X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

بچه که بودیم، توی بازی هامون کلمه ای که خیلی تکرار می شد، "مثلا" بود. می گفتیم: مثلا من مامان می شم، مثلا اینجا خونمون بود، مثلا این خرسه بچه بود من مامانش بودم. مثلا ما تو خارج زندگی می کردیم. و هزار تا مورد دیگه مثل اینا. حالا، امروز، دلم می خواد برگردم به اون دوران. بگم بیا بازی کنیم. مثلا الان پارسال بود. مثلا من هنوز اونقدر احساس داغونی نمی کردم. مثلا تو هنوز اونقدر گیر نداده بودی به این مسئله که ما می تونیم با هم زندگی کنیم یا نه. مثلا من خیلی قوی بودم. مثلا من زود تسلیم نمی شدم. مثلا قبل از اون همه اقدامات شتاب زده، یه کم بیشتر فکر کرده بودیم. مثلا من عادت داشتم وقتی چیزی رو می خوام براش تلاش کنم نه اینکه بسپرم به تقدیر. مثلا بخت با ما یار بود. مثلا من لا اقل برای برادرم که اون همه خودشو مشتاق نشون می داد جریانو تعریف کرده بودم. مثلا من اینقد همه چیزو حاضر و آماده نمی خواستم. مثلا من یه آدم دیگه بودم. من هر کسی جز اینی که بودم، بودم. مثلا من یهو نکشیده بودم کنار. مثلا من توی بهت ولت نکرده بودم. مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا ............ م ث ل ن . . . . .

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر 1388ساعت 06:16 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

امروز خوش گذشت. رفتیم سمینار یه کم مغزمون باز شد اما نه کامل! به هر حال خوب بود. با پرانتز و فرناز و آرزو و اینا. بعد فک کن صب کله سحر یهو چند مسج داد که دیشب امید آزاد شد. و خلاصه روزمو ساخت دیگه :)) 

الان وقت ندارم زیاده عرضی کنم ولی کلن یه چیزایی باید شرح بدم. حالا میام!!

نوشته شده در سه‌شنبه 19 آبان 1388ساعت 06:18 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

بازم مسافرت قطاری به رسم هر سال.. و کلی خاطره ی جدید و اینکه باید یک سال دیگه صبر کنیم تا ازین خاطرات باز تولید شه! خوشحالم که این همه سال شده که هر سال این مسافرات قطاری رو می ریم و چیزی از قبیل ازدواج کردن یه عده نمی تونه جلوشو بگیره!! چقدر حرف زدن هامونو دوس داشتم. خیلی می چسبید. مخصوصا برای همچون منی که انگار بعد از عمری رسیده م به یه سری آدم تقریبا هم فکر و از هر دری داد سخن می دم و همه هم پایه. آره ما چند تا دختر 4-23 ساله، کلی چالشهای زندگی رو بررسی می کنیم توی همون قطار درب و داغون و کثیفی که دم به دقیقه از عطیه خواهش می کردیم ژل ضدعفونی کننده شو بده! و من عاشق این لحظاتم. وقتی پرانتز طبق معمول لم داده همون طبقه ی اول و مثل من هی سه تا طبقهی تختا ر بالا و پایی نمی ره و هرچی من میگم بهم میخنده و من عاشق خندیدناشم که انگاری اصل خنده س. یه جورایی اصیله. تا حالا هیچ خندیدنی این مدلی به نظرم نیومده.. من عاشق اظهار نظرهای آرزو ام. وقتی که شروع می کنه به سخنرانی و از هیچ دیتیلی برای پوشش دادن ماجرای مورد بحث فروگذار نمی کنه! عاشق حرکات مصم وقتی دیگه حس و حالت تموم شده و باز یه چیزی می گه که حتی اگه خودتم نخوای نمی تونی سر حال نیای و مدتها به اینکه ملافه ی تمیز با پتوی کثیف قاطی شده و مص اعصابش خورد شده نخندی!! عاشق عطیه م که هیچ وقت راز دلشو نگفته بود و از بس من هی هرچی تو دلم بود می ریختم بیرون، اونم حرفاشو زد و من هنوز نگران دلشم... حتی عاشق ارغوان آروم و ساکتی ام که جدیدا اصلا مثل قبل شیطون نیست.... یا فاضله و شکوفه که قدیما خیلی صمیمی نبودیم اما الان حسابی تو زندگیم جا دارن. 

دلم برای سفرمون تنگ می شه وقتی یاد خاطراتم می افتم. یاد ساعت کوک کردنا. حموم رفتنا. یاد اون شبی که ارغوان و پرانتز کارت اتاقو برده بودنو ما نه برق داتشم و نه کولر و مجبور شدیم با در باز و تاریکو .... (بگم ادامه شو پرانتز؟؟؟!!!) یاد پلو ماهیچه که تا حالا نخورده بودم و کلی چسبید.یاد تاکسی گرفتنا که شخصی سوار نشیییییییین! یاد دریا میریم خشک می شه ها، یاد اتاق هتل که روی در و دیوار تخت داشت تا ما 6 نفر توی یه اتاق جا شیم! یاد هوای گرم و هتل اون ور خیابونیه و مامان بزرگ آرزو که یهویی دیدیمش و خفت کردن پرانتز و آتلیه ای که ازون عکس جوادا گرفتیمو از همه بیشتر اون همه حرفی که زدم و اشکی که این همه مدت منتظر مونده بودن تا برزن و اون همه قولی که گرفتم از خدا و .... 

بعد خدا رو شکر می کنم که اینقدر با این دوستام هم فکر و هم عقیده م و چقدر خوشحالم که می خوام تا آخر عمر نگهشون دارم. 

و ای کاش زودتر سال دیگه بشه و باز این مسافرت بهم کلی روحیه بده... 

 

 

پ.ن: راستی.. می خوام اسم اینجا رو عوض کنم! دیگه تو فاز مهم نیست نیستم. چی بذارم؟..

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان 1388ساعت 08:53 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|

امروز هزار و یکی کار داشتم. اما یه بارون مسخره باعث یه ترافیک مسخره تر شد و من فقط سعی می کردم اعصابم رو هدر ندم و ریلکس باشم. الانم سرم درد می کنه. عین دیشب. 

یه پنجره کشیدم. اولش بی ریخت شده بود. استادم سعی می کرد درستش کنه. توی دیوار دورش زیادی قهوه ای قرمز زده بودم و کل نقاشیم برافروخته شده بود.. استادم بهم گفت مریم دیدی گاهی وقتا نقاشی به هیچ وجه با آدم راه نمیاد؟؟؟ حیوونی دوس داره من همه چیزو تجربه کنم. ولی اونم می دونه که آأم وقتی مغزش پیش رنگا نباشه همین می شه دیگه. اما بعدش دیوارشو درست کردیم. با گواش روش رنگ گذاشتیم و روی رنگه ترک دیوار درست کردیم... حالا اونقد بهتر شده که ازم خواست براش یه کپی بگیرم داشته باشه... حالا من امروز هر جا توی این ترافیک رفتم کپی بگیرم یا جا پارک در فاصله ی 2 کیلومتریش وجود نداشت، یا بسته بود، یا هزار مسئله ی مزخرف دیگه. یه طرح جدید هم باید برای فردا می کشیدم که اونم هنوز نرفتم سرش. می خواستم برم یه لباس هم بخرم که قربون این ترافیک، نشد. 

صب می خواستیم با فر بریم برای سانی خواهری کنیم اما گفت نیاین. مرده شور این امیرو ببرن. نه تنها به زندگی سان گند زده، تاثیر گنداش داره به اعصاب ماهام می رسه. از این آدم بی لیاقت تر ندیدم و از سانی خل تر که پای این نشسته. 

دیگه اینکه خیلی ناراحتم و چون گوشی نیست که غرهامو بشنوه اینجا می نویسم. گرچه ثبت می شه اما چاره ای نیست. اطرافو که می بینم می گم منم می تونستم خیلی چیزا داشته باشم اما ندارم و چون خود خرم نخواستم و فکر کردم خیلی کار باحالی می کنم که نمی خوام. کاش لااقل یکی فقط یکی از دل من خبر داشت. 

خل شدم بی خیال.

نوشته شده در سه‌شنبه 12 آبان 1388ساعت 04:22 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

چند سالی می شه که این آهنگ رو دوس دارم. گاهی عین آرام بخش می مونه.... یه جورایی بوی زمستون و برف و عاشقیت و این جور چیزای از دست رفته رو داره..

 

I'm callin' U
When all my goals, my very soul
Ain't fallin' through
I'm in need of U
The trust in my faith
My tears and my ways is drowning so
I cannot always show it
But don't doubt my love 

  

I'm callin' U
With all my time and all my fights
In search for the truth
Tryin' to reach U

See the worth of my sweat
My house and my bed
Am lost in sleep
I will not be false in who I am
As long as I breathe

Oh, no, no
I don't need nobody
& I don't fear nobody
I don't call nobody but U
My One & Only

نوشته شده در سه‌شنبه 5 آبان 1388ساعت 10:11 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

می دونی؟ دایره ی آدمایی که زندانی شدن یا کشته شدن، همین طور داره کوچک و کوچک تر می شه. از ۵ شنبه که مردمو فله ای دستگیر کردن تا حالا دائم تو فکرشم. اسمش اینجاس بین بازداشتی ها. یکی از صمیمی ترین دوستای لاهه بود. بسیار باهوش فارغ التحصیل علامه حلی و بسیار بسیار پاک. یعنی من همیشه برام سئوال بود که این چه جوری تونسته اینقد پاک باشه. دائم دارم می گم خدایا یعنی الان این بچه کجاس؟؟ من که اینقد نگرانم دیگه خانواده ش در چه حالن؟؟؟ یعنی اصن برای مامانش با این همه بلایی که این چند وقته سرش اومده نایی باقی مونده؟؟ صبح زدم به چند گفتم جریان چیه؟ ناراحت بود.. 

  

اینجا رو که می خونم فقط فریاد دارم و بغض. از همون ناشکستنی ها. دستام دارن می لرزن. به طور عجیبی سردمه. ولی لامصب این لبخنده یک دم ما رو تنها نمی ذاره! 

 

پ.ن: یعنی ممکنه یه روزی این آشغالا ما رو رها کنن بذارن زندگیمونو بکنیم؟؟

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان 1388ساعت 09:03 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|