X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

شددگرباره جوان  عالم پیر، عالم پیر شده عشق پذیر.. چشمامو می بندم می رم به 9 سالگی. گر بخندیم زمان خندانیم... ور بچرخیم جهان چرخانیم... این صدای همیشه آشنا از یه جایی به گوشم می رسه، سبکبال در حال دویدن. با یاس با عاط با طاه... با همه ی بچه های خوب کودکی... تنها دغدغه ی زندگی این بود که مامان بابا اجازه بدن بریم باغ سیب رو به رو.. توی اون خونه ی پر از خاطرۀ مهرشهر... همون جا که افتادم و دستم برید. و هنوز نگاه های نگران آدما رو یادمه... اگه چند بود الان می گفت حاضری یه دستو یه پاتو بدی نیم ساعت برگردی به اون روزا؟... اون روزا؟...هه... این روزا دیگه اشکام دست من نیستن. خیلی بده که دست من نیستن. فقط دو روز مونده به تافل. این فقط یه تافل معمولی نیست. این همۀ زندگی ِ منه... و زندگی یه نفر دیگه... که نمی دونم... نمی دونم.... نمی دونم.....   

 

پ.ن: شادی! می خونی منو؟ اگه می خونی جمعه برام دعا کن... لطفا.

نوشته شده در سه‌شنبه 24 خرداد 1390ساعت 11:16 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

هیچکس کجاس؟ مگه یه آهنگ نخوند که "یه روز خوب میاد"؟ کو پس؟؟؟؟ شد یه روز از خواب بیدار شیم و توی این مرز پر گهر یه دونه فقط یه دونه خبر خوب بیاد؟؟؟؟  

 


"...زاغان به رویِ دهکده، زاغان به روی شهر
زاغان به رویِ مزرعه، زاغان به رویِ باغ

زاغان به رویِ پنجره، زاغان به رویِ ماه
زاغان به روی آینه ها،
آه!...

از تیره و تبار همان زاغ
کش راند از سفینه خود نوح
اندوه بیکرانه و انبوه.

...زاغان به روی برف
زاغان به روی حرف
زاغان به روی موسقی و شعر
زاغان به روی راه..."

:
"...زاغان به روی هر چه تو بینی
از نور تا نگاه

شفیعی کدکنی

نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد 1390ساعت 03:32 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

شجریان داره می خونه، ببار ای ابر بهار، ماهو دادن به شبهای تار، من؟ من لیوان نسکافه م دستمه و لب پنجره وایسادم. یه نسیم نیمه گرمی می خوره به صورتم و دارم درخت خرمالوی توی حیاطو نگاه می کنم. عزیز دلم، تو شاهد چه چیزایی که از من نبودی. اون روزا که روت برف می شست و من دپرس از کنکور با لیوان چایی نگات می کردم، یا اون روزایی که برگات زرد شده بودنو و من ِ سر در گم، تک و توک برگای سبز باقی موندتو می شمردم که کم نشن. حتی اون روزایی که خرمالوهات دیگه رسیده بودن و بالاییهاشونو گنجشکا می خوردن و من از اینجا براشون هورا می کشیدم. یا الان که سبز سبزی و دلبری می کنی با برگای تازه ت... و حتی یادش بخیر بچگی، که تو نظرم بلند ترین درخت دنیا بودی.. هیچ وقت تنهام نذاشتی درخت خرمالوی عزیزم! این روزا هم حواست بهم هست، این روزایی که دارم تافل می خونم و باز منم و لیوان نسکافه م و پنجره ی رو به حیاط و تو با اون برگای سبز و تازه ت... این روزایی که احساس می کنم بزرگ شدم، این روزایی که پرم از حسهای ناشناخته، این روزایی که تنهاییمو دوست دارم، این روزایی که پیله ای که دور خودم تنیده م رو هم دوس دارم، این روزایی که بی قرار می شم و آروم می شم و این چرخه همین جور ادامه پیدا می کنه و من؟ من خوبم. به خدا اعتماد دارم. اند آی هو اِ دریم.. 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد 1390ساعت 11:15 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|