X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

ساعت ۱.۱۱ دقیقه شب. سارا ... همه رو پاک کرد ....
نوشته شده در پنج‌شنبه 29 شهریور 1386ساعت 01:12 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (11)|

خانم جان هر سال ماه رمضان که می شد، عصرها ما بچه ها را جمع می کرد و مجبورمان می کرد سوره های کوچک قرآن را حفظ کنیم. کار سختی بود. توپ پر بادمان از یک طرف چشمک می زد و حوض پر آبمان از طرف دیگر.. دلمان را از نگاهمان می خواند. می گفت، دردتان به جانم، این ها به شما آرامش می دهند، وقتی بدی وجودتان را گرفت و سیاه شدید، یاد همین قرآن خواندن های بچگیتان آرامتان می کند. انگار از همان کودکی قرار بود ما آدمهای بدی شویم و سیاهی وجودمان را بگیرد!

حالا اما در این شبهای زشت زندگی که به پیش بینی درست ِ خانم جان سیاهی تمام وجودمان را گرفته، یاد آن روزها که می افتیم، ناخودآگاه آرام می شویم.... یادمان می آید که روزی هم بوده که خدا ما را دوست می داشته است.

.

از سری دست نوشته های یک آدم نامرئی!

نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور 1386ساعت 11:21 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

گشتن تو خاطرات بد گذشته مثل هم زدن زباله های بوگندو٬ حال همه را به هم می زنه!

.

اینو من نمی گم! کرم کتاب می گه!

نوشته شده در سه‌شنبه 27 شهریور 1386ساعت 12:43 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

تو الان خوابی. بدون لالایی و قصه. یعنی اصلا دیگه دست ما نیست. خیلی وقتا هم که بیداریم می بینیم که خوابیم. می فهمی که؟ من الان باید با یکی حرف بزنم. همین الان. نه یه ساعت دیگه. نه فردا صبح. نه چند روز دیگه. همین الان. من خیلی دوست داشتم این نگرانی رو به یکی بگم. یکی، نه هرکی!

این هذیونا همه ش نشانه های اومدن زمستونه. فصلیه. گذراست. اما پدر آدمو در میاره تا بگذره. تازه الان که خوبه! بذار دی برسه، بذار نیمه ی بهمن بیاد! اون وقت دیگه من، من نیستم که. می شم یه موجود رو هوا. یه موجود مات! مات و مبهوت! مثلا صبح که می رم دانشگاه ماتم. تو کلاسا، سلف، کتابخونه، سایت، حتی دستشویی مبهوت می مونم. وقتی بر می گردم هم همین طور. توی ترافیک، کنار خیابون، توی تاکسی، توی اتوبوس، توی خاکستری. عین به خواب می شه همه چیز برام. کافیه از یه جای ممنوعه رد شم یا از یه جایی که بوی ممنوع بودن می ده بگذرم، اون وقت دیگه رسما تو کمام.

.

خدایا چی شد اصلا؟ من چرا خوب یادم نمیاد؟ من چرا همه چیز مثه خوابای نامفهوم یادم مونده؟ اون کوچه هه اسمش چی بود؟ دریا؟ آبشار؟ اون ساختمونه پلاکش چند بود؟ اون روز چندم دی بود؟ اون ماشینه چقدر گرم بود ... اون دختره که الان دیگه نیست اسمش چی بود؟ دقیقا کجای اون خیابون ساعت وایساد؟ اون میدون که لاهه توش زد زیر گریه اسمش چی بود؟ من چندتا درسمو افتادم؟ من با معدل چند مشروط شدم؟ من چرا دیگه نرفتم ترجمه همزمان؟ ما چرا رفتیم باغ گیلاس؟ ما چند بار پیاده رفتیم تا عمو؟ ما چی ایم خدا؟ ما کی ایم؟ ما کِی ایم؟ ساس کجاس؟ تصویر اون راننده تاکسی که تا پر شدن ماشینش جامعه شناسی دکتر بشریه می خوند از توی ذهنش پاک نمی شد.

.

آیا مطمئنیم که سر جای خودمان قرار داریم؟

نوشته شده در جمعه 23 شهریور 1386ساعت 12:46 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

احساس می کنم خیلی بزرگ شده ام. آنقدر بزرگ که دوستانم می گذارند می روند. می روند درس بخوانند، کار کنند، یا مثل این آخری می روند که فقط اینجا نباشند. قدیم تر ها که می شنیدم کسی می رود، می گفتم بیچاره دوستانش! همیشه هم فکر می کردم حالا کو تا ما آنقدر بزرگ شویم که بخواهیم برویم!؟ چمی دانستم بزرگ شدن زمان نمی برد....

چمی دانستم بزرگ شدن زمان نمی برد....

چمی دانستم بزرگ شدن زمان نمی برد....

چمی دانستم بزرگ شدن زمان نمی برد....

چمی دانستم بزرگ شدن زمان نمی برد....

چمی دانستم بزرگ شدن زمان نمی برد....

چمی دانستم بزرگ شدن زمان نمی برد....

نوشته شده در سه‌شنبه 20 شهریور 1386ساعت 10:48 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

زیباترین

بلندترین

اصیل ترین

با نعل شکسته

هن هن کنان

کف به لب

بتاز....

(+)

نوشته شده در سه‌شنبه 20 شهریور 1386ساعت 10:06 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

این تغییراتی که مشاهده می کنین حاصل چند دقیقه تلاش بی خودی و یک اینترنت ای دی اس ال ساخت شرکت درب و داغان شاتل می باشد.

امروز خیلی انرژی بر بود ... کاش می شد لحظه ها را پس گرفت. در ادامه باید بگویم که این نارنجی ها را هر چه تلاش کردم سفید نشدند. خسته ام کردند بی خیالشان شدم. و اینکه آآآآآآآآآای ... حالم بده فردا می رم دکتر!

.

پ.ن: هاها ... اثری از نارنجیها نیست!

 

نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور 1386ساعت 10:33 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

اووووووووووووووووووه کی حال داره این همه حرف بنویسه!؟ خلاصه ی مطلب اینکه من رفتم تنهایی بیرون و کلی بهم خوش گذشت! خداییش اگه می دونستم اینقدر خوش می گذره زودتر از اینا این کار رو می کردم! اوه اوه اون آیس پکه که خیلییییی چسبید!

اگر آمدی و نبودم... نمان. (+)

نوشته شده در سه‌شنبه 13 شهریور 1386ساعت 10:37 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

کلی دیرم شده بود. از دانشگاه قرار بود برم تجریش. عاطفه قرار بود اونجا منتظرم باشه. قرار بود قبلش بره آرایشگاه برای های لایتی که کلی روش فکر کرده بود! انگار که یه قضیه ی مهم زندگیش باشه. ماشینه مثل لاک پشت راه می رفت و من می ترسیدم که خیلی منتظر بمونه ... قرار بود بریم گالری عارف. بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیده بودیم که یه تابلوی خطی می تونه کادوی خوبی باشه ... و منی که پولامو جمع کرده بودم ... وقتی بهش رسیدم همون سارافون جردانو شو پوشیده بود. همون آبیه که با بلوز مشکی ستش می کرد. موهاش چقدر خوب شده بود. بغلش کردم وسط خیابون و تبریک تبریک... همین طوری که هیجان منو با دستاش آروم می کرد، گفت اینا رو ببین! عمرا به پول تو برسه! چقدر جمع کردی آخر؟ گفتم ۲۰ تومن از سرشم زیادیه! رفتیم تو ... چیزایی که می پسندیدم قیمت خون بابای آقاهه بود. عاطفه هی راهنماییم می کرد سمت ارزوناش و می گفت تو باید از این طرف انتخاب کنی بدبخت! .... بعد از کلی دست و پا زدن یه تابلو خریدیم که روش نوشته بود: مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما، غافل از آن که خدا هست در اندیشه ی ما ... ۲۲ هزار تومن تمام تقدیم کردیم ... قابش سبز تیره بود ... با پاس پاتوی سبز روشن! .... گفتیم کادو کنه. گفت که نه لای این ورق کاهیا می پیچم بهتره ... و منو عاطفه خنیدیم که آره فرهیخته بازیشم بیشتره! ... دادم قابو برد خونه شون ...

مبارک ... مبارک ... تولدت مبارک .... لبت شاد و دلت خوش ... چو گل خوش خنده باشی ... بیا شمعا رو فوت کن ... که صد سال زنده باشی ...

بعد ها که قاب رو تو اتاق لاهه دیدم، دست و دلم لرزید. بد جوری ام لرزید. هچ کس نمی فهمید چرا. کسی اون دقیقه های خوشی رو یادش نبود. کسی به شوق اون گالری عارف، چندین روز هیجان رو تحمل نکرده بود. کسی دوستی رو از دست نداده بود. کسی پولاشو برای همون یه تابلوی به نظر ساده، با کلی عشق و امید جمع نکرده بود ...

یه بار با هم رفتیم اونجا. بسته بود. نوشته بود ساعات کار ۹ تا ۱ . ۵ تا ۸. یه بار دیگه هم رفتیم اما من دیر رسیدم و اون بسته بود. اون روز که رفتیم انگار دنیا رو فتح کرده باشیم ... دلیلشو من می دونستم و اون می دونست ...

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاس ... جشن تو شروع زیبای تموم شادیاس ...

انگاری که می رم تو کما. می گم کاشکی هنوز بود و من کادو می خریدم. فکر می کنم الان باید با یکی صحبت کنم. شروع میکنم به زنگ زدن. یکی یکی به بن بست می رسم! نیل سر کاره. نین تا بر می داره می گه همین الان مین رو دیدم و سلاااااااام مین و مریم بهت زنگ می زنم! نسیم درگیر صالیه که بچه ش مریض شده! چند الان نمی تونه صحبت کنه .... یاس هم مورد اعتمادم نیست هنوز .... حتی مص هم وقت سر خاروندن نداره. من می مونم و حوضم. زنگ می زنم به عاطفه. برمی داره می گه الو. نمیتونم حرف بزنم. قطع می کنه ... یهو چند زنگ می زنه. می گم یه کم همفکری می خوام. لحنش یه جوریه که انگار بی کاری تو ام؟ سعی می کنه لحنشو پنهون کنه. می گه فکرامو می کنم بهت می گم. اما لزومی به این کارا نیست ...

اشک شادی شمعو نگاه کن ... که واست میچکه چکه چکه ... کام همه رو بیا شیرین کن ... بیا کیکو ببر، تکه تکه ...

کافه ی تیتر! اون خانومه که اسمش بیتا بود ... و اون تابلو که تقدیم شد ... و کسی که باید می رفت فرودگاه ... ساک بدست ... و منی که امسال به یاد یکسال پیش، اینجور احساس غربت می کنم ... و این احساس غربت چیزیست که تا احساسش نکنی نمی فهمی چیه.

نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور 1386ساعت 02:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

احساس خود- بی-دوست-بینی می کنم. یه دوست نزدیک. یکی که احساس کنی همیشه هست. نزدیک از نظر مسافت! همسایه! یکی که اگه همین الان بگی بیا بریم شهر کتاب، سه سوت دم در باشه. یا اگه روسری بخوای کلی ذوق نشون بده که باهات بیاد. یا اگه حوصله نداری بری آرایشگاه، همرات بیاد. یا عصرا قرار بذارین با هم از دانشگاه برگردین. یا صبحهای جمعه برین پارک. یا برای هر برنامه ی فرهیخته بازی یا تفریحاتی پایه ی هم باشین .... دارم نشونی های عاط رو می دم؟ بهش عادت کرده بودم ... به اینکه وقت و بی وقت، هر وقت خواستم بهش زنگ بزنم. به اینکه بگم حال ندارم فلان کار رو کنم بگه غلط کردی پاشو با هم بریم. می دونم که اگه یه روزی برگردیم دیگه هیچ وقت نمی شه به همون خلوص با هم رابطه داشته باشیم. یاد یک دونه از این روزای تنهایی و بی دوستی که بیفتم کافیه تا وجودم پر از نفرت شه. لابد شقایق هم نسبت به من چنین حسی پیدا می کنه. نه؟ از رابطه ی دوباره با اون هم بدم میاد.

یادش بخیر عید پار سال یه روز صبح که رفته بودیم پارک یه پسره اومد گفت می شه با من بدمینتون بازی کنین؟ گفتیم نه! تا دم خونه ی عاط اینا دنبالمون اومد. از ناچاری سر کوچه شون وایسادم گفتم آقا ما داریم می ریم خونمون شما کاری دارین؟ گفت میخواستم اسم اون خانوم (عاط) رو بدونم! اسمو گفتیم! ایمیلشو داد! رفت! ایمیلش دات دوچلند بود! تا مدتها سوژه ی ما بود این ماجرا! عاط می رفت می اومد می گفت الان اگه ایمیل زده بودم دوچلند نشسته بودم! دلم تنگ شده برا اون روزی که حس و حال متون نداشتم. نمی دونم عاط از آسمون انگار فرود اومد وسط دانشگاهمون و به خودم اومدم دیدم با نین و نیل رفته سر کلاسم برام حاضری بزنه و من ولو شدم یه جا برا خودم استراحت می کنم! بعدش تا تجریش حرف زدیم و سرزنشم کرد که چرا به ساس رو می دیم و اون نمی فهمه و اشک منو در آورد و برام بستنی خرید از لادن ... و تا خونه شون توی تاریکی ترسون پیاده رفتیم....

اه. اصلا اینا رو ولش کن. آقا من می خوام برم خارج (خارِز!)

نوشته شده در سه‌شنبه 6 شهریور 1386ساعت 10:53 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|
سهم من این تابستون شد یه حوض آبی با سه تا بوته گل رز کنارش و یه باغچه ی گنده پر از سبزی خوردن و درختای گردو و سیب و زرد آلو. یاد حرف نویسنده می افتم که می گفت آدم وقتی هیچکاری توی تهران نداره (با تاکید فراوان روی هیچ!)، دیوونه س نزنه بیرون! افغانیا اسمای جالبی دارن. یه دختر کوچولوی مو بور رو در نظر بگیر که تنها اشکالش این بود که آدم دلش می خواست بگیردش صورتشو خوب بشوره! اسمش شبستان بود. اوووووووخی! چقدر اسمشو دوس داشتم. ظاهرا در نبود من قرار مدار هایی در دست تنظیم بوده که .... ! آقا هفته ی دیگه بریم. خب؟ صبح بریم دیگه سارا یه روز مرخصی بگیر! آخه شب کمه! از دست شما آدمای مفید! (الان سارا رسما فحشم می ده!). باشه پس؟
نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور 1386ساعت 09:52 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|