X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

امشب اولین دندون عقلم رو کشیدم. اسم دستیار دکتر فرناز بود و من یعضی جاهاش یاد فر بودم. ما نمیدونیم برای مرجی عیدی چی بخریم و همچنین برای سیستر. ۴شنبه یه روز نحس بود و من کلی تو ماشین گریه کردم. چرا مردم کسی رو که داره گریه می کنه یه جوری نگاه می کنن؟ منم مجبور بودم عینک آفتابیمو بزنم و با روسریم دهنمو بپوشونم که کسی نفهمه. فرداش و پس فرداش دور چشام می سوخت انگار دیگه پوستش ور اومده بود. قرررررمز شده بود تازه عصرشم مهمونی رفتیم با ان صورت. خدا رو شکر که اونجا خیلی گرم بود و بیشتر مرم فکر کردن به خاطر گرماست که من قرمز شدم. اونجا یه دختر شیطون خوشگل دیدم که یه پسر 9 ساله داشت. و شوهرش رفته بود که رفته بود. دنبال یک یار دیگه. راستی تمام جوراب شلواری هام پاره شده ن به مرور زمان. چرا؟ مجبور شدم همه شونو امتحان کنم تا بالاخره یه دونه سالم پیدا شه. 

دندونم درد می کنه. یه کم. برادرم چند روزی مریض بود و من نگرانش بودم. همه می گفتن آخییییی مریضه مرجی هم نیس. اما من اینجوری فک نمی کنم خب اگه مرجی بود هم که باز این مریض بود... بابا هم مریض شده بود و من روی پیشونیش دشتمال سرد می ذاشتم. سانی می گفت بهشون بگو برن زیر دوش اما بیچاره اصلا نمی تونست از جاش پاشه. مامان استارت پازلو زده و من پشتکارشو تحسین می کنم. چون هیجده هزار قطعه س و روی دیوارای ما جا نمی شه. شاید بشه به یکی از دیوارای دماوند زدش. 

.. 

تو زندگیم فقط و فقط یه نفر رو دیدم که همه جوره پای عشقش وایسه. اونم سانیه. تا حالا من در آشکار و نهان خنگ می خواندمش. اما الان دیدم عوض شده. اون داره زندگیشو می ذاره واسه کسی که از نظر همه ی ما بی لیاقته. اما نکته ش می دونید چیه؟ اینه که سانی این کارا رو واسه ی خاطر خودش می کنه نه امیر. واسه خاطر عشقی که داره. این نکته ی ظریفیه که هر کسی ممکنه یه زمانی بفهمتش. 

دندونم درد می کنه...  

خدا رو شکر که امسال تموم شد.... سال خوبی نبود...

نوشته شده در شنبه 24 اسفند 1387ساعت 09:26 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

من نمیدونم چی به سر وبلاگ شادی اومده (چی شده واقعا؟؟) ولی من به توصیه ی شادی میلیونر زاغه نشین رو دیدم و اجازه دادم تا احساسم هوایی بخوره ... البته این هوا خوردن احساس این روزا اصلا اتفاق خوبی برای من نیست. مستر گل توی پروفایلش استاتوس زده بود که: دریای خزر گردم... انگار بین این همه آدم فقط من فهمیدم این تکه ی شعر نامجو برای لیلیه. خواستم واسش مسیج بذارم که خیلی خری دختر، این بچه عاشقته. بعد خندم گرفت. و ایمان آوردم به حرف سانی که : عقایدت عوض شده مریم. آره عقایدم عوض شده چون در غیر این صورت به اینکه مستر گل عاشق لیلیه نمی خندیدم مگه نه؟ 

این....

نوشته شده در سه‌شنبه 20 اسفند 1387ساعت 12:01 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

بی بی سی فارسی. فیلم آرامش با دیازپام ده رو نشون داد. من رو برد به تمام روزهایی که می شه اسمشونو گذاشت زندگیه با لاهه. 

من از برادرم ممنونم. اون ذهن منو طبقه بندی کرد. شاید فکر کرد که من بهش دروغ می گم. اما من هرکاری کردم نتونستم همه چیزو بگم. و فقط امیدوار بودم که اون می فهمه که من نمی تونم بگم و امیدوار بودم که اصن احتیاجی به گفتن نباشه. اون ذهن منو طبقه بندی کرد. جوری که خودش فکر می کرد درسته و من حتی ازش ممنونم. چون خودم هر چقدر تلاش کرده بودم نتونسته بودم این کارو بکنم. 

آرامش با دیازپام ده. روحم از این بدن جدا شد و رفت میدون انقلاب. تمام خیابونای اطرافشو قدم زد. یه نم بارونی هم انگار می اومد. از کتاب فروشی نیک گرفته تا پورسینا و نیکو و فرانسه. به فرانسه که رسید دیگه فقط یاد لاهه نبود که بود، نویسنده اضافه شد. هم شب که منه بدبخت چایی خوردم. سینما سپیده با اون فیلمه که نوشته بود آهنگساز محسن نامجو و ما وسطاش پاشدیم. 

چی می گم. از بس ننوشتم شاید به قول خودم تخلیه ی نوشتاری لازمه. فکر می کنم که اون روزا واقعا خوب بودن. ولی منه الان، با (به قول مص) این جهان بینیه الانی، حتما چیز دیگه ای رو انتخاب می کنم نه اون روزای خوبو... آخ راستی روحم از دم صف تاکسی تجریشم گذشت. همیشه طولانی و ترس ناک. ترسناک واسه اینکه آخرش باز دیر می شه و هوا تاریک می شه و من از تجریش تاریک بدم میاد... 

وای چه دلم هوس جوونی کرد. من کی پیر شدم؟ اون روزای خوب جوونیام بودن. بابا گاهی می گه بیا از جوونیامون حرف بزنیم! شوخی می کنه آف کورس. اما من الان فقط به چشم جوونیام بهش نگاه می کنم. 

محسن نامجو هم مال جوونیای منه. طره را تاب نده تا ندهی بر بادم.

دیروز احضار روح کردیم. پدربزرگم که من ندیدمش گفت مریم گله. همه کف کردن. کی فکرشو می کرد من یه روز پاشم با مامان برم دوره و احضار روح کنم و ملت از روحا بپرسن مریم کی شوهر می کنه؟ اسم شوهرش چیه؟؟؟ روحه گفت اسمش نیماس. منم گفتم نیما شوهر مصه. پدر هر کدومشون که می اومد یه فصل آبغوره ای بود که گرفته می شد.

.

گذشت. روزهای بدون لاهه داره می گذره. من بیشتر نگران این بودم که دیگه هیچ کس مثل اون منو دوست نخواهد داشت. اما مهم نیست. نداشته باشه. 

تخلیه ی نوشتاری شدم؟ نشدم؟ شدم؟ نشدم؟

نوشته شده در سه‌شنبه 13 اسفند 1387ساعت 10:31 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|