X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

طبق توصیه های قبلی، خواستم فضا غمبار نشه! اومدم یه جوک بگم مثلا! هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمیاد. یکی پاشه بیاد یه جک بگه جان من!
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1385ساعت 05:31 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (27)|

پاشدم رفتم نمایشگاه کتاب یه کتاب خریدم به اسم درد مال مارگیت دوراس. یه جور شرح روزانه س ... البته اون آدمی که اینا رو نوشته مسلما مثل من نشسته شرح روزانه از خودش دربیاره ... کمی تاقسمتی آدم مهمی بوده ... هنوز هم نخوندمش. فکر نکنم حالا حالا هم بشینم بخونمش ... رفت کنار اون ۱۰۰ سال تنهایی تا ببینم کی می شه رفت سراغشون. اصلا کتاب خوندن این روزا خیلی برام دست نیافتنی شده. کلا خوندن. نوشتن. فکر کردن. فهمیدن. ....

اینجا تنها جاییه که به خودم اجازه می دم به خاطر امتحان هام غر بزنم ... دو سال گذشت و من هنوزم به همون غلظت اولاش متنفرم از درس خوندن و مسئله حل کردن و ..... دو سال می تونه خیلی زود بگذره ولی این دلیل نمیشه که من کوتاه بیام از اینکه دو سال یه عمره برا خودش ... باور کن ... دو تا سیصد و شصت و پنج روز کلنجار رفتن، ... باور کن یه عمره .... /// حالا باید به این فکر کنم که باز خدا لطف کنه با یه دهی یازدهی چیزی این درسا رو پاس کنم ... نمی دونم تموم می کنم یا نه. نمی دونم می تونم باهاش کاری کنم یا نه. نمی دونم.

این روزا دارم تازه می فهمم چی کار کردم. با اخلاق سگی و آشغالم هر چی آدم بوده ازم فراری شده. فراری یعنی فراری ها ... بعد، تازه دو قرت و نیمم هم باقیه! ... ای بابا! بازم که شد خود تحلیلی ... میگن آدم از هر چی بدش میاد، سرش میاد//

این درس تحقیق در عملیات هم برا خودش عالمیه ... و درک من ازش در این حده که بفهمم به بهینه ترین حالت ممکن و با کمترین امکانات گند زدم به رابطه های دوروبرم. چند می شم به نظرت آخر ترم این درس سه واحدی رو که همه با ۱۸- ۱۹ پاس می شن؟

بی خیال! شما هم بیاین مثل من دلبرکم چیزی بگو رو گوش بدین! بیاین فکر کنیم برا ما داره می خونه///

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1385ساعت 02:02 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

حرف زیاده ...

اما می ترسم بیام بنویسم بعد سر خودم داد و بیداد راه بندازم که برا چی این چرت و پرتا رو گفتی.

حرف زیاده ... اینجا هم کماکان دوست داشتنیه///

من یه پارادوکس گنده م .... باور نکردی هنوز؟

 

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1385ساعت 11:44 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

زندگی پر از معادله س. نه؟ حالا اگه یکی مهارت تو حل کردن معادله نداشته باشه چی؟ هی این معلم حسابان دبیرستانمون این چرت و پرتا رو فریاد می زد تو مغز ما! ما هی گوش ندادیم! حواسمون می رفت به اون بچه های دبستانی مدرسه بغلی که تو حیاط فوتبال می زدن! بعد یهو یکیشون می افتاد زمین و آه و ناله ای بود که می رفت هوا! صد رحمت به دخترا! ... چقدر ولی من دوستشون داشتم! شیر هم می دادن بهشون سر صف! ولی الان از بچه مچه حالم به هم میخوره. حوصله ونگ ونگ ندارم!

آره دیگه! داشتم می گفتم! زندگی پر از معادله س ... می بینی؟ این ریاضی دست از سر ما برنخواهد داشت. حتی تو زندگی خصوصی! می بینی تو رو خدا؟ امنیت نداریم ما از دست این! ...

یه چیز دیگه م هست ... زندگی پره از یه سری قرارداد های خود خواسته/ خود نخواسته. می شه از رو بعضیاش پرید ... اما اکثرا نمی شه ...

پ.ن: ما را که برد خانه ... ؟

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1385ساعت 11:44 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

اینجا که من هستم، پر است از بی خبری.

اینجا صبح ها و شب ها خیلی فرقی ندارند. جز اینکه شاید شبها خسته باشی و بخوابی! و روزها بروی بیرون دنبال کارهایت. اینجا جواب سلامت را نمی دهند. لبخند هم به رویت نمی زنند. شاید سری برایت تکان دهند ... که آن هم دارد از مد می افتد ... اینجا مینیمم ریکوآیرمنت بی ام و  است با رژ لب صورتی ... کاش می شد فرار کرد ... ف ر ا ر . . .


سه تا دختر رو در نظر بگیر که یکی یکی طی یک پروسه، بسیار بسیار رویایی شدن! اونقدر که وقتای بیکاری، بعد از اینکه جایی برای نشستن (و الزاما خوردن!) پیدا کردن، راجع به رویاهاشون حرف می زنن! و طی این صحبتها، این رویاها مثل یه سه راهی می رسن به هم! و همدیگه رو قطع می کنن!

اینا رو گفتم که بگم منو نینا و نیلو، تصمیم گرفتیم لیسانس که گرفتیم، بذاریم در کوزه  آبشو بخوریم و بریم سه تایی یه آتلیه باز کنیم! من می شم عکاس و فیلم بردار و اینا! نیلو که خودشو کشت رشته شو عوض کنه بره حسابداری، می شه حسابدار و مسئول امور مالی! نینا هم که اصولا منیجمنت ش خوبه، می شه مسئول هماهنگ کننده ی کارها و برنامه ها ومهمانی های شما عزیزان! چند تا نیروی دیگه هم لازم داریم! البته چون ظرفیت محدوده، اولویت با اوناییه که زودتر مدرک هاشون رو بذارن در کوزه! نگین پس فردا که نگفتی و اینا ها! من پولدار شدم نیاین هی بگین نامرد چرا ما رو شریک نکردی!؟ ... گفته باشم!

اینم از روزگار ما ... شما چه خبر؟

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385ساعت 06:44 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (9)|