X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

احساس خود- بی-دوست-بینی می کنم. یه دوست نزدیک. یکی که احساس کنی همیشه هست. نزدیک از نظر مسافت! همسایه! یکی که اگه همین الان بگی بیا بریم شهر کتاب، سه سوت دم در باشه. یا اگه روسری بخوای کلی ذوق نشون بده که باهات بیاد. یا اگه حوصله نداری بری آرایشگاه، همرات بیاد. یا عصرا قرار بذارین با هم از دانشگاه برگردین. یا صبحهای جمعه برین پارک. یا برای هر برنامه ی فرهیخته بازی یا تفریحاتی پایه ی هم باشین .... دارم نشونی های عاط رو می دم؟ بهش عادت کرده بودم ... به اینکه وقت و بی وقت، هر وقت خواستم بهش زنگ بزنم. به اینکه بگم حال ندارم فلان کار رو کنم بگه غلط کردی پاشو با هم بریم. می دونم که اگه یه روزی برگردیم دیگه هیچ وقت نمی شه به همون خلوص با هم رابطه داشته باشیم. یاد یک دونه از این روزای تنهایی و بی دوستی که بیفتم کافیه تا وجودم پر از نفرت شه. لابد شقایق هم نسبت به من چنین حسی پیدا می کنه. نه؟ از رابطه ی دوباره با اون هم بدم میاد.

یادش بخیر عید پار سال یه روز صبح که رفته بودیم پارک یه پسره اومد گفت می شه با من بدمینتون بازی کنین؟ گفتیم نه! تا دم خونه ی عاط اینا دنبالمون اومد. از ناچاری سر کوچه شون وایسادم گفتم آقا ما داریم می ریم خونمون شما کاری دارین؟ گفت میخواستم اسم اون خانوم (عاط) رو بدونم! اسمو گفتیم! ایمیلشو داد! رفت! ایمیلش دات دوچلند بود! تا مدتها سوژه ی ما بود این ماجرا! عاط می رفت می اومد می گفت الان اگه ایمیل زده بودم دوچلند نشسته بودم! دلم تنگ شده برا اون روزی که حس و حال متون نداشتم. نمی دونم عاط از آسمون انگار فرود اومد وسط دانشگاهمون و به خودم اومدم دیدم با نین و نیل رفته سر کلاسم برام حاضری بزنه و من ولو شدم یه جا برا خودم استراحت می کنم! بعدش تا تجریش حرف زدیم و سرزنشم کرد که چرا به ساس رو می دیم و اون نمی فهمه و اشک منو در آورد و برام بستنی خرید از لادن ... و تا خونه شون توی تاریکی ترسون پیاده رفتیم....

اه. اصلا اینا رو ولش کن. آقا من می خوام برم خارج (خارِز!)

نوشته شده در سه‌شنبه 6 شهریور 1386ساعت 10:53 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|