X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

امیر تو حالت خوبه؟
نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1387ساعت 08:39 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (8)|

می گفت ما کمونیست نشدیم، مجاهد و انقلابی و ساواکی نشدیم. دنبال هیچ گروه و دسته ای نرفتیم. انقلاب که شد همه آتیششون تند بود. همه آقا آقا می کردن. جو بدجوری حاکم شده بود. می گفت ما هیچ وقت راهی که می رفتیم رو کج نکردیم. می دونستیم نباید بریم قاطی خیلی موضوعا. می گفت فلانی رو می بینی؟ رفته بود قاطی مجاهدین. انقلاب که شد پدرشو درآوردن. خودش فرار کرد زنشو گرفتن به گوشش که رسید برگشت رفت زندان. می گفت اون یکی رو که می شناسی ...... فلانی رو که یادت هست؟ ....

همه ی حرفاش یادمه. حرفای بابامو.  اون قسمتی که رسید به دلیل همه ی حرفاش رو بیشتر. گفت اگه اون نبود ماها هم مثل هم دوره ای هامون به خیلی کارا کشیده شده بودیم و خیلی اتفاقای دیگه برامون افتاده بود. می گفت اون بود که زندگی ما رو ساخت. می گفت ما یه عده جوون بودیم. همه مونو جمع می کرد. برامون حرف می زد، نه که فقط حرف بزنه، عمل می کرد. ما تو عمل کردناش غرق می شدیم. بعدن به خودمون می اومدیم می دیدیم چیا یاد گرفتیم. می دیدیم جلوییم. از هم سن و سالامون جلوییم. دغدغه هامون چیزای دیگه س. می گفت تک تکمون مدیونشیم.....

من یاد چهارشنبه عصرا بودم. این همه آدم می کوبیدیم می رفتیم به اون ساختمون پر از خاطره. اگه این آدم نبود کی می تونست اینا رو دور هم جمع کنه؟ روز دوم عید ها مگه یامون می ره؟ محرم ها، سیزده بدر ها، تابستونا ... خدای بزرگ سرم داره سوت می کشه، یعنی واقعا تموم؟ گریه ی شوهر عمه م رو تا به حال ندیده بودم ... یا شاید بهتره بگم نشنیده بودم ... پای تلفن، گفت که چه جوری این خبر رو بدم. واقعا فکر می کرد لازمه حرفی بزنه؟ دله گرفته. احساس می کنم دیر رسیدم. بیست سالی عقبم. به ما نرسید این آدم.

صداش می پیچه تو گوشم ... می نگو ما را بدان شه بار نیست ...  با کریمان کار ها دشوار نیست .... این اشکا چی می گن؟ چه جای صحبت نامحرم است محفل انس ...

امروز ما بچه ها نشسته بودیم ... داشتیم فکر می کردیم این آدم تو زندگی ما هم جا پا داشت ... هر کدوم از خاطره هامونو یادمون می اومد آخرش می رسید به این آدم. من گفتم، فقط برای بابام دلم می سوزه ... عاطفه می گفت بابام فقط گفت "بی کس شدیم" ... یاس گرفته بود. نگاهش یه عالمه غم داشت .. دیشب اتفاقی که باید می افتاد افتاد. من گریه کردم. خواهرم هم.

این حرفا به چه درد می خوره. وقتی قطره ای از دریا هم نمی شه؟ بذار اشکا راحت باشن. لازم نیست چیزی بگی. اشکا حرفاتو می زنن.

نوشته شده در سه‌شنبه 21 خرداد 1387ساعت 09:24 ب.ظ توسط مهم نیست!|

و باز این منم تنهای تنهای که چند روزه اینجا نشستم اما نوشتنم نمیاد. آدامس سیب ترش می خورم و طعمش رو با یه دنیا عوض نمی کنم. (دروغ گفتم، می کنم). دله هی می گیره هی واز می شه، مخه هی می پکه هی آروم می شه، تعادله هی می ره، هی میاد. در کل صفرها یهو یک می شن دوباره صفر می شن. منم گیر دادم به ناخونام هی مدل می دم هی پاک می کنم. رفتم پیش عاطفه یه شب موندم. صبحش قرار بود بریم اردک آبی صبحونه بخوریم اما ترجیح دادیم نفری ۹ تومن بذاریم جیبمونو و من سوسیس تخم مرغ درست کردم مرگگگگگگ و اون پن کیک درست کرد مرگ تررررررر. از صدای آهنگشم ساختمون داشت می ترکید. تازه شبشم کولر روشن نکرده بود چون یادش اومده بود که من هزار سال پیش گفتم از کولر خوشم نمیاد و جفتمون تا صبح تبخیر شده بودیم و من صبح فحشش دادم.

و دیگه اینکه یک شنبه شبو بگووووووو. مرج توی لباس صورتی چرک و برادری که من هنوزم برام هضم نمی شه که ازدواج کرد!!! و برقایی که رفت و مخابرات در جواب اعتراض ما گفت که خونه ی حداد عادل نزدیک شماس، انتظار ندارین که اونجا رو خاموشی بدیم شما روشن شین؟! و مایی که اونقدر شمع روشن کردیم که دیگه نور کافی بود و فضا کاملا رومانتیک بود و من از نگاه های یکی در امان نبودم و کلی از دپ های روزای بعدم مال همون نگاها بود. و عکاسه در مواقعی که باید حتما ثبت می شد گم و گور می شد و آب هندونه ای که آخرشم نخوردم و الان میییییی خوام. و فردا شبش که بازم هی گریه می کردم و خوابم نمی برد و روی زمین خوابیدم و صبح کمر خشک خشک بود. می دونی؟ بد مواقعی همه جا ساکت می شه و تنهایی می خوره تو سر آدم. باز من تو خونه تنهام و چیییییییییییییی؟ دله هی می گیره هی واز می شه.

من موندم و یه عالمه درس نخونده و رگرسیونی که یه بارم سر کلاسش نرفتم و پروژه ی گسسته و پروژه ی کارشناسی و خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

بی خیال من با‌ آهنگای جدیدم حال می کنم:

نگاتو ندزد ازم چون من رو توئه چشام می تونم بگم دوسِت دارم ولی اگه بخوام!

شاید زیادی مغرورم ولی همینه که هست، توام کوتا بیا اگه می خوای ندیم از دست!

این آهنگ با شل ترین حالتی که می شه خوند خونده شده!

نوشته شده در جمعه 17 خرداد 1387ساعت 12:58 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (28)|

دله گرفته به قول یاس. مثل خر موندم تو گل. اینو تازیگیا با تمام وجود دارم حس می کنم. عدم تعادل در تک تک ثانیه ها حس می شه. دیروز خیییییییییییییس شدم! یک خیسی خود خواسته زیر بارون. هوس تعادل بازی هم کرده بود. اما رفتیم هم خانه. یک موضوع تکراری که از روی یه فیلم هندی که من ۱۰۰ سال پیش دیده بودم ساخته بودن. اسم فیلم هندیه هنگامه بود! ما نصفشو دیدیم و بعدش زدیم بیرون. تا اونجایی که دیدیم محسن نامجو نداشت! نمی دونم بقیه ش داشت یا نه. من نمی دونم چرا تازیا هی با شخصیت بازی درمیارم؟ مثلا لاهه یهو گفت که باید بره و من خیلی خیلی با شخصیت گفتم عیبی نداره خب پیش بیاد برو و از سینما زدیم بیرون! این روکش روی کیبرد منو امیرعلیه کوچولو جویده!!! صبح منو رها کن ازین فکر تنهایی گوش دادم و گریه کردم. ناهارم درست کردم خیلی خوشمزه شد. الانم می خوام برم خونه ی مرج اینا. دستامم بوی گوشت می ده چون ناهار درست کردم و هی لوسیون خوش بو می زنم بهشون اما آدم نمی شن. اصلا دله گرفته، وازم نمی شه. نمی دونم انگاری آدما خلن. مگه مجبوریم خودمونو قاطی جریانات مختلف کنیم و بعدش عین خر بمونیم تو گل و من اگه نباشم گوش بدیم و جسارت کات کردن احتیاج داشته باشیم؟

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 خرداد 1387ساعت 05:24 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (8)|

چقدر بی حوصله م خداااااااااااااااااااا. دلم برا نقاشی تنگ شده. سه هفته س به خاطر امتحانا نرفته م. کاش زودتر دو شنبه شه. من یه منظره از ونیز کشیدم. البته واضح و مبرهن است که در سطح مبتدی!!!!!! وای خدای بزرگ من چرا اینجوری شدم؟ الان دلم برای خانم گوهریان یه ذره س!!!!!

من هیچ وقت ازدواج نمی کنم. زندگی از این وحشتناک تر نمی شه. فکر کن بعد از ۲۰ سال زندگی، خیلی راحت می تونید سر هم فریاااااااااااااد بکشید و گاهی یادتون بره که اولاش چه قد همدیگه رو دوست داشتید. و این از نظر من فاجعه س. کلی با پر و هد حرف زدم. اونا از طریق خواستگاری ازدواج کرده بودن و کلی هم از این کارشون راضی بودن. می گفتن که توی دوستی آدم برای خودش ذهنیاتی می سازه که بعدا نظرش بر می گرده و خل می شه. منم راستش دارم خل می شم. هر کس یه چیزی میگه در این باره. نمی دونم کی درست می گه و چرا. خدایا می بینی کارمون به کجا رسیده؟؟؟؟؟؟

یاد فیلم د ِ سوئیتست افتادم. چقدر یه زمانی هزار بار می دیدمش و بهم انرژی میداد. یه جایی اون پسره که آخر سر با کامرون دیاز عروسی کرد با داداشش داشت حرف می زد. قرار بود عروسی کنه آخر هفته ش! بعد اومدن مشروب بخورن، پسره گفت To the marriage داداشش تایید کرد، گفت To the Bride داداشه تایید کرد، گفت to fifty year with same woman!!! داداشه شیشه ی مشروبشو پرت کرد اونور گفت It is really depressing!!! حالا حکایت منه!!! واقعا نمی تونم این همه سال با یکی زندگی کنم و باهاش خوب هم باشم. مطمئنم که طرف مقابل احتمالیم هم همچین توانایی ای رو نداره!

والسلام!

نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1387ساعت 10:00 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (8)|