X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

دیروز روز عجیبی بود ... اینو درختای میدون آرژانتین هم شهادت می دن ... می گی نه؟ برو ازشون بپرس ...

نمی دونم این حرفا رو دلم می خواد بنویسم یا نه؟ اما انگاری انگشتام دست من نیستن. دارن می نویسن! ... نمی دونم این بهاری که ما ازش حرف می زنیم یعنی چی؟ واقعا یک دقیقه قبل از سال تحویل با یک دقیقه بعدش چه فرقی داره؟ چرا این همه جنب و جوش تو این مردمه؟ به چی می خوان برسن؟! امیدوارم نه فکر کنین دیپرسم نه سعی کنین امید بدین یا توجیه کنین ... من فقط فکر می کنم بیهوده س ... این جنب و جوش رو می گم ... این جنب و جوشی که من ازش امسال خیلی زیاد فاصله دارم ... خیلی زیاد ...

دیروز داشتم مثل مریم رو می خوندم! برای عید چه شورو شوق مزخرفی موج می زد توش! چیز شرم آور این بود که بعضی وقتاش باورم نمی شد اینا نوشته های من باشه ... یعنی آدما این قدر عوض می شن؟ ... نمی دونم ... بهترین کار با حال این بود که با عاطفه صبحا بریم پارک! و کلی ردپا از دوستی که حذف شد ... می ترسم! ... از اینکه سال دیگه عید بیام بگم اینا رو کی اینجا نوشته! من بودم؟؟ می ترسم از خیلی چیزا ... خیلی چیزا.

اوکی ... اصلا تسلیم ... این تغییر و تحول بیهوده نیست ... الکی نیست ... اما من آمادگیشو ندارم ... با من هماهنگ نشده ... منی که احساس می کنم سالی که داره تموم می شه خیلی سال بدی بود ... خیلی ... مخصوصا تابستونی که می دونم یادم نمی ره ... آخه همیشه خاطره های بد به یادموندنی ترن ... یا من اشتباه می کنم؟ ... نمی دونم ... سال بدی بود ... جدا از مشکلات مزخرف تابستون، پر بود از لحظه های بدی که داری دست و پا می زنی بین یه سری چیزای بی خودی که می دونی با تمام وجود بی خودن ... و یکی هی داد می زنه از درونت که تو مال اینجا نیستی، تو مال این حرفا نیستی ... اه!

می دونی؟ اصلا عید از همون سالی که کنکور داشتم برا من ابهتشو از دست داد. آره از همون سال. از همون سالی که با تموم وجود درک کردم این من نیستم که دارم برا زندگیم تصمیم می گیرم ... و این واقعیت تلخیه! خیلی تلخ. و حالا که پرت شدم جاهایی که نمی دونم آخرش چی می شه ...

بگذریم ... دیروز روز عجیبی بود ... کاش می تونستم با کلمه ها توضیحش بدم ...

 پ.ن۱:باید یه ذره خودمو مرتب کنم ...

پ.ن۲: من فقط می خوام ببینم این فیلم آقا و خانوم اسمیتو چه جوری می خوان نشون بدن تو تلویزیون! این سانسور هم برا خودش دکترا می خواد ها!

تکمیل : نرگس خیلی دلنشین نوشته :) 

 

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1384ساعت 08:42 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

سارا حرفای خوبی زده بود که خواستم همین یکی دوتا خواننده ی اینجا هم ازش محروم نمونن ...

« تصمیم خودتو بگیر! تو هم خود تحلیلی رو بر خودت حروم می کنی و هم روزانه نوشتن رو... حالت بعدی می شه همین پست اینبارت‌! یعنی هر چند وقت یه بار بگی حس نوشتن نیست !...

ما حس رو نمی ذاریم نفس بکشه... اونوقت می شینیم می گیم حس عزیز! کجایی که یادت به خیر...! (یه نکته دیگه هم هست... حس از آسمون نمی آد!... حس رو باید پر و بال داد!... حس رو باید متولد کرد و گذاشت رشد کنه...)

به قول اون دوست غیبگو، هر چی می خوای بگو که هر چی می گی خوبه :) »

....

با تشکر فراوان از مهندس سارای عزیز! (ترم آخری بذار یه ذره اذیتت کنیم!) ... کاملا موافقم که حس رو نمی ذاریم نفس بکشه بعد می شینیم براش مرثیه سرایی می کنیم (کاری که خوب بلدیم ... ) اما خودت کلاهتو قاضی کن ... این حس هایی که ازش حرف می زنی و می زنیم تا حالا چقدر باهامون یار بودن؟ ... وقتی نباید می بودن، خیلی پر رنگ و پر انرژی، بودن ... و وقتی باید می بودن، ...... دستمون مونده تو حنا ... این می شه عکس اون چیزی که تو گفتی «حس رو باید متولد کرد» ... حالا هی من نوعی زور بزنم که حسم بیاد ... وقتی دست من نیست ... بی فایده س ... اینا همه ش حرفه  ... به قول خودت یه چیزی این وسط مسطا باید جا به جا شه ... نمی گم همه چیز سر جاش باشه ... من خودم به شخصه با نظم و ترتیب میونه ای ندارم ... لازم نیست همه چیز سر جاش باشه ... فقط شاید باید جای بعضی چیزا عوض شه ... بعضی چیزایی که شرایط همه چیز رو این قدر بغرنج جلوه ندن که یکی مثل من تو کشف حس هاش و حالتهاش وا بمونه ...

شاید دارم هذیون می گم ... منظورمو شاید نتونم برسونم ... این خصلت جدیدمه ... گفتم که بدونید.

پ.ن از همین مهندس بی نظیر: هیچ چیز نمی تونه مطمئن تر از سرمایه گذاری روی زمان حال باشه...

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1384ساعت 08:33 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (9)|

از اونجایی که رییس دانشگاه شریف جدا از اینکه رییس دانشگاه شریفه، یک پسر عمه ی مهربان برای مامان عاطفه جان می باشد، بنده در همین نقطه خودم رو وارد ماجرا می کنم و کتک خوردنشون رو محکوم می کنم و خوشحالم از اینکه زودی از بیمارستان فرستادنشون خونه!

.....

به جای اینکه آقای سهراب پور رو بزنن داغون کنن پاشن بیان رییس دانشگاه عزیز ما یعنی جناب حجت الاسلام شریعتی رو از رو زمین بردارن چون من و بقیه ی دخترهای دانشگاه تحمل نگاه اون مرتیکه ی هیزی که به عنوان حراست وایساده دم در و خیلی خودمونی بهت می گه این مانتوت کوتاهه بلندش کن، رو نداریم .....

الان دارم حرص می خورم ... مشهوده؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1384ساعت 09:19 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

آهنگای هادی پاکزاد رو خیلی دوست دارم. خیلی زیاد . مخصوصا «من» رو.

 

نوشته شده در سه‌شنبه 23 اسفند 1384ساعت 10:33 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

ببین! چه فرقی می کنه من کلاس سلیلی رو نمونم و با بچه ها بریم یکی از کافی شاپ های برج سایه؟ ... توی راه هم کلی با نیلو خدا رو شکر کنیم که خوب شد نینا با فرناز اومد چون ما خیلی حرفی با فرناز نداشتیم و فضا سنگین می شد ... به نظر من هیچ فرقی نمی کرد این دوتا کار ... که ما دومی رو انجام دادیم ... بعدشم نینا رو پرت کردیم ! ونک و نالون رفتیم کلاس آذی ... که اومد گفت امروز جلسه دارم، خدافظ! و چون قبلش من آرزو کرده بودم نیاد، نیلو می گه چرا این خدا اینقدر تازگیا با دلت راه میاد؟ و من وحشت میکنم ... ! در نتیجه با خوشحالی به نینا گفتیم که حاضر شو بریم یه چیزی بخوریم با هم! ... و شنبه هم توی سوپر استار علیرضا دبیر رو دیدیم که داشت از اون پیرمردی که میزها رو تمیز می کرد تشکر می کرد.

در ضمن ما آخر سر تو همین بخارست جوون مرگ می شیم. اینو نیلو وقتی یه ماکسیماییه داشت لهمون می کرد گفت ... و احتمالا توی بیمارستان پاستور نو یا آسیا یا اون یکی که اسمش یادم نیست پارچه ی سفیدو می کشن رو صورتمون ... ببین کی گفتم!

 

پ.ن: دیدی حرفی نیست؟! ... یا به قول گلی که نمی دونم چرا تعطیلش کرده سخنی نیست ... !

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1384ساعت 07:55 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

یک نکته ی مهمی دیده می شه ... اونم اینه که من حرفی برای گفتن حس نمی کنم ... می تونم بنویسم ها! تا هر وقت که بخوای! خدا رو شکر این نینا و نیلو و عاطفه و کلیه افراد دوروبر یک عالمه شیرین کاری دارن که می شه اینجا تعریف کرد! ولی من دوست ندارم این کار رو بکنم. همین دیگه ... یه ذره بی مزه شده نوشتنام ... اونم به این دلیل که حرفی برای گفتن نمی بینم ... نمی دونم چی بشه.

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1384ساعت 09:16 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

ببین! از این به بعد خود تحلیلی تعطیل! همون شرح روزانه رو بنویس خیرشو ببینی! ! ...

این برادرم همیشه برای من بد آموزی داره! مثلا تعجب نکن اگه زنگ زدی بهم و من در جواب سلامت گفتم پسرخاله تیم! حالا اصلا لازم نیست تو جای سلام گفته باشی چاکریم! حالا گیر هم نده که این پسرخاله تیم حاصل استحاله ی این جمله ی «پس می خواستی پسر خاله م باشی» در جواب همون چاکریم یا مخلصیمه ! !

این شازده پسر شیرین زبونی های دیگه ای هم داره که به مرور زبان می گم براتون! (اوهوق!) مخصوصا از زمانی که کلاس آلمانی هم می ره! «ایش هایسه مریم ... اوندو؟» یعنی «اسم من مریمه ... تو چی؟» ... در ضمن! این زبان آلمانی خیلی به ترکی اردبیلی شبیهه!

بعدشم اینکه آقا من عید نمی خوام! به کی بگم؟! مسافرتم رو هم رفتم تو آذر! پایه ی هیچ گونه عید دیدنی هم نیستم! اونایی که قراره سالی یه بار تو عید همدیگه رو ببینن همون بهتر که نبینن ... اونایی هم که اینجوری نیستن خب در سرتاسر سال دیده شدن دیگه! ولمون کنن لطفا! فقط یکی از دوستای بابا جان یه تعارف زده که ما رو ببره شمال! فقط در صورت گرفتن این تعارفه که حاضرم عید بشه! وگرنه من همین الانشم تو عیدم! از نظر استراحت کردنش می گم! :) شماهایی که آدمای مفیدی هستین برای جامعه متوجه نمی شین اندوه مرا !!

نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1384ساعت 03:13 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

امممم ... نرگس نکته ی مهمی رو اشاره کرد ... راجع به اسکار! من هم واقعا نمی فهمم این هالیوودی ها چرا این قدر خانواده دوست شدن! شایدم بودن! تا حالا فکر می کردیم فقط جشنواره فجر خودمونه که این خاصیتو داره که می شه توش از پدر و مادر گرفته تا بقال سر کوچه ی خاله عفت اینا تشکر کرد!!! اما با کمال تعجب امسال دیدیم که همه از پدر و برادر و همسر (خداییش این خنده دار بود!) و دختر و دوست و اینا تشکر می کردن! این نکته هم که کسی از پسرش تشکر نکرد خیلی محسوس بود ... در حالی که یه درمیون از داترشون تشکر می کردن!!! می دونی؟ پسر ها اصولا کمکی نمی کنن پس تقدیر هم نمی شن! این بدبختی ها مال دختراس! (اون اصولا کپی رایتش مال نرگسه ها!)

بعدشم اینکه بعضی ها پا می شن میان دانشکده ی ما کنکور ارشد می دن و وای نمیستن یه دونه آب آلبالو بگیریم از بوفه بدیم دستشون! تازه می تونستم اون کافی شاپ جدیده هم ببرمت! نگفتی من یه ساعت جلو دوست و دشمن افه اومدم که الان سارا اینجاس و بعد ... ! اصولا کنکور جماعت نباید ساعت ۱۰.۳۰ تموم بشه! زمان ما تا ۱۲ بود!

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند 1384ساعت 11:59 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

از اون روزاس ها ... ! امروزو می گم ... از اون روزا که می خوام همه ش .... می خوام همه ش .............. اه ... ببین کلمه ها گم می شن ... نمی دونم چی می خوام همه ش ... !

امروز آذی رو پیچوندیم! ( آذی مخفف جناب آقای دکتر آذربر است! ) ! با نینا و نیلو رفتیم یه کافی شاپی که تازه کشفش کردیم دم دانشگامون ... یه بستنی مخصوص ... یه کرم کارامل ... یه موس شکلات ... د (به کسر دال!) بخور ... بی خیال آذی و دنیا .... شنبه هم رفته بودیم همونجا نهار خورده بودیم ... جای فوق العاده ایه تا اطلاع ثانوی ... پر از نقاشی ... زیر یه دونه شونم امضا شده نینا ... و نینا حال می کنه! آقای صاحبش خیلی بامزه س! خودش نشسته هی داره می خوره! با مشتری ها هم وای میسته یه ساعت حال و احوال می کنه! ما رو هم با اینکه دفعه ی دوممون بود کلی تحویل گرفت! کش سر من افتاده بود زمین! من فکر کردم گم شده! اومد از زیر پام برش داشت داد گفت این مال شماست؟ مرده بودیم از خنده! حالا چرا می ری زیر میز!

بعدش داشتم خر می شدم دوباره با اینا برم ۴ شنبه سوری ... آخه سینما کانون داشتش! نه که نخوام برم ... اگه می رفتم لوس می شد! ... ما هم پایه بودیم بنک رو هم بپیچونیم! (بنک مخفف جناب آقای دکتر بنکدار می باشد!) ... اما در یک اقدام ضربتی کشوندمشون دانشگاه! در آخرین لحظه هم تصمیم گرفتیم جای خونه بریم سر بنک ... و رفتیم ... و چقدر هم خوب شد رفتیم ...

پ.ن: اسکارو بگووو !

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1384ساعت 09:09 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

بوق ... بوق ... بوق ...... عاطفه همین طور که چسبیده به صندلی و سعی می کنه وحشتشو از این شوماخری رفتن من نشون نده می گه: قبول داری از این اتفاق ها برای همه می افته؟ ... برای تو تا حالا نیفتاده بود ... تعجب داشت! ... حالا افتاده ... بهتره آروم باشی! ... ! ... با خودم فکر می کنم بیچاره عاطفه! من اگه الان در موقعیت اون بودم دااااد می زدم! ولی اون فقط چسبیده به صندلی! ... راست می گه! حتی در این موقعیت هم راست می گه! ... ادامه می ده: مشکل تو هم اینه که حرف نمی زنی ... خب اگه ۴ تا کلمه حرف شنیدی، یکی و نصفی هم تو بگو ... بعد یه کم فکر می کنه و می گه: خجالت نمی کشی؟ پس فردا ۲۰ سالت می شه! من لااقل ۴ تا داد سر مامانم زدم! اما تو ... ! و افسوس می خوره! نچ نچ نچ نچ! و من به این کلمه ی ۲۰ ای که شنیدم فکر می کنم ... بیست؟ ... بیست؟ ... آخی! کوچولو! فکر می کردم بزرگتر از اینا باشی ... ! بیست؟؟؟ اه اه ... حالم به هم خورد! بیست! ... بیچاره عاطفه! ... می گه می شه سیاوش قمیشی گوش ندیم؟ ... معمولا می گفتم هر چی می خوای بذار! ... اما گفتم نه! من الان رو مود اینم! گریه کن، گریه قشنگه ... گریه سهم دل تنگه! ... و با خودم فکر می کنم: بیست؟؟؟ ... چهارده بهتر نیست برای تو؟؟؟ ... !! یکی از درونم پوزخند می زند ... !

اگر فکر کردی که من قبول می کنم که طبیعیه و برای همه پیش میاد و همینه دیگه و .... نه! من اینا رو نمی خوام قبول کنم! نباید پیش بیاد ... نباید ... پدر و مادر هر چقدر هم حق به گردن آدم دارن، وقتی از خیلی چیزها خبر ندارن ... پس اجازه ندارن چیزی بگن ... اجازه ندارن ... نه فقط پدر و مادر ... من ... تو ... هر کس دیگه ای ... وقتی نمی دونی پس چیزی نگو ... نظرت چیه؟ ...

از کارای خودم خنده م می گیره ... صبح دیر پا می شم ... صبحانه دیر می خورم ... وقتشه برم کلاس زبان ... اما! ... سوار می شم و همون جور شوماخری! می رم دانشگاه عاطفه اینا ... به پلیسه هم چشم غره می رم! امروز فرده! جرات داری حرف بزن! تو راه بستگی به آهنگی که صداش میاد اشک هام هم میان و میرن! و وقتی رسیدم ... آبروی عاطفه که نباید بره! ... دم در وامیستم تا نرمال شم! ... بچه با من طی می کنه که گشنشه! ... من اما سیرم ... اگر اون قدر گیر نمی داد برای اون هم نمی گفتم چمه ... و گیر داد ... و من گفتم ... و اینجا هم دارم می نویسم ... ! ... ... ولو شدیم رو میزهای بوکا ... خوردم و خوردم ... سیر بودم ها! ... عاطفه می خواد برام کلاس فن بیان بذاره ... ! می گم من از اول این جوری بودم؟ با یه اطمینانی می دونستم الان می گه نه! اما گفت آره! گفت آره و من همین جوری موندم ... من از اولش همین جوری بودم؟؟؟ پس چرا خوردم فکر می کردم که الان اینجوری شدم ... این جوری بی حرف  ... نه که کم حرف ... بی حرف! ... و عاطفه می گه که‌اره تو از اول همین جوری بودی ... بعد از ۲ سال مثلا من فهمیدم اسم دختر خاله ت چیه ... نمی دونم ولی به نظرم دلیل جالبی اومد ... بی حرف به اینا هم می گن دیگه ... نمی دونم ... شایدم نمی گن ...

شایدم بی حرف یعنی اون چیزایی که باید بگی و در کمال آرامش خفه خون می گیری ... و اون چیزایی که نباید بگی و خیلی بی پروا می گی ... مثل همین پست ...

 

پ.ن: کامنت دونی رو برمی دارم به این خاطر که ....... حذف شد! ... کامنت دونی رو می ذارم ... کجا ببرمش؟

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1384ساعت 07:47 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

 

وای به روزی که بگندد نمک !

 

نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1384ساعت 05:51 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

از صبح تا حالا ۲۰۰ تا تلفن و ۵۰۰ تا مسیج ... که چی؟ که فردا که کنکور ارشده و کلاسای صبح ما تعطیله بریم یه ذره گردش ... بیشتر از همه هم به خاطر درسا که بعد از جریان اون مهمونی کوفتی دیگه حتی برای یه نهار خوردن الکی هم با ما نمیاد رستوران پایین دانشکده ... گفتیم برش داریم بریم اینور اونور یه ذره حالش طبیعی شه ... این وسط هی نینا غر زد که من خونه تکونی دارم و نمیام! هی ما گفتیم هر کی ندونه خیال می کنه الان تو هانیکو شدی! به هزار ترفند اون راضی شده. ماندانا هم که باید از اون امیر ننر اجازه بگیره ... اونم لطف کرد اجازه داد بچه پر رو ... وقتی همه چیز حله و منو نیلوفر ماشین هم گرفتیم یهو درسا می گه من می خوام درس بخونم نمیام! ما که می دونیم دردش چیه ... چی می شه گفت دیگه بهش؟؟؟ می ترسه ... یه جورایی عصبی می شه ... با این حال همون نیاد بهتره ... واقعا بعضی اتفاقا تاثیرای خیلی بدی رو آدم می ذارن ... من تنها کاری که کردم این بود که چشمامو بستم و بدون هیچ خجالتی هر چی از دهنم دراومد به این بسیجیای احمق بیشعور گفتم ... خدایا اگه احیانا اینجا رو می خونی نسلشونو از رو زمین بردار ... می شه؟

در حال حاضر هم می خوام یه سخنرانی آماده کنم برای خانواده که بلکه بشه قانعشون کرد پاشیم عید بکنیم بریم یه جایی ... من یکی حوصله ی این عید دیدنی های مزخرف رو ندارم ... باید دائم این کلمه ها رو بشنوی که بزرگ شدین ماشالا ... چه عجب ما شما رو دیدیم ... آقا اصلا اونایی که قراره سالی یه بار اونم تو عید همدیگه رو ببینن، همون بهتر که نبینن ... عاطفه داره لحظه شماری می کنه برای عید! بهش می گم تو آدم مفیدی هستی برای جامعه ... معلومه باید منتظر استراحت عید باشی! اما من چی؟ همین الانشم تو استراحتم ... عید می خوام چی کار؟

اینام که می خوان سیزده بدر رو از تعطیلی دربیارن ... دستشون درد نکنه ... روز طبیعتم بگیرین ببینیم چی می شه ... مثل تعطیلی تولد امام رضا که برداشن و به جاش شهادت رو تعطیل کردن ... اصلا چرا ما یک هفته شادی عمومی نداریم؟ همه ش یک هفته عزای عمومی ... خدایا اگه احیانا هنوز داری می خونی، کارت با بسیجیا که تموم شد بیا یه حالی هم به نمایندگان مجلس بده ...

پ.ن: دوستان من که اینجا رو می خونید و همه تون آدمای مفیدی برای جامعه هستید! برای من نامفید دعا کنید ... برای اون ۶۱ ای خطرناک که امسال می خوایم بپرونیمش ،اون کنکوری عزیز که آینده ش روشنه و اون مریمی که کامپیوترش از دست رفته هم همین طور!

نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1384ساعت 03:55 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز با آقای برادر رفتیم شهر کتاب. من توی راه جریان همه ی اون دو دفعه ای که رفته بودم و اون آقای پارکبانه فقط قبض یک ساعته می داد رو براش گفتم. کلی هم غر زدم که یعنی چی و اینا ... حالا رفتیم اونجا رسیدیم، آقای پارکبان اومده جلو و آقای برادر می گه یه نیم ساعته لطفا و آقای پارکبان هم با یک لبخند ملیحانه براش می نویسه می ده دستش!! و اینجا بود که من ضایع شدم! می دونی؟ این آقاهه یا واقعا با من شوخی داره یا از شانس من امروز فقط قبض نیم ساعته داشته!!! خلاصه که بوی دماغ سوخته همه ی فضا رو پر کرده! :)) بعدش هم من همه ی چیزهایی که اونجا دیدم رو می خوام! چی کار کنم؟! وااای نمی دونین چه تقویم های قشنگی ... چه کتابهای وسوسه انگیزی! واااای اون کاشی ها که مال ماه تولد هاست! وای خدای من اون شمعها رو مگه می شه فراموش کرد!!؟؟؟ ما چرا بابانوئل نداریم ؟؟؟!!!

خانوم دوست باباجان برامون فال قهوه گرفته می گه امسال ۶۱ ای ها می پرن! یعنی می رن خونه ی بخت! البته یه فرضیه ی کاملا آماری داد! چون گفت تا حالا برای پنج، شش نفر ۶۱ ای فال گرفتم اینجوری شده!! :))  صالی از اون ور می گه دلتونو صابون نزنین هر سال به من می گفتن ۵۷ ای ها می پرن و باز آخر سال می شد من هنوز تشریف داشتم! حالا این وسط ۶۱ ای فقط آقای برادر منه!!! که فکر نکنم حالا حالا ها پریدنی باشه! :))))

اینم یه جک بی مزه: یه روز آقا گرگه میره در خونه شنگول، منگول در میزنه میگه منم منم مادرتون! غذا آوردم براتون ... یهو یه خرسه میاد درو باز می کنه میگه : آخه مرتیکه نفهم! بزبزقندی 5 ساله که از اینجا رفته! چرا دست از سرما بر نمی داری؟!

نوشته شده در پنج‌شنبه 11 اسفند 1384ساعت 03:53 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

آدما خیلی عجیبن ... خیلی ... باز من تعطیل شدم! گاهی می خوام نباشم ... نه نه ... نه بحث استعفاس ... نه اون غاره ... نه هیچ چیز دیگه. فقط آدم بعضی وقتا می خواد نباشه ... مثلا امروز الکی نرفتم کلاس زبان ... حوصله هم داشتم. اما نرفتم. به من چه خب یک شنبه هم رفتیم استاده نیومد ... مگه ما مسخره ایم!؟ ... امشب صالحه میاد ایران ... فقط ۶ ماهه که رفته ... تنها نیست! یه جنین دو ماهو نیمه هم همراشه ... ! هر چی بهش همه گفتن نیا گوش نکرد ... باید عادت می کرد بعد میومد ... الان که دوباره برگرده باز دپرس می شه ... حالش بده، اونجا هم دکتر نرفته ... اونم برا خودش عالمی داره دیگه ... خوووب لجبازه! فرض کن! امشب صالحه میاد! انگار همین دیروز بود که نوشتم رفت!

من تمام دیشب یعنی از ۱۱ که خوابیدم تا ۷ که بیدار شدم داشتم خواب پسرعمومو می دیدم! همه ش داشتیم با هم حرف می زدیم! راجع به هر چی! عجب خواب هایی! چی خورده بودم؟ یه عالمه کرانچی! همینه دیگه! این پسر عموم همسن منه ... یعنی ۶ ماه بزرگتره! (من اصولا از همه ی هم سن هام ۶ ماه کوچکترم!) سال کنکور رتبه ش از من هزار تا بهتر شد! اما گفت من که امسال نخونده بودم! باشه سال دیگه! سال بعد خوند و شد ۱۵۰۰! الان هم مکانیک می خونه! حالا تو خواب من چی کار می کرد ... نمی دونم!

آهنگای Crazy Frog رو گوش دادین!؟؟

خدایا به من توان بده اتاقم رو مرتب کنم! ... احتمالا بازم بر می گردم! بالاخره جن های بلاگ اسکای هم دل دارن!

نوشته شده در سه‌شنبه 9 اسفند 1384ساعت 01:01 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

خب دوره ی آهنگای آقای جهان برام به پایان رسید! فعلا به طور موقتی دارم یه آهنگی که نسیم بهم داده و هی می گه می میرم برات رو گوش می دم! Immortal مال Evanescence هم خوبه! خیلی خوبه ... احساس می کنم اصلا تو موسیقی گوش دادن تعادل ندارم!

امممم ... می دونی امروز چی شد؟ منو نیلو طبق معمول دیر رسیده بودیم سر نمونه گیری! طبق معمول هم آذربر سوپرایزمون کرد! یعنی یه سئوال داد گفت حل کنین! دوباره طبق معمول ترسیدیم که امتحانه! دوباره طبق معمول بلد نبودیم! دوباره طبق معمول دید کسی چیزی نمی نویسه خودش حل کرد! و استثنائا زود تعطیلمون کرد! و ما رفتیم پیش نینا ... که یهو نینا گفت مریمممم! و من گفتم ماااااااااااا ! سعید اومده بود دانشگامون ... ! شریف درس می خونه ... تا اینجاش مشکلی نداشت! چون راحت می شد به قول نینا پیچوندش! اما چیزی که غیر منتظره بود این بود که با یکی از دخترای دانشگاه ما ... دانشگاه ما ... به قول نینا تریپ لاو! ... اوکی تا اینجاش هم به من چه! اما ... پس شقایق چی شدددد؟؟؟؟ فکر کنم یه دلیل به هم خوردن دوستی منو شقایق همین سعید خان بود ... و حالا ... ! مریم کاش دیگه خودتو لوس نکنی و یه زنگ بهش بزنی ... هه! می دونم که نمی زنم ...

این آهنگه هی می گه دوباره بساز دوباره بساز ... این نسیم هم دلش خوشه ها!

اممممم .... این فیلمه (Soul Survivors ) یه ذره ترسناک بود! یه ذره! .... من هم یه ذره حرف دارم! شاید امشب یا فردا باز اومدم ... شایدم نیومدم ...

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند 1384ساعت 07:59 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

می نویسم ... آره ... می نویسم ... تا وقتی که خبر خوبی نشنوم ... تا وقتی که همه چیز همین جوری صامت و مزخرفه! می نویسم که یادم نره این جوریم یه مدلشه ... می نویسم! تا وقتی که بیکار باشم ... تا وقتی که احساس مفید بودن نکنم! تا وقتی که اینجام ... تا وقتی که خبر خوبی نشنوم ... می نویسم ... اوکی؟ .... می نویسم!

و می دونم ... که این نوشتنه که داره حرف زدن رو از من و تو و شما می گیره ... این نوشتنه که موقع حرف زدن کلمه ها رو می دزده ... اون وقت من و تو می گیم خالی ایم ... خالی خالی ... !

می نویسم ... شرح می دم ... مخ می خورم!  امروز اینطوری شد! فردا می خواد این جوری شه! ای کاش دیروز این طوری می شد! .... آهاااااای .... من می نویسم!

می نویسم که منتظر هیچ اتفاقی نیستم ... خیلی احساسات برای انجام هیچ کاری خرج نمی کنم! هیجان برای چیزی ندارم! و اینه زندگی من و تو!

می نویسم .... تا خوب خوب عادت کنم به نگفتن چیزهایی که باید بگم و گفتن چیزهایی که نباید بگم .... می نویسم!

ها ری‌را، می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غریب ادامه‌ی دریا و نشانیِ آن شوقِ پُر گریه‌ایم
گریه در گریه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ی لیالی!


در جمع من و این بُغضِ بی‌قرار،
جای تو خالی!

نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1384ساعت 12:12 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

وااااااای خسته شدم از زندگی تو این شهر! هیچ چیز اونجوری که باید باشه نیست! مردم دلشون می خواد تو خیابون همدیگه رو محاکمه کنن ... بعضاً اعدام رو هم پایه ن ... خسته شدم! امروز از صبح تا شب دنبال بدبختی بودم ... کارهای نکرده! گوشت بخر! سبزی بخر! برو بانک! برو خشکشویی! ... چقدر زندگی خرج داره ... می دونستم اینو اما اینجوری لمسش نکرده بودم ... ۴ تا بسته گوشت ۵۰ هزار تومن ... فرض کن! کار به جایی رسید که می گفتم کارد بخوره این شکم ... گوشت می خواد چی کار! ... مردم هم عین شتر می رن ... چه سواره چه پیاده ... یعنی بازم ۱۰۰ رحمت به شتر ... تو بگو یک ذره ملاطفت ... یک ذره گذشت! اصلا و ابدا ...

وسط کارا، برای دل خودم اومدم برم شهر کتاب ... هنوز کامل پارک نکرده یه آقاهه که باید خودم متوجه می بودم که پارکبانه یه دونه از این قبض ها انداخته تو ... !! برش داشتم دیدم یک ساعته س ... گفتم من کارم نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه ... گفت ما امروز فقط یک ساعته داریم! فرض کن! گفتم یعنی یکی نیم ساعته بخواد باید چی کار کنه؟ گفت دست ما نیست خانوم هر قبضی بهمون بدن همونو می دیم! ... حوصله ی کل کل با این یکی رو دیگه نداشتم! بگذریم که کارم یک ربع هم طول نکشید! به مامان جان گفتم دیگه این کارها رو به من نسپر! می گه شماها چرا اعصاباتون اینجوریه!؟؟

همیشه بدم نمیومده یه شهری به جز تهران زندگی کنم ... اما یاد بوی گند روی سی و سه پل اصفهان که می افتم . . . !!! هوای شرجی شمال هم فوقش ۴، ۵ روز قابل تحمله ... جاهای دیگه هم که ... ! شاید اگر از دماوند خاطره ی بدی نداشتم خوب بود ... اما اونجا هم مردمش اصلا قابل تحمل نیستن ... زرنگ بازی تو ذاتشونه ... اصلا دلم میخواد یه شهر تاسیس کنم! ... نه بابا! چرت و پرت می گم! :))

هوس کردم فردا صبح برم پارک بدوم!!! خدا کنه عاطفه پایه باشه ...! به یاد قدیما!

پ.ن۱: این عنوان ... فکر کنم شرح حال خیلی هامون باشه ... نه؟

پ.ن۲: تولدت مبارک سورنا جان! :) ... (به این می گن سو ء استفاده از احساسات رقیقه!)

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 اسفند 1384ساعت 11:32 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

امروز اولین جلسه ی ترم جدید کلاس زبان بود. فکر میکردم تنهام. اما تو کوچه بالایی لیلا رو دیدم. مریم هم داشت برمی گشت. منو لیلا ۲ تا ۴ نوشته بودیم. عجب تفاهمی. اما مریم که طبق معمول داشت با موبایل با مهیار جون حرف می زد، ۱۲ تا ۲ نوشته بود. خیلی خوشحال شدم ... چون قبلش عزا گرفته بودم که دیالوگها رو با کی باید بگم! لیلا هم خوشحال شده بود کلی. تازه کل کوچه ی یک طرفه رو دنده عقب اومدیم با لیلا و سر کوچه پارکیدیم! اگر تنها بودم عمرا از این کارا می کردم! اما هر قدر از دیدن هم خوشحال شدیم این استاده حالمونو گرفت .. فرض کن نشستیم سر کلاس یهو یه صدایی دااااد می زنه Hi Dearssssss! و وارد کلاس می شه. یه زنه بود. مغزمونو خورد کل ساعت ... یه مانتوی سبز فسفری واقعا بد رنگ هم پوشیده بود که می رفت رو اعصاب آدم ... کلی هم سخت گیره. باید یه کتاب دیگه هم بخریم بخونیم باهاش در طول ترم. تازه وقت رفتن برای همه ساعت تعیین کرده بریم بشینیم mbc4 ببینیم بیایم براش Summary بگیم ... صدای جیغش هنوز تو سرمه! با لیلا تصمیم گرفتیم بریم عوض کنیم کلاسمونو بندازیم ۱۲ تا ۲ با همون استاد قبلیه و مریم اینا ... امیدوارم بشه ... چون من یکی اعصاب این زنه روندارم. از بچه های کلاسشم اصلا خوشم نیومد ... نمی دونم چرا همه شون یا دارن می رن خارج یا می خوان برن! خب اگر هم اینجوریه، گفتنش توی معرفی خود، یه ذره بی مزه بازیه! فرض کن بگه من فلانی ام دارم می رم امریکا! خنده داره! یه پسره بود، استثنائا نگفت دارم می رم! گفت اومدم و نمی خوام برم! ولی اونم کلی خنده دار بود! اولش گفت که من فوتومن هستم! از اینا که تبلیغ می کنن عکسشونو می زنن رو بیلبردها! بعد آدرس داد که فلان بیلبرد! ما که نفهمیدیم ولی بعضیا گفتن ااااااااا (تماما به کسر!). بعدش گفت که یه سریال هم بازی کردم برای عید! یک دقیقه دیگه می شستیم می گفت من جورج بوشم!

سپیده دیگه نمیاد کلاس زبان! چون همسرش اجازه نداده! چون این کلاس مختلطه! دلم می خواست قیافه ی عاطفه رو وقتی اینو بهش می گفتم می دیدین!!! این یه توهینه. نه؟ البته به نظر من بچه بازیه ... بگذریم! عصر به عاطی می گم یه چیزی بگو من بخندم! می گه پاشو زنگ بزن به سپیده یه ذره از حساسیت های شوهرش بگه بخندیم!!!!!!!!

می دونی؟ الان دیگه جدای همه ی اون لوس کردنها که این رشته رو دوست ندارم، دارم واقعیت رو می بینم ... اونم اینه که این رشته واقعا سخته ... سخت ها .... همه ش ریاضی ... همه ش ... از هر طرفی که بری می خوری به ریاضی ... کاش یه ذره متنوع تر بود ... یه کمی هم آسونتر ... چند واحد طراحی ... چند واحد عکاسی ... یه ذره فیزیک ... یه ذره شیمی .... باز رفتم تو رویا ... بیاااااااا بیرون بچه ...

نوشته شده در سه‌شنبه 2 اسفند 1384ساعت 11:41 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

آخه لامصب! بلکه قرار شد ده سال تو این هلفدونی آب خنک بخوریم، نمی شه که لامروت! حاجیت اینجا جیگر چاک چاکش از کله صبح تا بوق سگ جلو چشش زلیخا باشه و سر به دیفال بکوبه و یه چشمش اشک باشه و یکی خون! آخه ای روزگار غدار! ای بی مروت دنیای دون! ای دنیایی که توش غیرت و جوونمردی و صفا هلو هلو بپر تو گلو رفته تو هر چی نابدتر هر چی نامرده و برهوت مروته. اون وقت دوتا چشم اون ور چار سوق سوسوی اشک و خون بزنه و یه مرد مثل ما مشتی، کنج هلفدونی عین زن جماعت زار عقش شما رو بزنه. آخه آبجی! زن! نمونه صفا و مروت و معرفت! روزی که با اون زلف کمند و اون دوتا چشم سیاه به شکار دل این لوطی اومدی نگفتی ما تو در و همسایه واسه خودمون کیابیایی داریم؟ یه ملت یه داش ابرام می گن صد تا داش ابرام از دهنشون می ریزه، به یه لاخ سیبیل ما چک ده میلیونی رو یه سال بی نزول و بهره می خوابونن کنج دفتر و دستک حجره، به اشاره چش و ابروی حاجیت یه محله قمه کش زیر چارسوق رو قرق می کنه، لب تر کنم کلونتری ناحیه ۶ می شه برهوت آجان، کشته باهاس جمع کنن از تیغی ها و قمه خورده های نوچه های آق ابرام. اونوقت حاجیت به عشق اون دوتا چشم سیاه باهاس زار بزنه تو هلفدونی و آبرو بریزه پیش آجان جماعت؟ به فدای یه تار گندیده ت، هنوز اون چشم سیاه رو که میبینم باهاس آه بکشم و عین مستای شب عربده بکشم. یارو آجانه اومده می گه داش ابرام قمه خوردی عربده می کشی؟ می گم: آره سرکار! قمه خورده به دلم. قمه خورده به جیگرم. قمه خورده به لوزالمعده م. آخه ضعیفه! این چشمه تو داری یا خنجر، لامروت هر مژه ش یه قمه س که می خوره به جیگر آدم!

ماه عسل پاییزی ... ابراهیم نبوی

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند 1384ساعت 07:38 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|