X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

احساس می کنم خوابم. تا به حال همچین حسی نداشتم. خیلی عجیبه. گاهی انگار اصلا باورم نمی شه که اومده و پیشمه و داره حرف می زنه. حتی به سرم می زنه خودمو بشگون بگیرم ببینم حس می کنم یا نه. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی برام عجیبه. این حس رو هیچ وقت نداشتم. اینکه همه ش فکر کنم تو رویام. نمی دونم. فقط می تونم بگم عجیبه. 

دلواپس هم هستم. اما سعی می کنم بزرگ باشم. باید بزرگ باشی تا بتونی سروایو کنی. تا بتونی اختلاف تفکر ها رو درک کنی و از کنارشون سربلند بگذری. باید تحملتو ببری بالا و قبول کنی چیزی که برای تو مهمه شاید برای دیگران نباشه. 

امروز از صب یه بغضی دارم.

نوشته شده در پنج‌شنبه 28 مهر 1390ساعت 11:08 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

 

Out of sight
Out of mind
Out of time
To decide

Do we run?
Should I hide?
For the rest
Of my life?


Can we fly?
Do I stay?
We could lose,
We could fail.


30 minutes, a blink of an eye
30 minutes to alter our lives
30 minutes to make up my mind
30 minutes to finally decide

30 minutes to whisper your name
30 minutes to shoulder the blame

30 minutes of bliss, thirty lies
30 minutes to finally decide...

To decide,
To decide, to decide, to decide
To decide.
To decide, to decide, to decide 

To decide 

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1390ساعت 06:31 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

حال این روزام عجیب غریبه. گاهی اونقدر خوشم که ته دلم همه ش قند آب می شه. گاهی اونقدر حجم غمم زیاده که قلبم تیر می کشه. شبا خوابای بد می بینم. خوابای بی ربط و الکی و پر از اتفاق های استرس زا و بد. خیلی خوب هم خوابم نمی بره. شاید اگه حال داشته باشم برم بگردم گوگلو زیر و رو کنم برسم به یه سیندرمی چیزی به عنوان دپرشن قبل از ترک کردن همه ی چیزایی که دوستشون داری. نمی دونم.. 

دخترکی هست که حواسش زیاد بهم هست و بودنشو خوب بهم می فهمونه و حرفاش آرومم می کنه. ...

همین.

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر 1390ساعت 05:36 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

چرا امشب نمیگذره؟ به زور تازه ساعت 9 شده. عصر جمعه س دیگه. بعضی جمعه ها عصرش تا شب طول می کشه. مثل امروز. 

فردا می خوام برم دانشگاه مرخصی بگیرم. با خودم قرار گذاشته بودم تا کلیر بشم دانشگاهو برم. اما الان با این وضعیت جی آر ای خوندم نمی رسم اونم برم. امیدوارم خیلی معطلم نکن و بدو بدو نداشته باشه. حوصله ندارم. زرت موافقت کنن خوبه..  اصلا می دونی چیه؟ روم نمی شه بگم اما نگرانی جدیدم اینه که کلیر نشم. یا خیلی زیاد طول بکشه. شنیدم خیلیا 8 9 ماه طول کشیدن..  میخوام سرمو با جی آر ای خوندن گرم کنم. اما دانشگاهو اصلا نمی تونم برم. هیچ انگیزه ای ندارم براش.  

آخ آخ اینم می شه بگم؟ امسال تولدم خیلی مزخرف بود.

نوشته شده در جمعه 8 مهر 1390ساعت 09:15 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

 

مریم بزرگ شو 

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو

..... 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر 1390ساعت 09:05 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

 

 

فردا 25 ساله می شوم.

نوشته شده در جمعه 1 مهر 1390ساعت 02:06 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

من زندگیمو به خاطر مردم مختل می کنم اما مردم زندگیشونو به خاطر من مختل نمی کنن. چرا نمی کنن؟ باید مختل کنن. چرا؟ چون من می کنم. همینه که من می گم. اگه اونا نکنن منم دیگه نمی کنم اون وقت دیگه هیچ کی زندگیشو به خاطر یکی دیگه مختل نمی کنه. اون وقت دنیا از اینی که هست مزخرف تر می شه. 

با همه ی این حرفا من بازم زندگیمو به خاطر آدما مختل می کنم. برنامه هامو به هم می زنم که باهاشون همراهی کنم. خودم می زنم وسط کاسه کوزه خودم که یه وقت کاری که دلم نمیاد رو نکنم. راضی هم هستم. اما هیچ کی واسه من این کارو نمی کنه. نکنه. به درک. (جدی!!)

نوشته شده در جمعه 1 مهر 1390ساعت 02:06 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|