X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

موبایلمو گرفتم دستم که اس ام اس بزنم براش که این کتاب خداس --- من ِ او رو می گم ---  اما دیدم الان که پیش دوستاشه تحویلم نمی گیره خودم  شاکی می شم .  اما آخه همین طوری شم شاکی شدم. از اینکه چقدر یه آدم می تونه منفعل باشه؟ ... خواستم باور کنم چیزی که شنیدم و صدای گریه ای که با همهمه ی خیابون قاطی شد که " مرد ... همین الان خبر دادن ... " و منی که جلوی گریه ی دیگران قفل ِ قفل می شم ... موهامو بستم بالای سرم ... خیلی بالا. از اون مدلا که وقتی سرتو تکون می دی راحت اینور اونور می شن ... جلویی هاشم ریخته بودم رو پیشونیم ... صداش تو گوشم می پیچید، از اون فشنها که تو چشماشون به جای روح، یخ گذاشتن! .... صدای آب از توحیاط می اومد ... پاشدم برم پایین گلا رو آب بدیم ... اما صاف برگشتم سر جام ... لیوان نسکافه رو گرفتم دستم ... جوش ِ جوش بود ... برادرم درست کرده بود. دوست داشتم جوشیشو. همیشه دو تا از اون بسته کوچولوها می ریزه تو یه لیوان. تلخ تر می شه و خوش مزه تر ... ام پی تری اصفهانی رو نمی دونم کی خریده بود. شایدم خودم از پستخونه ی تجریش خریدم. اونجا که سرتو از اون پنجره ی بی قواره می کنی تو و می گی فلان چیزو دارین!؟ بعد اون می گه خودت یه نگاه بنداز ... آره ... نمی دونم کی خریده بود. فقط وقتی گذاشتمش شروع کرد به خوندن "ز آگهیمان جهل ماند و جهل ماند از آگهی" ...  زنگ زد. می خواست بدونه چشه. گفتم این جوریه. گفت نیست. گفتم نشون بده که نیست. صدای همهمه می اومد. اما نه مثل اون همهمه ای که قبل ترش شنیده بودم ... اونی که با گریه و صدای ماشینا مخلوط شده بود ... نه.

خواستم بخوابم. اما تلخی ئه کارشو کرده بود. چشمام حتی زیر بار ِ بسته شدم هم نمی رفتن. صدای مامانم بود انگار. گفت موبایلتو خاموش کن بخواب. نگاش کردم. شب نمیام اونجا. بدم میاد ازشون. رفت بیرون: آدم باید هر جور آدمی رو بتونه دو ساعت تحمل کنه ... موبایلمو گرفتم دستم ... خواستم اس ام اس بزنم براش که این کتاب خداس ... بی خیال شدم ... دوروبرش شلوغ بود ... تحویلم نمی گرفت ... خودم شاکی می شدم ... به خبری که شنیده بودم فکر کردم. مرد. همین الان خبر دادن.نقطه.

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1385ساعت 05:50 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|