X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

 (+)The Kite Runner Trailer

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد 1386ساعت 06:42 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

نویسنده زنگ زد ... از یه شماره ی عجیب غریب ... حدس زدم باز زده بیرون ... از این شهر پر هیاهو که هی تنهایی شو بین این همه مرم به رُخش نکشه ... گفتم با صد هزار مردم تنهایی، بی صد هزار مردم تنهایی؟ خندید ... گفت تنهایی ِ اینجا بهتره ... چرا من همیشه جلوش ادای آدمای خنگ رو در میارم ... ؟ خدایا نکنه اون موضوع ممنوعه راست باشه؟ ....

تو این روزا .. دلم نویسنده رو میخواد. که یه نفس حرف بزنه و من دنبال جمله هاش بدوم و نگران باشم که از دستشون ندم ... اون چیز ِ ممنوعی که راجع بهش با هیچ کس حرف نزدم، این روزا به نظرم درسته درست میاد ...  درباره ی نویسنده ... اون چیزه س که باعث فرارش ازم می شه ... وقتی که با لاهه و چند میریم دیدنش ... فرار ... همه ش فکر می کردم دارم جَو می دم ... اما بعضی وقتا آدم یه نشونه هایی می بینه که ایمان میاره به واقعیتی که تو ذهنش باهاش مبارزه می کرده ... این موضوع هم دلیل یکی از دلیلای دیگه ی اون ماجرای زندگی شبیه فیلمها شدگیه. کاش می تونستم با یکی که هیچ جور قضاوت بدی درباره م نکنه حرف بزنم ...

اون روز سر دی ماه که من داشتم آشکارا عذاب می کشیدم و توی هشت و نیم جلوی نویسنده نشسته بودم الان جلو چشممه ... همون روزی که پالتو خاکستریمو پوشیده بودم و نویسند گفت که من تو رو دوست دارم تو هنوز خط خطی نشدی ...

در حال حاضر در زندگی دچار یک جور گه گیجه هستم.

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد 1386ساعت 10:30 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (10)|

الان تمام چراغای مودم دارن با هم دیگه چشمک می زنن. و من نمی دونم چرا هنوز اینترنت وصله با این حال! امروز این موضوع که عشق اول هیچ وقت فراموش نمی شه رو درک کردم با تمام وجود وقتی صالی که دو سه روزه اومده با نی نی کوچولوش، حال ِ نی نی کوچولوی آقای فامیل ما رو با احتیاط پرسید. و من تازه می خواستم حالشو بپرسم که اینو پرسید. یعنی اول ِ اول اینو پرسید. بعد تازه من ِ کرمو هم عکس نی نی کوچولوی آقای فامیلمونو برده بودم با خودم ......

اشکان گفته ما رم قاط کردی. غلط کردم!

نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد 1386ساعت 10:42 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

بذار دستاتو تو دستام. بیا جلو تو بشنو حرفام من تنهام. تو رو دیدم و شدم دیییییوونه. قلب من قدرتو مییییدونه ... قلبمو بردی با خودت. رویاهام حلقه زدن دورت به شوقت. بردم از یادم شب تاااااریکو. تو مهتابی من می شم مااااال تو. به قول نیل خدایا شکرت شکرت. این آهنگه رو خیلی دوست دارم. امروز چند ویراژ می داد و این می خوند و لاهه حرکات موزون می کرد و من خیلی شاد بودم. یه ناهار خوشمزه خورده بودیم توی یه رستوران زیرزمینی که تنها مشتریش ما بودیم و آقاهه با شخصیت ترین آقای دنیا بود و ما رو هم خیلی دوس داشت. و من هزار تومن کمتر از چند و لاهه دنگ داده بودم! و بنزین سیوینگ کرده بودم و چند کولرم برامون زده بود. تو نم نم بارونی. منم اون خاک تشنه م. اسم تو شد فرشته تو رویای بهشتم. اما وقتی دوستی می میره حالا حالا ها باید سیاه پوش بود ... چون اگر لباس مشکی تن چند نبود، می شد برای چند ساعت هم که شده فراموش کرد که نفر بعدی که قراره بمیره کی می تونه باشه؟ ...

نوشته شده در سه‌شنبه 16 مرداد 1386ساعت 11:11 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (12)|

دلم تنگ می شود گاهگاهی، برای کسی که دیگر نیست.برای آنی که رفت و دیگر هرگز نخواهد آمد جز به خواب. تنگ میشود دلم برای او که دیگر فقط با خاطره اش باید زیست.لا اقل خوب است که خاطره اش هست... (+)

نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد 1386ساعت 09:50 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

 احساس می کردم فقط و فقط من بودم که می فهمیدم تو بغل دایی گریه کردن یعنی چی ...  وقتی بانوی غمگین قصه تو بغل بابام بغضشو شکوند ... بی اختیار یاد روزی افتادم که نسترن از روی سفره پرید و دستش شکست. فرداش با چه افتخاری با اون چشمای شیطونش می گفت از سفره پریدم شکسته ... حالا اون چشمای شیطون پر از بهت بود. بانوی غمگین قصه به جز همون یه بار اشک نریخت. یه بغضی می کرد و قورتش می داد. اطرافیان می گفتن داد بزن، گریه کن، اینجا باید جیغ بکشی ... اما بانو، سر نسترن و یاسمن رو گذاشته بود رو شونه هاشو جلو رو نگاه می کرد. آینده رو. منم دلم داییمو خواست ... مثل همون بچگیا بیاد بهم بگه مری قشنگه. اون وقت دلیلی برای گریه نکردن وجود نداشت. می خواستم جای بانوی غمگین هم ببارم ... نشد ... و سوز نمی دونست که من بهش حسودی می کنم ... اون وسط مسطا که لاهه اس ام اس زد چطوری؟ یه ساعت فکر کردم که چطورم. بعد بهش جواب دادم که به نظرت نفر بعدی کی می تونه باشه؟ ... و لاهه قربون اسکل شدنم رفت. سرم به اندازه ی یه قرن بی خوابی درد می کنه. هی یادآوری می کنم که امروز عصر ۲ ساعت خوابیدم ... پس بانو چی بگه؟ اون وقت اون دخترک به من می گه فردا بیا خونه ی عطیه. برم که عاطفه تحقیرم کنه؟ این چه بغضی بود که وسط تلفن دخترک شکست؟ شکست؟ پس چرا من هنوز سنگینم؟ بانو امشب خوابش می بره؟ بانو؟ بانو؟ چرا تو بانو؟ بانو دلم برات گرفته ... تنگته ... خستته ... بانو دو تا عروسک داره. دو تا ... چرا؟ چقدر از این کلمه ی چرا بدم میاد. وقتی هیچ جوابی براش نداری. اون وقت هی تو گوشت صدا می کنه که چرا؟ واقعا چرا؟ چطوریه؟ چی به چیه؟ کی به کیه؟ تنها فکری که به مغزم میاد نیست کردن فیلم سرعینه و توقف گردنه ی حیران و .... برای صبوری یاسمن و نسترن و بانوی غمگین قصه ی من دعا کنید ...

نوشته شده در شنبه 13 مرداد 1386ساعت 10:01 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

آنکه می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید ... ای کاش عشق را زبان سخن بود ....

بعضی وقتا زندگی می شه عین فیلما. از اون فیلما که ببینیشون یه پوزخند می زنی می گی آخه مگه می شه !؟ و به ریش کارگردان و تهیه کننده می خندی که فیلم به این تابلویی ساختن ... اما گاهی زندگی می شه کپی همون فیلم ِ پوزخند برانگیز ... نمی دونی سر و ته ماجرا کجاس، کی به کیه؟ چرا این جوری می شه؟ ....

امضا: دختری که زندگیش شبیه فیلمها شده بود.

پ.ن: یه چمدون یه نفره. من زدم به کوه و دشت.

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 مرداد 1386ساعت 11:01 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|
تو اگه حتی توی اوج ناراحتی و یاس فلسفی باشی؛ وقتی یه صدای خیلی بامزه از تو موبایل نسیم بهش بگه که <اس ام اس اومده بی شعور کثافت!!> خنده ت می گیره که آخه نسییییییییییییم! تو به خودتم رحم نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در پنج‌شنبه 4 مرداد 1386ساعت 12:22 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

خواستم سپیده باشم یا آرزو ... اما بعدش ترجیح دادم به خاطر اینکه خواهر کوچولوی قصه ی تموم شده ی پایین نیستم ممنون باشم ... بقیه ی چیزا پیش کش ... اما فکر سپیده بودن یا آرزو بودن رهام نمی کنه ... و من نمی فهمم چرا مرد نباید گریه کنه؟ و چقدر دوست دارم وقتی گریه می کنه. خانوم گوهریان ... مصداق بارز دستم بگرفت و پا به پا برد ... البته در نقاشی ... اونقدر که دوست دارم هر روز هفته برم به اون آپارتمان کوچیک داراباد ... که دیواراش پر از نقاشیه و چایی بیسکوییت هاش فراموش نشدنی. اونقدر تو این روزای قهوه ای رنگای صورتی ای که برای تنالیته ی گل سرخ درست می کردم بهم می چسبید که یک روزه تمومش کردم ... و انرژی گرفتم برای زنگ زدن دوباره به چند و لاهه و اینکه اگه از دست من کاری بر میاد بهم حتما بگین ... و تو دلم پوزخند زدم که چه کاری می خواد از دست تو بربیاد؟؟ بری زنده ش کنی؟ تو اگه بری ختم یا نری چی می شه؟ و اینکه امروزم جای خالی عاطفه یا کسی مثل اون رو حس می کردم با تمام وجود. وقتی دیدم کنار نین و نیل و مرج به هیچ وجه آروم نیستم و بیقرارم و می خوام برم و اونا نمی فهمند اندوه مرا و منم خیلی شیک در جواب یه چه خبر معمولی دارم جریان به این وحشتناکی رو به آرومی تعریف می کنم و اونام حواسشون بیشتر پیش پسر بامزه ی میز کناریه .... کاش می شد رفت باغ گیلاس ... قانون اول گروه: یکی مونده به کمترین قیمت ... اونم برای حفظ کلاس کار! ... و یادش به خیر اون روزی که <چه کلاسی شد جلو نازی!> ...

نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد 1386ساعت 11:49 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|