X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

تو این شهر اگه زندگی کنی ، یه روزایی مثه امروز زیاد می بینی. یه روزایی که از صب هزار تا موضوع برای اعصاب خوردیت به وجود میان و شب ....... وقتی با آخریش دیل می کنی، یه سری اشکای کاملا محق، از چشمات باریده می شن و وقتی یه دل سیر گریه هاتو کردی، یه نفس عمیق می کشی، و احساس می کنی حالت بهتره و در این لحظه است که می تونی بگی بعدی لطفا. 

من الان در وضعیت بعدی لطفنم. 

خداوندا به ما قدرت زندگانی در این شهر و بین این مردم را عطا بفرما. آمین.

نوشته شده در دوشنبه 29 مهر 1387ساعت 07:43 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

هیچ چیز سر جاش نیست. لاهه دیگه واقعا با ساناز راحت تر حرفاشو می زنه. من اصن زبون نفهم شدم واقعا. هیچ چیز سر جاش نیست. برگشتنه یه روز از ونک اومدم از شیرینی گاندی شیرینی خریدم اما اونم مزه ی همیشه ش رو نداشت. هیچ چیز سر جاش نیست. ساناز منو مدیون خودش می کنه اما من بزم. من حرف نفهم شدم. چرا واقعا؟ دوشنبه باید تمرین های SAS رو تحویل بدم و هنوز نمی دونم باید چه جوری حل کنم؟ هیچ چیز سر جاش نیست. لاهه دیگه لاهه نیست. میخواد تحقیق کنه ... خسته شدم از تحقیق و جستجو و کند و کاو و چوب تو  .... هر چیزی کردن که بفهمیم چه کاری درسته چه کاری غلط .... بیچاره لاهه ... با من خل می شه. خل نبود بیچاره اون اولا ... اون اولا که من 19 سالم بود خل نبود. اما حالا که من 22 سالم شده خل شده. من خلش کردم. خودمم خلم. من حرف نفهم شدم. بیچاره ساناز. 

امروز من همه ش گریه م میگرفت. وقتی لاهه حرف می زد و حرف می زدم گریم می گرفت اما وقتی با فرناز رفتم کوکو گریه م نمیگرفت خنده م می گرفت. هیچ چیز سر جاش نیست. لاهه به من مهربون حرف نمی زنه دیگه. من گفتم برگشتنه مواظب باشین و فقط گفت که اتوبانه. سردمه دیگه ها. سکوت کجایی که دیگه صدای خودمم می شنوم عصبی می شم. من فکر کنم همین روزا خله خل شم. هیچ چیز سر جاش نیست. 

اصن می دونی چیه؟ مردشور این توقع رو ببرن.

نوشته شده در شنبه 27 مهر 1387ساعت 05:26 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

من میخواستم غلط های تایپی پایان نامه م رو بگیرم که اومدم اینجا ... اما چی کشوندم پای وبلاگ نمی دونم ... هر چیزی ممکنه. شاید هوای ابری امروز. شاید خستگی صف پمپ بنزین. شاید گپ زدنم با مشدعلی، شاید وقت تعیین سطحی که گرفتم، شاید مینای کنعان، شایدم این دل نیمه گرفته ی صاحب زنده ی هوس شعر و عاشقی کرده .... 

کنعان رو واقعا دوست داشتم ... تو این وانفسای فیلمای مزخرف لج درار - مثل همیشه پای یک زن در میان است- واقعا فیلمی بهتر از کنعان نمی شد حال آدمو سر جاش بیاره ... کاش می تونستم دست آقای مانی حقیقی رو بفشارم. از اون فیلما بود که بعدش می شه هزار تا فکر بی خود کرد اما می مونه تو ذهن ... بدجوری هم می مونه. خیلی کم و کسری داشت ... اما فقط در نگاه اول ... عمیق تر که نگاش کنی می فهمی بار کلمات رو نگاه ها به دوش کشیدن .... و کلید های گمشده و حس هایی که هنوز نمرده بودن ... 

راستی آیا کسی هست که بدونه حس مرده چه شکلیه؟ ... مینای کنعان رو دوست داشتم ... دلش می خواست وقتی از خونه میره بیرون کسی منتظرش نباشه که برگرده. علی رو دوس داشت اما هیچ وقت به زبون نیاورد ... مام اینو از اون سکانسی فهمیدیم که رفت به خونه ی علی _ که خودش مسافرت بود_ دو دقیقه نشست، در و دیوار ها رو نگاه کرد با گلدونا، بعد اومد راشو کشید و رفت ... من مرتضی رو هم دوس داشتم. گذشته از اینکه شبیه پیری های لاهه س، فروتن خودمونه. همونی که ما دبیرستان بودیم و توی متولد ماه مهر، سبیل و دانشگاه و کله خرابی رو با هم مخلوط کرد، عشق تحویلمون داد ... مرتضی یه استاد میان سال. خود ِ خود ِ پیریای لاهه ... 

.... 

... 

به کجا رسیدم! ... دلم شعر می خواد، شهاب حسینی میخواد که بگه  تو را به اندازه ی تمام کسانی که دوست نداشته ام، دوست دارم ... دلم قهوه ترک تلخ تلخ هشت و نیم میخواد ... دلم پارک رفتنای صبح زود می خواد، باغ موزه مو می خوام، .... عاطفه ی دو سال پیش میخوام، ساناز ِ قبل از اومدن امیر می خوام، فرناز ِ قبل از اومدن مجید ... نین و نیل ِ قبل از شیرینی و مگس شدنمون .... دله دیگه ... گاهی یه چیزای عجیب غریب می خواد. 

.. 

نوشته شده در شنبه 20 مهر 1387ساعت 07:30 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|