X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

هر دفعه که اینجا می نشینم یادم می رود که برای انجام پروژه ی سری آمدم اینجا نه کار دیگری از جمله وبلاگ نویسی. اما حس هایم، آن حس های ممنوعی که از حس های غیر ممنوعم شدتشان بیشتر است نمی گذارند صفحه ی اس پلاس را باز کنم و به کارم برسم ... می کشانندم اینجا و آهنگ آرامی هم می گذراند و به جزوه های روی میز پوزخند می زنند ...

.

بار الها! تمام خطاهایی که در حق شقایق کردم را در قالب عاطفه ای که احساس می کردم پاره ای از وجودم است، پسم دادی. ممنونم. اما دیگر بس است! حالا وقت آن است که مثل قصه ی قبلی، من هم بروم در پستوی خودم و نه در مجامع عمومی مدرسه ای جایی ظاهر شوم تا کسی مرا نبیند و نه بگذارم خبری از من به بیرون پستویم درز کند. اگر قصه ی من هم همان قصه ی شقایق باشد، که هست، عاطفه بعد از سالی، ماهی، یادم می افتد ولی جرات جلو آمدن و هیچ کاری را ندارد و می گذارد این پاتیل آشفتگی همین طور ته نشین شده بماند و هم اش نمی زند. درست مثل کاری که من کردم.

.

این ها را می نویسم که اگر روزی روزگاری کسی که باید، اینجا را بخواند، در لابه لاهی این همه حرفهای من، این ها را هم بخواند و ... بفهمد یا نفهمد، آن روز دیگر تفاوتی ندارد. خدارا چه دیدی شاید تا آن موقع، وقتی ببینم چراغ اتاقی در طبقه ی چهارم آن خانه ی خاکستری روشن است، فقط یک پوزخند روی لبهایم بنشیند و نه دیگر حسی در قلبم به وجود آید و نه بغضی در گلویم. بی خیال آن همه دویدنها در راه پله های نارنجی آنجا شوم و آن همه خندیدن ها و ناراحت بودن ها در آن اتاق زیر شیروانی به رنگ نسکافه ای روشن! ... آن روز حتما دلم را برده ام جای دیگری که بیشتر شاد باشد و آدمهای دیگری پیدا کرده ام که بیشتر بدنم چه گونه باهاشان بخندم و نرنجم و نرنجند ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 1 آذر 1386ساعت 09:48 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

خدایا شکرت. به خاطر اون لبخنده که امشب روی لبم نشست. از جنس همون لبخندای خوش بختی بود. وقتی احساس از همه جا رونده و مونده شدن بهم دست داده بود و انگار از وسط آسمون یه برادر مهربون فرود بیاد جایی هستم. اون وقته که دیگه همه چیز فراموش می شه. اونقدر مهربونی می کنه که وقتی یه لحظه از ماشین پیاده می شه، اشکام بدون اجازه سرازیر می شن پایین ...

یه برادر خوش اخلاق و بی نهایت مهربون که وقتی هیچ راهی برای برگشت به خونه ندارم توی این بارون و ترافیک، میاد دم دانشگاه دنبالم.  یه دستی رانندگی می کنه چون دستش در رفته و با همون یه دست وسط ترافیک برام بشکن می زنه. آهنگای مورد علاقه م یکی یکی پخش می شن و من .... من آروم لم می دم روی صندلی جلوی ماشینی که به رانندگی راننده ش اطمینان دارم و آرامش و خوش بختی رو با تک تک سلول های بدنم حس می کنم ...

برادری که ۴ سال زودتر از من به دنیا اومده و کلی مجبورم کرده باهاش شوت یه ضرب بازی کنم ولی هیچ وقت به عروسکای من دست نزده!! برادری که همیشه بهم شخصیت داده و هر جایی که می تونسته منو با خودش برده تا با خیلی چیزا آشنا شدم ... برادر عزیزی که روحیه ی خیلی لطیفی داره اونقدر که حتی وقتی یکی از ماهیای آکواریوم می میره کلی غصه می خوره...

امیدوارم هر جا که هست، هر جا که می ره، همیشه این همه انرژی و شادیش رو همراهش ببره و خوشحال و موفق باشه ...

خدایا به خاطر خواهر و برادر مهربونی که دارم ازت ممنونم ... خوش بختشون کن :)

نوشته شده در سه‌شنبه 29 آبان 1386ساعت 11:01 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

خدای من یه مسافرت خیلی خیلی کوچولوی قطاری با یه قطار خیلی خیلی نچسب و ۷ تا آدم خیلی خیلی بچسب! یه عالمه فیلم قشنگ قشنگ و فرهیخته بازی حتی! با یه لب تاپ با کلاس که شارژش توی قطار کم که نمی شد هیچ، زیاد هم می شد!!! با یه سوغاتی از نوع حاجی فتوحی و یه عالمه روحیه و جیلی بیلی!!!

.

آهنگ هفته:

شلوار ِ جین ام و یک کت مشکی پوشیدم

به تموم بدنم عطر دی اند جی م رو زدم!

دوباره در خونه تون بنز و بی ام و پر شده

جای مهمون نمی شد، جای دی جی اومدم!!

.

پ.ن: خداییش آهنگ کرواته بهتر بود!

نوشته شده در یکشنبه 27 آبان 1386ساعت 07:23 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

اونقد همه چی قاطی پاتی و قاراشمیشه که آدم با خودش فکر می کنه بهترین کار اینه که خودتو بزنی به بی خیالی تا همه ی این موارد ِ قاراشمیش کننده بگذرن! احتمالا تا ۳۰ آبان و اگه تا اون موقع تموم نشه تا سه ماه دیگه. حتی فکر سه ماه دیگه .... بی خیال!

.

بعد حالا اینا رو بی خیال! این آهنگای نسیم واقعا مسحور کننده ن!!!! برای مثال:

.

میخوام حرف بزنم چه حرفی دوس داری؟

کروات بزنم؟ چه رنگی دوس داری؟!

مگه مطمئنی که میاد کروات به من؟

که اینقدر گیر می دی کروات بزن!

بازم می گم معذبم واسه کروات زدن!

ولی به خاطر تو این یه بار کروات زدم!!

.

یارو با کروات درگیره کل آهنگ!!!  شما رو با این شعر زیبا تنها میذارم :))

نوشته شده در دوشنبه 21 آبان 1386ساعت 10:10 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

موضوع اینه که من وسط این همه امتحان گیر دادم به افغانیا ول کن هم نیستم.

.

امروز اومدم بگم که اون حرفی که دیروز نوشتم و گفتم رشید تند رو بوده رو پس می گیرم. اون حتی از اینکه بهش بگیم تند رو هم حقیر تر بود. اون یه مرد ابله و نفهم بود که دیدش اندازه ی دید یه مورچه هم وسعت نداشت. چقدر از او و امثال اون که مطمئنم تو ایران خودمونم داریم بدم میاد! یاد مجله هایی که مریم پیدا کرده بود روزای اول ازدواجش باهاش بخیر!

.

دوم اینکه مطمئنا هم افغانی خوب داریم هم افغانی بد. یه شعری می خوام بنویسم که مال یه افغانی خوبه. یکی که خیلی دلش از ما ایرانیا و رفتارامون باهاشون گرفته بوده. یکی که اهل شعر و ادب بوده. یکی که گله کرده اما نه به رسم ما تند. به رسم خودشون آروم و مظلومانه.

.

غروب درنفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

 طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

 وسفره ام که تهی بود بسته خواهد شد

 و در حوالی شب های عید همسایه

صدای گریه نخواهی شنید همسایه

همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت

و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت

 منم تمام افق را به رنج گردیده

منم که هرکه مرا دیده در گذردیده

منم که نانی اگر داشتم از آجر بود

وسفره ام که نبود از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه تصویری از شکست من است

به سنگ سنگ بنا ها نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر می شناسندم

تمام مردم  این شهر می شناسندم

من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم اگر دهر ابن ملجم شد

غروب درنفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره ام که تهی بود بسته خواهد شد

چگونه بازنگردم ؟ که سنگرم آنجاست

چگونه ؟ آه ! مزار برادرم آنجاست

چگونه باز نگردم که مسجد و محراب

و تیغ منتظر بوسه بر سرم  آنجاست

 اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود

قیام بستن و الله اکبرم  آنجاست

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم

مگیر خرده ! که آن پای دیگرم آنجاست

شکسته می گذرم امشب از کنار شما

و شرمسار از الطاف بی کران شما

من از سکوت شب سردتان خبردارم

شهید داده ام از دردتان خبر دارم

تویی که کوچه غربت سپرده ای با من 

و نعش سوخته برشانه برده ای با من

تو زخم خوردی اگر تازیانه من خوردم

توسنگ خوردی اگر آب ودانه من خورم

اگرچه مزرع ما دانه های جو هم داشت

و چند بته ی مستوجب درو  هم  داشت

اگرچه تنگ شد آرامش همیشه ی تان 

اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه ی تان

 اگرچه متهم جرم مستند بودم

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

 دم سفر مپسندید نا امید مرا

ولو دروغ عزیزان ، بحل کنید مرا

 تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

به این امام قسم ! چیز دیگری نبرم

به جز غبار حرم چیز دیگری نبرم

خدا زیاد  کند اجر دین و دنیاتان

و مستجاب کند باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان هر که هست آجر باد

                                                                                                                                                        کاظم کاظمی 

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان 1386ساعت 09:55 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

A Thousand Splendid Suns By Khaled Hosseini

هزار خورشید تابان، کتابیه که از خوندنش پشیمون نیستم و حتی خوشحالم. اما دلم نمی خواد به کسی توصیه ش کنم. آدمایی مثل ما که حتی یه ذره از سختی های توی این کتاب رو تجربه نکردیم، واقعا برامون دردناکه خوندنش.

.

این کتاب قصه ی دو زن رو جوری عمیق تعریف می کنه که خودمو گذاشم جاشون و با هر بغضشون بغض کردم و با هر لبخندشون، لبخند زدم. قصه ی دو زن ، مریم و لیلا، که یه جوری زندگیشون به هم گره می خوره. و هیچ کس آخر قصه شونو نمی تونه پیش بینی کنه.

.

نوسینده به عنوان یک افغانی میهن پرست و وطن دوست، کاملا تونسته حق مطلب رو ادا کنه. راجع به افغانستان قبل و بعد از جنگ شوروی و حکومت طالبان. خدایا به سر این مردم چی اومده؟ یعنی وحشتناک تر از این هم می شده اتفاق بیفته؟ قبلا توی کتاب قبلیش( بادبادک باز) یه کمی از حکومت طالبان گفته بود ولی توی این یکی کتابش بدجوری واقعیت ها رو تعریف کرده بود.

.

من هیچ وقت فکر نمی کردم که افغانستان قبل از جنگ با شوروی (یعنی سالها قبل از حکومت طالبان) اینقدر عادی و معمولی و حتی خوب بوه باشه. مردم با فرهنگ. زنها توی همه ی کارها بودن. از سیاست گرفته تا معلمی و خیلی کارای دیگه. برقع نمی پوشیدن و آزاد بودن و حتی کلی اروپایی! مثلا همین رابطه ی لیلا و طارق در سنین نوجوانی کاملا اروپایی بوده! البته بودن آدمایی که خشک و تند رو بودن. مثل رشید که مریم رو مجبور کرد برقع بپوشه. خب اینا همه جا هستن. ولی آدم فکرشم نمی کنه که توی افغانستان زن ها دامن کوتاه می پوشیدن و سینما می رفتن و سیاسی بودن.

.

البته اینا جای تعجب نداره. چون همین الان توی بیشتر جاهای دنیا خیال می کنن ما ایرانیا با اسب و الاغ می ریم اینور اونور و زیر چادرهامون تفنگ داریم! (اینو خودم از از یه دختر بچه ی 9 ساله ساکن امریکا شنیدم، وقتی اومده اینجا و از ترسش توی خیابون نمی رفت!)

.

به هر حال این کتاب و حتی به جرات می تونم بگم کتابای دیگه ای که این نویسنده در آینده بنویسه رو حتما باید خوند. کسی چه می دونه، شاید در آینده ای نه چندان دور، یکی از ماها مجبور یم یه همچین کتابی راجع به کشور خودمون بنویسیم...

نوشته شده در سه‌شنبه 15 آبان 1386ساعت 03:09 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

بروبچ!

.

من یه پیشنهادی دارم. ببینین این سایت www.wordpress.com خیلی خوبه! یعنی من می گم بیاین یهویی همه با هم بریم اونجا! خیلی خارجیه اما فارسی هم داره بعدشم کلی قالبای خوب خوب داره! اصن کلا بهتره دیگه! همین این وبلاگامونو با همین نام و اینا می ریم اونجا ثبت می کنیم. یه تنوعی هم می شه! میاین؟

نوشته شده در سه‌شنبه 15 آبان 1386ساعت 10:14 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

سی ثانیه بیشتر نبود که راه افتاده بودم. لاهه زنگ زد گفت که اگه یک ثانیه بیشتر می موندی، می دیدیش. خواستم برگردم. باورت می شه؟ اولش خواستم برگردم. بعدش اما پشیمون شدم. گفتم برگردم که چی بشه؟ که روشو بکنه اونور و بره؟ لاهه گفت تا برسه به ماشینش یه دوری توی کوچه بزن شاید ببینیش. قبول نکردم. این احتمالو دادم که شاید ماشین نداشته باشه. پس یه جوری از دم تاکسیا گذشتم. اما نبود. یاد حرفاش افتادم! هر وقت ازش می پرسیدی فلان روز ماشین داری؟ می گفت من همیشه ماشین دارم مگر اینکه خلافش ثابت شه! همیشه هم داشت! تا حالا بنزینم نزده بود! باباش می رفت براش می زد و تحویل خانوم میداد! از پمپ بنزین بدش می اومد. من فقط لاهه رو تصور کردم با اون شیشه آب گنده که داره می خوره و حواسش نیست و تنه می زنن به هم دیگه و اون سریعتر می ره و لاهه برمیگرده نگاش می کنه و زنگ می زنه به من!

.

من دوستای خوبی دارم. درسته خیلی وقتا احساس تنهایی می کنم. اما همین چند و لاهه. خب دوستن دیگه ... با این حال جای خیلی چیزا رو نمی گیرن. مگه نه اینکه اون فقط به خاطر وجود این دوتا دیگه نخواست منو ببینه؟ این روزا احساس تنهایی مدام میاد سراغم. کلافه م می کنه. همه ی اخلاقای بدم رو به رخم می کشه. مجبورم می کنه خودم خودمو تحقیر کنم. خودم با خودم مثل یه مجرم رفتار کنم. دست آخر اما مهربون می شه. اما احساس تنهایی، حتی اگه مهربونم بشه، بازم احساس تنهاییه ... مثل کلاغ که اگه رو دریاها پرواز کنه بازم کلاغه، نه مرغ دریایی ....

.

چی میگم؟ .. چند و لاهه واقعا خوبن ... اگه نبودن من خیلی بلاها سر خودم میاوردم. اگه حرفای لاهه نبود من خیلی قبل تر ها تو همون حالتای دیوونگی و عصبی خودم مونده بودم و دنیا رو از همون دریچه ی بی منطق و خشک و نامرد و سیاه می دیدم. اگه اون  نبود من الان خیلی چیزا نداشتم ...چیزایی که نیل نداره. و توی تک تک لحظه هاش نبودنشونو حس می کنه ... من خوشحالم از اینکه اونو دارم ...

.

اما این حسه اذیتم می کنه ... که اگه لاهه نبود، اگه چند نبود، اگه ما اینا رو نمی دیدیم، الان عاطفه بود ... همین .....

.

ای کاش عاطفه تو ی فرم انتقالی هیئت علمی، به جای تهران، شریفو زده بود ...... و ای کاش من جای دیگه، یه جور تصادفی دیگه لاهه رو می دیدم .... ای کاش الان عاطفه بود  . . .

نوشته شده در دوشنبه 14 آبان 1386ساعت 08:35 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

اینا رو دیروز می خواستم بگم:

.

شاید خوشبختی همون لبخندیه که ناخودآگاه روی لبام نشست وقتی امروز توی بارون داشتم از روی اون پل جدیده رد می شدم که آقای قالیباف بالاخره زحمت کشیدند افتتاح کردند و راه منو کلی نزدیک تر و بی ترافیک تر می کنه ... وقتی داشتم به مامان فکر می کردم که الان میاد پایین و با هم می ریم بیرون ... وقتی به همه ی بچه ها خندیده بودم که به زور سعی می کردن از یه آدم ِ هیچی نفهم که اسم خودشو گذاشته استاد حل تمرین اشکالاشونو بپرسن .. و اینکه واقعا چرا من برام هیچ سئوالی پیش نمی اومد؟ .... و اینکه دست خودم نیست. بارون که میاد کاملا از خود بی خود می شم ... مثل اون روز که تصمیم داشتم برم خونه اما وقتی نیل رو رسوندم از پاسداران توی ترافیک رفتم فاطمی تا لاهه و چندو ببینم ...

.

این ها دارند شخصیت منو نادیده می گیرند. چر؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ از بلاتکلیفی، هیچ کس خوش نمیاد ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 3 آبان 1386ساعت 06:30 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|