X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

آخه لامصب! بلکه قرار شد ده سال تو این هلفدونی آب خنک بخوریم، نمی شه که لامروت! حاجیت اینجا جیگر چاک چاکش از کله صبح تا بوق سگ جلو چشش زلیخا باشه و سر به دیفال بکوبه و یه چشمش اشک باشه و یکی خون! آخه ای روزگار غدار! ای بی مروت دنیای دون! ای دنیایی که توش غیرت و جوونمردی و صفا هلو هلو بپر تو گلو رفته تو هر چی نابدتر هر چی نامرده و برهوت مروته. اون وقت دوتا چشم اون ور چار سوق سوسوی اشک و خون بزنه و یه مرد مثل ما مشتی، کنج هلفدونی عین زن جماعت زار عقش شما رو بزنه. آخه آبجی! زن! نمونه صفا و مروت و معرفت! روزی که با اون زلف کمند و اون دوتا چشم سیاه به شکار دل این لوطی اومدی نگفتی ما تو در و همسایه واسه خودمون کیابیایی داریم؟ یه ملت یه داش ابرام می گن صد تا داش ابرام از دهنشون می ریزه، به یه لاخ سیبیل ما چک ده میلیونی رو یه سال بی نزول و بهره می خوابونن کنج دفتر و دستک حجره، به اشاره چش و ابروی حاجیت یه محله قمه کش زیر چارسوق رو قرق می کنه، لب تر کنم کلونتری ناحیه ۶ می شه برهوت آجان، کشته باهاس جمع کنن از تیغی ها و قمه خورده های نوچه های آق ابرام. اونوقت حاجیت به عشق اون دوتا چشم سیاه باهاس زار بزنه تو هلفدونی و آبرو بریزه پیش آجان جماعت؟ به فدای یه تار گندیده ت، هنوز اون چشم سیاه رو که میبینم باهاس آه بکشم و عین مستای شب عربده بکشم. یارو آجانه اومده می گه داش ابرام قمه خوردی عربده می کشی؟ می گم: آره سرکار! قمه خورده به دلم. قمه خورده به جیگرم. قمه خورده به لوزالمعده م. آخه ضعیفه! این چشمه تو داری یا خنجر، لامروت هر مژه ش یه قمه س که می خوره به جیگر آدم!

ماه عسل پاییزی ... ابراهیم نبوی

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند 1384ساعت 07:38 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

خانوم دکتر: من نمی دونستم ستاره ها هم می میرن.

سامان: همه شون می میرن. خیلی از ستاره هایی که ما الان داریم می بینیم، شاید میلیونها سال پیش مردن. ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم، هنوز داریم اونا رو می بینیم.

خانوم دکتر: یعنی اینقدر دورن؟

سامان: خیلی دور . . . خیلی نزدیک. وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم، خیلی دورن. اما اگه با کهکشانهای دیگه مقایسه کنیم، تازه می فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم...

«خیلی دور، خیلی نزدیک»

پ.ن: و ما خبر نداریم...

.......

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن 1384ساعت 08:30 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

بعضی وقتها دلم می خواد این سالهای زندگیم رو می زدم رو دور تند ... دلم می خواد الان ۲۸ سالم بود ... همه ی این اتفاقایی که قراره بیفته، افتاده بود ... می دونی؟ بعضی وقتا اصلا توان الان بودن رو ندارم ... پذیرای هیچ گونه اتفاقی هم نیستم ... مثل امروز ...

پ.ن: ۴شنبه سوری رو دیدم ... توصیه می کنم با مغز آروم برین دیدنش ... چون به اندازه ی کافی بهم خواهید ریخت ... و امیرعلی ... پسر کوچولوی بی ریختی که وقتی گریه می کرد دلم می خواست اینجا بود تا بغلش کنم ... و جایزه ی هدیه تهرانی هزار بار نوش جونش ... و اونجایی که در جواب خواهرش که برای شک داشتن به شوهرش ازش دلیل می خواست گفت: بوشو می ده ... وهمین.

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1384ساعت 11:28 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|

ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست ، تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که هست

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 25 بهمن 1384ساعت 01:47 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

من: آرزو من نمی خوام با این محمدرضائه دوست بشم. باشه؟ قضیه رو تموم شده فرض کن!

آرزو: حدس می زدم! من که بهت گفته بودم از نظر مادی، مالی نیست!

من: نه آرزو اوناش می شد مهم نباشه! ... مگه همین خودِ فربد چیه؟

آرزو:

....عجب حرفی زدما ... نینا یک ساعت داشت بهم می خندید. خیلی حرف بدی زدم! مگه خود فربد چی چیه! یعنی همین فربد هم به همون میزان ضایع س! اما به جان خودم منظورم این نبود که! اومدم بگم مادیات مهم نیست و بدون فکر کردن به مادیات هم می شه گاهی روابط قشنگی داشت! اصلا منظورم این بود که با اینکه آرزو از نظر مادی از فربد بالاتره ولی خیلی هم به هم میان و دوستای خوبین! اما به قول نینا، هر جوری، با هر دیدی، اون جمله رو بنگری این حرفا از توش در نمیاد! مدل این خاله زنکهاییه که می خوان طرف رو بکوبونن!

بعدش هی مجبور شدم از این حرفا بزنم که آروز فربد خیلی پسر خوبیه! ببین با حاصل دسترنج خودش ماشین هم خرید! ببین پایان نامه شو بیست گرفت! ببین...ببین.....! ای خداااااااا بعضی وقتا آدم باید لال بشه!

 

پ.ن۱: آلیر کامو: ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست ، تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که هست ....

پ.ن۲: «بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی می‌کرد.» 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 25 بهمن 1384ساعت 01:34 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

"امیرعلی در ماشینش است و در جاده های کوهستانی می راند. مقصد معینی ندارد و از این راندنِ بی هدف ، از این رفتن به سوی بیابان های مجهول و ناشناخته لذت می برد ... به انتهای آسمان نگاه می کند ، به هلال روشن ماه . به جهانی درموازات جهانی دیگر ... شاید خواب می بیند.هر چه هست ، خواب یا بیدار، خوشبخت است. فهمیدنش آسان نیست و به نظر حرفی چرند می آید. چرند یا نا چرند این حال امیرعلی است و با زبان دیگری نمی توان آن را بیان کرد."

 

جایی دیگر- گلی ترقی

 

پ.ن۱: من اینو نخوندم. اما بدم نمیاد بخونم.

پ.ن۲: من از اسم امیرعلی خوشم میاد!

نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1384ساعت 11:41 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

می دونی؟ تازگیا به این نتیجه رسیدم که آدم نباید زیادی خودشو تحلیل کنه. مریم جان تو چرا اینقدر گیر می دی؟ خب همیشه که همه چیز نباید سر جاش باشه. اصلا اگر این جوری باشه تعجب داره. ببین چقدر با خودم با محبت حرف می زنم! بد نیست آدم به روابطی که توشون هست فکر می کنه. روابط فامیلی، دوستی، اون رابطه هایی که احترام توش حرف اول رو می زنه، اون رابطه هایی که با دل شروع شده، اون رابطه هایی که نمی دونم از کجا سر و کله شون پیدا شد و نمی دونم باید چی کارشون کنم. چقدر خانواده و فامیل و دوست توی زندگی آدم تاثیر داره. چقدر. پسرخاله ی بابا بعد از n سال منو می دید. گفت چقدر بزرگ شدی. پسر عمه پرید وسط (به قول نسیم جفت پا!) گفت این مرمری قدیما انگاری همه ش تب داشت. دختر کوچولوشو بغل کردم رفتم. نینا هم یه بار گفت این رژگونه تو بالاتر بزنی بهتره. گفتم من رژگونه ندارم. گفت تولدت بخریم؟ گفتم جیو باشه. می دونی؟ زندگی همین روابطه. اگر من باشم توی اون غاری که نرگس می گفت، تو فرض کن زمان قاجار هم باشه. چه شود! زندگی نخواهد شد مسلما. اصلا تا حرص و جوش و بدبختی و سردرگمی نباشه زندگی نمی شه. جوش! اگر حرص نخوری و چند تا جوش نزنی که قدر وقتی جوش نزدی رو نمی فهمی. من به نینا گفتم برای جوشهاش بره دکتر زنان. رفت. خوب شد. هنوز هم ازم تشکر می کنه! می دونی؟ آدما یه جور نیستند. اما با هم فرقی هم ندارن. بچه محل با من گرم گرفت. اما به صنم پیشنهاد داد! نینا گفت خوب شد به تو نگفت! خر می شدی قبول می کردی. گقتم نه نمی کردم. گفت من می دونم یا تو؟ با اون دماغ رشتیش! گفتم نینا دماغ رشتی چه شکلیه؟؟. بعضی وقتا آدم می ره تو فاز Time can never mend. راستی! اگر اینجا جنگ بشه ما بمیریم چی؟! من پایه م بمیریم اما جواب خدا رو کی می ده؟ من حاضرم از سرما یخ بزنم. اما یک لحظه هم گرما رو دوست ندارم. زندگی عجیب چیز بی خودیه. وقتی می بینی باید جواب داشته باشی برای کارت. و نداری! بچه ی دختر خاله رو بردم توی سوپر لپ لپ بخریم! یه خانوم پیر ازم پرسید بچه ی خودته دخترم؟ کرمم (به کسر کاف!) گرفت گفتم بله! دم رفتن یه نصیحت مادرانه کرد که همیشه حلقه تو دستت کن دخترم! شوهرت دلگرمی می گیره! گفتم چشم! اما تو دلم گفتم می خوام نگیره. صد سال سیاه! فرض کن! همون موقع یه ماشینه رد شد و آهنگش این بود: چشم تو باز من دیوونه کرد. و من یادم افتاد که عاطفه هنوز هم با شنیدن صدای این خواننده که فکر کنم اسمش هومن سزاواره می ریزه به هم. می دونی؟ زندگی همین رابطه های اعصاب خورد کن بی مصرفه. هنر اینه که یا خودتو بکشی بیرون یا اونا رو بامصرف کنی؟ یا من اشتباه می کنم؟ عاطفه اولا پشت سریم بود. بعد شد بغل دستیم! بعضی وقتا اگه نبود، نمی دونم چی می شد. عصر بهش گفتم آریو رو از طرف من ببوس. آریو برزن. آدمایی که اسمای عجیبی دارن قابل درک ترن. مگه نه؟ مثل اون دختره که اسمش گلاویژ بود. تصادف کردن. مامانش فوت شد. هوس شیرینی مکزیکی کردم!

نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1384ساعت 10:57 ب.ظ توسط مهم نیست!|

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دوپایم از دو جهان نیز در کشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو!!

 

پ.ن۱: آره بابا همین طوری! ۰

پ.ن۲: این بیت آخری خیلی ضد حاله! به قول نسیم جفت پا می پره تو دهنت! (بچه م اصطلاحات مخصوص به خودشو داره!!)۰

پ.ن۳: این دو تا عکس مال موزه ی هنرهای معاصره ... یه چیزی بود ، به نام باران ... خیلی خدا بود ... دیدنش یکی از بهترین لحظه های عمرم بود ... عکساشو لینک می دم. چون بذارم اینجا باز دیده نمی شن ... یه ذره نورش بد بود ... سعی کردم درستش کنم، پیکسل هاش ریخت به هم! به بزرگواری خودتون ببخشید یه ذره! اولی و دومی ...... یه جورایی قطره هاش می خواد آدمو بگیره ... ۰

پ.ن۴: از لیدر عزیز خواهش می کنم بازم ما رو ببره گردش علمی! ۰

نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1384ساعت 11:50 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

سامولیکم! چه خبر؟ خوب ما رو فرستادین خونه ی بخت ها! (مراجه شود به چند کامنت آخر پست قبل!) غافل از اینکه همین جا بیخ ریشتون هستیم! و به عبارتی تا شماها رو یکی یکی نفرستیم زیر خاک ... ای وااای... نه... ببخشیدددددد! تا شماها رو یکی یکی نفرستیم خونه ی بخت، خودمون جایی تشریف نمی بریم! و هستیم دور هم! :)

حالا یه چیزی بگم بخندیم دور هم! :)))) آقا ما رفته بودیم روز عاشورا یه جایی که پدر دوست بابام یا همون پدربزرگ صالحه اینا! قدیم ها خیلی اونجا برای خودش کسی بوده و خلاصه مراسم که تموم شد خبر رسید که عکس پدربزرگشون رو با کراوات زدن به دیوار اونجا! فرض کنین! چقدر خنده دار!! حالا بیچاره خیلی وقته فوت شده ... نسیم اینا اشک تو چشمشون جمع شده بود و منم هی می گفتم بریم ببینیم! تو این گیرودار بودیم که یه هو یه خانومه اومد جلوی من و گفت عزیزم شما چند سالتونه؟؟!!فرض کن! اون وسط! من همین طوری موندم! خانومه دید بربر دارم نگاش میکنم رو کرد به خانوم دوست بابام و گفت دختر شمان؟ اونم گفت بله!!!!! گفت چند سالشونه؟ گفت دوازده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مااااااااا! نسیم اینا از خنده غش کرده بودن! پاشدن رفتن اون ور و د (به کسر دال!) بخند! حالا زنه مگه ول می کرد! باورش شده بود من ۱۲ سالمه! می گفت برای برادرم می خوام ۲۱ سالشه ...یه ذره فکر کرد و گفت: سنشونم می خوره!!!!!!!!!! می تونم شماره ی خونه تون رو داشته باشم؟ در این لحظه نسیم و خواهرم از خنده منفجر شدن! فرض کن! روز عاشورا! وسط مردم! همه چپ چپ نگاشون می کردن! اما خداییش دست خودشون نبود! خانوم دوست بابا جان فرمودن که نه خانوم می گم که بچه س! همه ی این حرفها رو زیر نگاه جدی مامانم می زد! زنه هم ول نمی کرد! مگه می رفت؟! نسیم اینا دیگه مرده بودن! من فقط هنوز تو کف اون ۱۲ هه بودم! حالا می گفتی ۱۶! چرا آخه ۱۲!!!!!! منم اومدم طرف نسیم اینا! مسخره بازی شروع شده بود! ول کن نبودن! هی می گفتن حالا سر و وضعشم بد نیست ها! لگد نزن به بختت!

ببین اصلا خود خدا نخواست ما روز عاشورا یه ذره ناراحت باشیم! دیگه تا آخر شب اینا داشتن به من بدبخت فلک زده می خندیدن! چند وقت یه بار هم نسیم می گفت آخه آدم اینقدر خنگ! به این گنده بک (منو می گه ها!) میاد ۱۲ سالش باشه؟؟! ... آخه زنه باورش شده بود! نه حالا واقعا! آدم اینقدر خنگ؟؟؟؟؟ :))) ولی یه چیزی مونده تو دلم که ای کاش می گفتم بهش! آخه شما بی جا می کنین پسر ۲۱ ساله تون رو زن می دین. ای واااای ... همین کارها رو می کنن آمار طلاق می ره بالا دیگه! منم که حساس رو آمار! همه ی آمارا باید در حد نرمال باشه! اینا نمی ذارن!

بنده می خواستم بیام اینجا د (به کسر دال!) غر بزن! اما خب حالا باشه بعدا ... !

پ.ن: جریان این مژگان چیه؟ چقدر مدل کامنت گذاشتناش آشناس! D;

پ.ن۲: اشکان جان! ربط اون عکسها به کافه نادری این بود که توی کافه نادری گرفته شده بودن! ولا غیر :)

نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1384ساعت 01:55 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

گریه

 کن

گریه

 قشنگه

....

...

..

.

نوشته شده در سه‌شنبه 18 بهمن 1384ساعت 12:22 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز اومدم خونه، بابا می گه ۴۰ هزار تومن داری به من قرض بدی؟ فکر کردم لابد باز مسخره بازیه. گفتم من که ندارم اما اگه شما بخوای می تونیم کارت سامان مامانو کش بریم ... که برادرم گفت ... جنابعالی جریمه شدین تو خیابون میرزای شیرازی اونم ۴۰ هزار تومن به صورت تسلیمی. یعنی یا دادن بهت یا سوت زدن واینستادی.... من اصلا نمی دونم خیابون میرزای شیرازی کجاس ... ۴۰ تومن؟؟؟؟ برای ورود غیرمجاز به محدوده ی طرح ترافیک ... ببین من اصلا نمی تونم زیر بار برم که یه پلیس دیوونه چشماش آلبالو گیلاس چیده ..... یه بار تو وزرا جریمه شدم برای پارکومتر ... خودم رفتم بانک دادم ... یه بار هم پلیس جلومو گرفت تو همون وزرا ... که بهش گفتم امتحان دارم و گذاشت برم ... اصلا یکی بگه این میرزای شیرازی کجاس؟

حالم به هم می خوره از این پلیسهای بی لیاقت ... یاد اون تصادف با موتوریه افتادم ... پلیسه عین ماست وا رفته بود ... کاش می تونستم حرف بد بزنم ...  یا دیروز که رفتم دم شهر کتاب پارک کنم، نمی دونم از کی تا حالا اونجا هم کارت پارکی شده ... مرده اومده یه قبض از پنجره داده تو ... دیدم یک ساعته س. گفتم من کارم نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه ... گفت ما فقط قبض یک ساعته داریم. گفتم یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت دست من نیست. بستگی داره هر روز چه قبضی بدن بهمون. همین طوری مونده بودم. گفتم خب الان من چقدر باید بدم؟ گفت  ۲۵۰ تومن. یعنی پول یکساعته ... اومدم یه چیزی بگم ... اما ترجیح دادم پول رو بدم و برم ... با این یارو کل کل کنم که چی؟؟ ...  اعصابم خورد شد ...

امروز چند بار شد که اومدم حرف بزنم اما کلمه ها نیومدن؟ تعطیل تعطیلم ... ولش کن ... بیشتر از این غر نزنم ... برم یه ذره خودمو مرتب کنم ... اما ... اما ... اما ... امروز برای هزارمین بار دلم گرفت از کارایی که می تونم بکنم و نمی کنم ... می دونی؟ موزه ی هنرهای معاصر معرکه بود ... م ع ر ک ه .... مرسی سارا ....

دلم گرفته ... نه! اعصابم گرفته ...! اعصابم!

نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1384ساعت 09:12 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

من دیگه حوصله ندارم اسمای اینو اونو اینجا رمزی بنویسم ... اه ... خسته شدم بابا ... میخوام تو وبلاگم تنها باشم ... می شه؟ تنها با همینایی که دوستشون دارم. اووووووووووکی؟

نمی دونم این حس اعصاب خورد کن مال آینه ست که ازش متنفرم این روزا یا اون ترس الکی و اون بسته آدامسه که مال ۵ سال پیشه ... معذرت از شمایی که الان گیج می شین از حرفای من ...

شایدم این آهنگای جهان که گیر دادم باز اصلا خوب نباشن چون آدم رو ساکت و خالی می کنن ... فردا دوباره پاییز می شه باز ... دل از غصه لبریز می شه باز ... ای آسمون بهش بگو پشیمون می شی ... به سوز عاشقی قسم که دلخون می شی ...

و اینکه واقعا لذت می برم از این حرفای یه هکتار یه غازی که توی اون پستی که راجع به فیلما نوشتم، زدم تا همه ی دوستان فکر کنند که آخیییییی بذار تو همین هپروت خوش باشه فعلا ... ! و منی که می دونم این جورام شوت نیستم ولی شایدم باشم و اگر باشم خیلی بد می شه ...

بعدشم اینکه من استعداد زیادی توی عکاسی دارم. اما یه ذره کشف نشده س ... و اینکه خیلی هم عکسای قشنگ و پر معنی ای می گیرم ... و اینکه بیشتر در قسمت شکار لحظه ها فعالیت می کنم ... و اینکه می دونم الان سارا و نرگس دارن می خندن ...

اینا هم مال کافه نادریه ....

تکمیل: من این عکسامو جمع کنم برم سنگین تره ...

 

نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1384ساعت 08:07 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (15)|

آبجی! نمی شه اون روز اول که از جلو قصابی ممد چارچش رد می شدی، اون چادر گلدارتو کنار نزنی و اون چشم لامروت و اون گل و گردن رو نشون ما ندی که ابرام آقا که واسش افت داشت زن تو خونه ش باشه ننه ش رو برفسه خواستگاری پیش ننه ت. به فدای یه موی گندیده ات جون ابرام، آخه لامروت این چش هست که تو داری یا ذغال جکسونه؟ شیش تا شیکم بچه واسه م زائوندی هنوزم چشم دنبالته. برو جون اون کوچیکه که همیشه خدا شلوارش دم فلانجاشه، دو تا شمع نذر سقاخونه ی زیر گذر کن بلکه از حبس خلاص شه و دل ما از این مصیبت درآد. به خدا دنیامون شده آخرت یزید. آخه چه شد که این همه دکون رو رد کردی اومدی جلو قصابی؟ اومدی ابرام رو اسیر خودت کنی؟ ما که اهل زن و زنبیل  نبودیم. اقدس اومد، به ننه م گفتم نه، ننه، ابرام زن بگیر نیس، خوش نداریم غیر مرد کسی تو دست و بال ما باشه. زن جماعت مصیبته. ننه م گفت یعنی منم مصیبتم؟ گفتم نه ننه تو تاج سری، تو سروری. سالی یه سفر می برمت مشهد، دستت رو ماچ می کنم، غلامتم. گفت ننه شیرم رو حلالت نمی کنم تا زن نگیری. اینقده بیخ گوش ما خوند و خوند و خوند که ما شدیم خر، گفتیم ننه، باشه. گفت چه طور دختری بگیرم؟ گفتیم ننه زن دیگه چطور نداره، زن زنه دیگه. مرد نیس که هر کدومش یه دنیا باشه، یکی باشه که خوب بچه بزاد و کاری هم به احوالات آدم نداشته باشه و سور و سات ما رو مهیا کنه. عفت رو آورد، دختر رمضون کله پز، گفتم نه، پری دختر حسن نونوا رو آورد، گفتیم نه، آخه دادششو سه سال پیش کاردی کرده بودیم، خوبیت نداشت فامیل بشیم. صغرا دختر حسن یخی سقای هیئت علی اصغر رو آورد گفتیم نه، حاجیت با خودش گفت اونقدر دست دست می کنیم تا ننه هه خسته شه، بالاخره تو اومدی، ابرام به فدای یه تار موی گندیده ت. آخه این صورته تو داری یا قرص قمر؟ خر شدم ضعیفه، پسره جعلق مزلف نه ورداش نه گذاشت فحش ناموس داد. منم با آچار چرخ زدم تو ملاجشش. عمرا اگه خوب بشه! حالا باهاس حبس بکشیم، پاشو ضعیفه. پاشو برو دو تا شمع نذر سقاخونه کن بلکه قوم و خویش پسره رضایت بدن بیایم سراغ شوما. نوکرتم به مولا.

 ماه عسل پاییزی ... ابراهیم نبوی ... با تلخیص!

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 بهمن 1384ساعت 05:38 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

چند تا فیلم هندی دیدم ... چقدر زاغارتن این هندیا ... چقدر سوژه هاشون تکراری شده. شاید هزار سال پیش جالب بوده. ولی الان که نیست! لباس پوشیدناشون جالبه. مرداشون خیلی خیلی بد لباسن. زنها هم تا وقتی ساری بپوشن بدک نیستن. اما وقتی می خوان ادای هالیوود و اینا رو دربیارن با اون تاپ های ضایع و دامن های کوتاه؟؟ نمی دونم من که اصلا حال نکردم! فقط یه چیزی ... چه طوری اینقدر هماهنگ می رقصن؟ کی بود می گفت اینا تو ذاتشونه؟

چند تا فیلم دیگه هم دیدم ... تعطیلیه و بی کاری و سستی! فرض کن فیلم دیدن مفیدترین کاریه که می تونی انجام بدی!

devil's advocate - pretty woman حوصله ندارم اسماشونو بگم! همینا دیگه ... بعضیاش جالب بود . مثلا همین devil's advocate. زندگی یه وکیل بود که چه جوری با اومدن شیطان در هیئت یک پدر دلسوز داغون می شه ...

یکی دیگه هم بود، zandelee اگر اشتباه نکنم. ایتالیایی بود. یک زن و شوهر به ظاهر خوشبخت بودن. اما خوشبختی شون وقتی تموم می شه که مرد یه نقاش میاره خونه شون تا ازش یه تصویر بکشه ... و زن عاشق اون نقاش می شه ...

روحیه م عوض شده! با جهان حال می کنم : شمع بزم دیگران شو ، جام دست این و آن شو  ، هر چه بودی هر چه بودم ، بی وفا رفتم که رفتم ...

همین دیگه ...

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن 1384ساعت 12:54 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|

می دانی؟

برای بودن ــ تو فکر کن زندگی ــ

چیز زیادی نمی خواهم.

همین که باشم و کسی باشد که، باشد

و چشمهایی و دستهایی و نگاهی که بخواهد باشی.

 ...

اما ... آن یک صفت ترسناک چه می شود؟ ... نمی شود نباشد؟

............

نگو که یا آن یا این ...

گرچه، می دانم ... یک جا جمع نمی شوند ... لا اقل برای چون منی ...

و من،

با بی شرمی،

دومی را برگزیده ام ... که اولی را نابود کرده است ...

وگرنه ... بودند نگاههایی که می خواستند باشی و باشند ...

..............

و تویی که خودت را هم غریب می پنداری ... دیگر چه حرفی برای گفتن می جویی ... ؟

برو ...

دگر هیچ مگو، و برو ...

اصلاحیه ای بنویس به بلندای غرور پستت ...

که نه خواست و نه گذاشت باشند آن نگاه ها که می خواستند باشند ...

ریز ریزش کن اصلاحیه را

و بخور ...

چه می دانی؟

شاید تو هم از آن دسته آدمها باشی که معده شان به مغزشان فرمان می دهد ...

شاید ...

         تو هیچی . . .

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن 1384ساعت 12:04 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

من خوبم ها ... فقط اگر کسی پیدا بشه باهام بیاد یه گوشه ای یه ذره گریه کنیم، خیلی بهتر می شم ...

ب ی   خ ی ا ل


امروز تشریف بردیم انتخاب واحد. می دونستید تو دانشکده ی ما نباید روزانه ها کلاسای شبانه ها رو بگیرن؟ من نمی دونستم! دو تا درس صبح نوشتم، سه تا عصر. یعنی سه تاش می شد تو گروه شبانه ها ... دکتر نعمت اللهی هم امضا نمی کرد ... می گفت گروه خودتونو پر کنین ... تو مغزشم نمی رفت که نمی خوام روزای فرد بیام. نمی رفت دیگه ... من قیافه مو داغون کردم و با حال زار ازش خواهش کردم. امضا کرد. اما نینا قاطی کرد، که یعنی چی مگه ما نباید انتخاب کنیم؟ و ، و ، و  .... برای اونو امضا نکرد ... بعدشم رفت گفت بعد از ناهار بیان بقیه ... نینا که اصلا روزای فرد نمی تونه بیاد. سرکاره. (ورزشکار بید بچه م ... مربی ایروبیکه. مربی ژیمناستیک نی نی کوچولوهام هست!( برگه ی نینا رو گرفتم و از ساختمون قدیمی تا دفترش دنبالش راه رفتم و هی گفتم و گفتم و گفتم بلکه امضاش کنه بره ... اما خب! قبول نکرد ... دم دفترش هم که رسیدیم گفت از اینجا جلوتر نیا ! !

یه هو دیدم نینا زنگ می زنه که من جلوی درم. دارم می رم خونه. خودت ببین چی می شه. اگرم نشد بی خیال!!!!!!!! کی بود می گفت دوستاتم مثل خودت قاطی اند؟؟؟!!! اومدم دادوبیداد کنم که نینای دیونه وایسا ببینم حالمو به هم می زنی با این خل بازیات! که یه هو یادم افتاد که اگر به جای نینا این اتفاق برای من رخ داده بود، اون زنگه رو هم نمی زدم! صاف می رفتم بیرون! و خنده م گرفت ! ! رفتم دنبالش و یه ساعت مغزشو خوردم که وایسا بچه ببینم و اگر نشد اینو بگیر و اونو بگیر!

رضا رو می شناسین؟! نه نمی شناسین! استاد حل تمرین روشهای ما بود این ترم ... minitab هم یادمون داد. سر کلاسش همه ی بچه ها رو به اسم صدا می کرد. و گفته بود ما هم بهش بگیم رضا! مغزیه برا خودش! کلاس جالبی داشت! آدم دوست داشت همه ی حل تمرینا رو بره! حالا اون وسط رضا اومده، نینا براش توضیح داد که مشروط شده و از همین ۱۴ واحد هم ۱۰ تاشو می دن و کاش تو بری بگی به دکتر نعمت اللهی که ۴ واحد دیگه رو هم بده! رضای نامرد (!!) هم به جای کمک، برگشته می گه: نینا! تو با این وضع لیسانستو نمی گیریا! ای خدااااااااااااااااااا!

آخرش دکتر امضاش کرد ...


ب ی    خ ی ا ل  ...

پ.ن۱: ببینم! من جز شرح روزانه، حرف دیگه ای ندارم؟ (کپی رایت از سارا!)

پ.ن۲: کپی رایت عنوان هم ...  از دوست شاعرمون ... با اجازه ...

نوشته شده در سه‌شنبه 11 بهمن 1384ساعت 10:42 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

تبسم نقش نیرنگه ... من از شب شاکیم ای یار ...

سه شنبه انتخاب واحده. من باز دچار رشته کم بینی شدم. (کلمه ی مناسبتر پیدا نمی کنم!) جدا از اون همه غش غش دیروز سر جرجیس. (جرجیس یه نفره که توی کامنتای پست قبلی نرگس از آمار دفاع کرده! کار مهمی کرده دیگه!!!). درسای این ترم نمونه گیری۱، طرح آزمایشها ۱، ریاضی و تحقیق در عملیاتن. که البته اگر آخری رو بشه پیچوند، می شه شنبه و دوشنبه از ۱۰ صبح تا ۷ شب. و روزای دیگه هم چشمت نمیفته به چش اون دانشکده ی عزیز! نمی دونم می تونم (می کشم) از ۱۰ تا ۷ بکوب سر کلاس باشم؟ به نظر شما می شه؟ خوشبین نیستم! می گم نمی شه. اما چاره ی دیگه ای نیست. عوضش همه ی کارای یونی ای جمع می شن توی دو روز ... بقیه شو راحتی!

دیروز روز دلچسبی بود ... اونقدر خندیدیم که ...  اما کاش می شد راز اون خیره شدنهای گاه و بی گاه و اون چی بگم های پشت سر هم رو دونست ... در ضمن! تقاطع هم نرفتیم! تو رودربایستی کسی که بلیطها رو گرفته بود و به خاطر اینکه مادربزرگش بستری شده بود تو بیمارستان نمی تونست بیاد. حالا من رسما ....... نه ... هیچی!

دیشب بابا و برادرم از متروی میرداماد تا خونه سه ساعت تو راه بودن. از ۷ تا ۱۱. راهی که معمولا ۲۰ الی ۳۰ دقیقه ای میان. برف که میاد همه چیز قاطیه. یا تو خونه حبس می شی یا تو خیابون. من واقعا لذت می برم!

آقای برادر از یک سفر باز گشته و به طرز شرم آوری سوغاتی نیاورده! یعنی کم آورده! همون نیاورده بهتره! اصولا پسرها دو دسته ن! یکی اونایی که بلدن خرید کنن و سوغاتی بیارن، یکی دیگه هم اونایی که بلد نیستن خرید کنن و سوغاتی بیارن!

این رضا یزدانی (همونی که توی حکم می خوند!) هم خیلی می چسبه ... تو روزای برفی که تو خونه حبسی! مخصوصا آهنگ کافه نادریش. توصیه می کنم همگی دو تا آلبومشو بخرین و گوش کنید و لذت ببرید. صداش شبیه کیه؟ فریدون فروغی؟ فرخزاد؟ چه می دونم!

من می خواستم یه عالمه چیزای دیگه بگم ... اما نگفتم! جاش این هذیون ها رو نوشتم ... چرا؟ چرا آدم اینطوری می شه؟ الان هم دلم می خواد برم شهر کتاب ... یرم فرهنگسرا راجع به کلاس ملاساش پرس و جو کنم ... برم چمن یه دونه از اون پیتزاهای عهد عتیق بخورم. اما نمی شه ... چون صبح در کمال سخاوت ماشین رو (که امروز سهم (نوبت؟) من بود!) بخشیدم به خواهرم! و تنبل خانوم هم که هستم حوصله ی با تاکسی یا پیاده رفتن رو ندارم.

خوش باشید!

پ.ن: دیشب ۲ خوابم برد نرگس و سارا! نشد! :)

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن 1384ساعت 11:01 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

بعضی وقتا ... باید یه کاری بکنی ... بایدها .... اما نمی کنی .... و این چیزیه که از همون اول تو من بوده ... می دونی باید یه کاری بکنی. می دونی باید چی کار کنی. می دونی  ... همه چیز رو می دونی .... اما .......

می تونم اینجا به خودم بگم    آ ش غ ا ل   ؟

 

نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1384ساعت 10:24 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

بنده پست پایینو که نوشتم خوابیدم حدودا سه ساعت! آدم بعضی جاها که می ره فکرش زیادی مشغول می شه، ساعات خوابش می ره بالا! پاشن برن محققان یه تحقیق آماری بکنن ببینن مهمونی رو خواب چقدر تاثیر داره! یعنی ضریب همبستگیشون چند درصده! (از نظر فکری ها! از نظر جسمی که خب مهمونی همیشه خستگی داره!) 

از خواب که پاشدم داشتم به این فکر می کردم که ازدواج زود هم بد نیست ها. درسته دو طرف ممکنه بچه بازی در بیارن خیلی جاها، اما اگر دیر هم بشه دیگه نمی شه! آدما کمتر کوتاه میان. حوصله ی چندانی هم ندارن. ذوق و شوق هم نسبتا کم می شه. توقع هم می ره بالا. اصلا مگه خیلی ها نمی گن آدم خر می شه ازدواج می کنه ... لطفا محققان وقتی تحقیق بالا رو انجام دادن راجع به تاثیر سن ازدواج روی همه چیز هم یه تحقیق داشته باشن!

راستی این که هی می گن آمادگی ازدواج، آمادگی ازدواج یعنی چی؟ (گیر دادما!) من نمی تونم درک کنم آمادگیش چی چیه!

در ضمن! چند عدد بلیط به دستم رسید برای سانس ۱۲-۱۰ سینما آستارا! البته ۱۲-۱۰ شب! اونم چی؟ تقاطع! حالا می ترسم این تقاطع خیلی بی مزه باشه من اینقدر خودمو کشتم براش!

پ.ن: این گوشیه دل منو برده!

نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1384ساعت 09:52 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|

دیروز صبح با مرمر رفتیم صفا! رفتیم بازاچه ی خیریه ی بابک اینا ... بعدشم ناهار. اونقدر حرف زدیم که من یکی تلافی چند وقت حرف نزدنم درومد! چقدر جالبه می بینی خدا آدمای شبیه به تو خلق می کنه! شایدم تو رو شبیه به اونا! منو مریم خیلی شبیهیم. چه طوریشو نمی تونم توضیح بدم ... برام جالبه که همدیگه رو پیدا کردیم! مگه نه مرمر؟

مدرسه ی عزیزمون دیشب دعوت کرده بود شام! هر سال از این کارا می کنه. یه مسافرت هم که می بره! نمی دونم این کارا رو چرا وقتی دانش آموزیم نمی کنه! حالا خلاصه ... ! عاطفه که گفت نمیام! هی گفتم بیا گفت نه من حوصله ی اینا رو ندارم الان هر کدومشون با یه بچه میان یا یه آلبوم عروسی زیر بغلشونه! راست می گه بچه م! خوب ما دوره ی ۱۱ ایم. مثلا کسی که دوره ی ۱ بوده الان بچه ش می تونه مدرسه هم بره! بقیه هم که ... ! اینا اصلا به سن ازدواج توجه ندارن! دختره متولد ۶۶، تازه از ماه عسل برگشته با همسرش! اون وقت از اون ور هستن ۸-۲۷ ساله ها که هنوز فکر ازدواج به سرشون نزده! گرچه ... تو این جامعه خیلی هم دیر نشده! عادیه! من می گم اونی که میاد اون ۶۶ ای رو می گیره دیگه کیه! بگذریم!

من رفتم دنبال آروز، حاضر نبود رفتم بالا. همون طور که داشت موهاشو سشوار می کشید گفت یه خبر بدم کف کنی؟ منم که خواب آلود رو تختش ولو بودم! یه هو برگشته می گه اینو ببین! توی دوربینش یه عکس نشونم داده! وااااااااااااای کپ کردم! سپیده بود! با یک عدد داماد! بله برون مانند بود! از هیجان نمی دونستم چی کار کنم پاشدم آرزو رو بغل کردم!! حالا هی اون می گه ولم کن من می خواد اشکم دربیاد!

سپیده ... سپیده ... سپیده! توی وبلاگ قبلی یه پست داشتم ... اگر بود لینک می دادم بهش! یاد همون روزی افتادم که رفتیم خونه شو ن و چقدر لحظه های ماندنی داشت اون شب ... اگراشکان اینجا رو می خوند () الان یادش بود حتما کدوم پست رو می گم! گفته بود کلی ترانه از توش درمیاد و من چقدر ذوق کردم! ... سپیده نفر اول نیست از بین بچه های کلاسمون که ازدواج می کنه. اما خب تو گروه ما چند نفر، که اکثرا با هم بودیم و هستیم، اولیه!

شب زنگیدم به سپید ... همین دیگه. گرچه تا بعد از عید عقد نمی کنن. اما خوب دیگه رسمی شده. منم لباس ندارم!

پ.ن: مهندس! امروز روز آخر تابستونه دیگه!!؟؟ مگه نگفتی پایه ی مهمون شدن هستی!!؟؟

 

نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1384ساعت 03:06 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|
  1    2  >>