم خاص بودم لااقل تو نظر خودم.

دوست دارم اصلا به خودم فکر نمی کردم و هیچی راجع به خودم برام مهم نبود.

نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1385ساعت 04:02 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

 

خیلی مهم نیست کِی و کجا ... مهم اینه که من از هر چیزی که تو راجعبش حداقل دو تا کتاب خوندی، یه اشانتیون حرفِ مختصر و مفید می دونم. یعنی تا حالا که اینجوری بوده. رو اون کلمه ی مفیدش تاکید دارم. نمی دونم مفید برای بیان کردنش خوبه یا نه. شایدم بشه گفت یهو تیر رو می زنم به تقریبا مهم ترین قسمت موضوع. اونم مدیون هزار تا آدم دیگه م که با حرفاشون اینا رو به من یاد دادن. اون وقت تو با اینکه خودت خیلی جامع تر از من می دونی، فکر می کنی خیلی پُرم. خیلی حالیمه. باور کن منم دوست داشتم که همه ی دانسته هام حاصل کلی تلاش و کوشش خودم بوده باشن ...

اصلا  تو وقتی حرف می زنی هم هنوز داری فکر می کنی. اما من همیشه بعدش فکر می کنم. فکر می کنم ببینم چی گفتم. یه عادته شاید اینم. نمی دونم. اما هر چی هست خیلی مزخرفه. شاید دلیل اینکه ترجیح می دم بیشتر شنونده باشم همینه. بین خودمون بمونه که خیلی وقتا شده خسته شدم از حرفای طرف مقابل و از سکوتا و سر تکون دادنای خودم. اما ترجیح دادم ساکت بمونم. بعد نصفه شبش بی خوابی زده به سرم و همه ی حرفایی که می شده بزنم و نزدم تو سرم رژه می رن .... خل می شم دیگه! .... دیگه خسته شدم از سکوت. یه خورده دیگه که بگذره همچین مغزتو بخورم! از الان می تونم تصور کنم که داری خل می شی اما کم نمیاری. اصلا من یکیو می خوام که به حرفم بیاره. اعصابمو خورد کنه از بس سئوال پیچم می کنه. اونقدر که پاشم بگم آشغال! یه دقیقه ساکت شو می خوام حرف بزنم. به همین صراحت!

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد 1385ساعت 10:16 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (9)|

می نویسم که ثبت شه.

می نویسم چون الان لازم دارم که بنویسم.

شماها که مَردین بگین، خیلی باید عمق فاجعه زیاد باشه که یه مرد گریه کنه؟ نه؟ ... یا اینا مال قصه هاس؟ ... نمی دونم.

شماها که عاشقین بگین، دور شدن و فرار کردن تا کجا؟ تا کی؟

شماها که بلدین چه جوری می شه سنگ صبور بود بگین بهم سکوت و تحمل حجم بغض چه جوری ............ ؟

 

Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on

 

این درسته ... این درسته ... این درسته.

 

...

 

نمی خواستم بنویسم ... نمی خواستم. طبق اون قرار نفس عمیق ( که اصلا هم نشد بهش عمل کنم) . اما باور کن اگه نمی نوشتم دیگه وبلاگم برام زیادی غریب می شد. غریب و نا آشنا. اما الان حس خوبی دارم حس رفاقت باهاش. شاید بشه به وبلاگ به چشم یه دوست نگاه کرد.

 

 

اینا رو بی خیال. بذار تکلیف جک ها رو معلوم کنیم. تقدیر و تشکر مخصوص از نرگس و یاشار! از سارا هم بابت همراهیش ممنونیم! از سورنا هم مرسی بابت همون یه دونه :)

من یکی یه دونه ماچ به همه تون هدیه می دم! هر کی مَرده بیاد بگیره! دیگه جایزه از این بهتر!؟؟؟

 

 

بعدشم اینکه ... بیاین بیشتر باشیم. باشه باشه خودم اول همه بیشتر می باشم! اما جدا می گم بیاین بیشتر باشیم. نه فقط 5 شنبه ها ... نه فقط وقتی نوشتنمون میاد ... نه فقط وقتی میریم کافی نت ... مگه نه نرگس؟

 

  

 

پ.ن: و خداوند امتحان را آفرید ... تا 30 خرداد! البته اونایی که آدم مفیدی اند برای جامعه تا آخر تابستون امتحان دارن  

نوشته شده در سه‌شنبه 16 خرداد 1385ساعت 10:10 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|
طبق توصیه های قبلی، خواستم فضا غمبار نشه! اومدم یه جوک بگم مثلا! هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمیاد. یکی پاشه بیاد یه جک بگه جان من!
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1385ساعت 05:31 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (27)|
<<  1    ...    14    15    16    17    18    ...    20  >>