X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

یک روز بارانی خاکستری، من در کتابخانه دوام نمی آوردم. دل هر آدمیزادی در این هوا می گرفت. ما که مدتهاست از آدمی بریدیم.. 

 

پ.ن: عنوان غصبی ست.

نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین 1389ساعت 06:20 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است.

نوشته شده در سه‌شنبه 24 فروردین 1389ساعت 09:49 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

excuse me? 

yeah? 

are you Penny? 

uh, yes!? 

hello! I'm Desmond.. 

uh, hi! 

.... 

hello? you okey? 

what happened? 

well, I shook your hand, and then you fainted..  I must have quite an effect on you! 

Aye.. Aye, you must have! 

have we met before? 

I... I think we'd remember it if we have. 

yeah.. well, as long as you're sure you're all right... 

yeah, I'm fine... hey, listen. Um... would you like to go for a coffee?  

what, now? I'm sweaty mess.. 

I just fainted in front of you! I'd say we're even. 

there is a coffee shop in the corner of sweetzer and melrose, I'll meet you there in an hour. 

absolutely. 

okey 

okey 

haha 

hah 

... 

.. 

.............. من عاشق این قسمت از اپیزود 11 سیزن 6 لاست شدم 

....واقعا عالی بازی شده

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 فروردین 1389ساعت 09:26 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

اومدم بگم که دیروز یه خواهر مهربون چندین بار بهم زنگ زد و سعی می کرد از کیلومتر ها دورتر، همه ی انرژیشو بریزه توی صداشو از پشت این کابلهای صفر و یکی تلفن آرومم کنه و بهم بگه غصه نخور. حتی آخر شب وقتی من توی رختخواب بودم هم به بهانه ی اینکه برات شلوار لی بخرم زنگ زد و باز دلداریم داد... و من تا یک ساعت بعد از تلفنش گریه می کردم بی اختیار ِ بی اختیار.. و دائم فکرهای گوناگون می کنم که چه جوری کارایی که برام کرده رو جبران کنم...  

 

امروز هم کس دیگه ای بود که معتقد بود اگه دائم وقتی ناراحتم بهش نگم پس مگه هویجه؟ کسی که من از صب به فکر امروزش بودم و گاهی دعایی می گردم البته اگه برسه بالا... بهم گفت که "تو با تموم متعلقاتت واسم مهمی آشغال" و من عاشق این جمله ش شدم... 

 

امروز حُس هی ازم می پرسید که چی کار کنمو اینا. من آخر سر بهش گفتم من اگه بیل زن بودم الان وضعم این نبود. شاید ناراحت شد. نمی دونم. عاط بهم گفت مواظب باش دلش نشکنه (آخه خودش بد حالشو گرفته بوده قدیما). مامانم می گه خلاصه حواست جمع و اینا باشه. خواهرم می گفت ولش کن اصلا تحویلش نگیر (من دائم قیافه ی سیسترم میاد جلو چشمم وقتی باهاش حرف می زنم!). از اون طرف طاه بهم گفت که خیلی بچه ی تنهاییه و گناه داره و اینا. و واقعا هم تنهاست. و امان از این تنهایی................ 

 

پ.ن: یعنی می خواین بگین اینو هنوز گوش ندادین؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 18 فروردین 1389ساعت 10:18 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

عشق

 تا وقتی بودی

همه چیز خوب بود

زندگی این همه بدبختی نداشت.

بی تو

خطی از سیاه کشیدند دور امید

بی تو

شادابی ما را خط خطی کردند

یک پنجره کم است

نمی تواند زیبایی دریا را نشان بدهد

کم است

امکانات انسانی ما بی تو

در تاریکی هستیم

بیا ما را بیرون ببر

       ببر به لحظه های تازه!

 (+)

نوشته شده در سه‌شنبه 17 فروردین 1389ساعت 09:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز جلوی یاس افتضاح شد. دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو بخوره. مغزم هنگ کرده بود نمی دونستم چی کار باید بکنم. آخر سر هم  پلیس آشغال مملکتمون جریمه م کرد. دلم گرفته. خیلی ناراحتم. کاش یکی بود که دلداریم بده. بهم بگه غصه نخور فدای سرت مگه همینا قبلا اونقدر تو رو حرص ندادن.... اما همچین کسی پیدا نمی شه و همه انگشت اتهام رو گرفتن به سمت من. احساس بی کسی می کنم. شاید واقعا اون جور که باید و شاید بزرگ نشدم هنوز. خسته م. خسته م. خسته م . خسته م. احساس بی کسی می کنم با چاشنی های مختلف دیگه. 

دلم برای قدیم تنگ شده. واسه آدمی که بودم. اون همه محکم اون همه پر هدف. اون همه پر انرژی و فعال. نه مثل الان الاف و بی مصرف و بی خود. کاش لا اقل این کنکور لعنتی قبول شم... دلم قدیما رو می خواد. آخه چه جوری توصیف کنم؟ اون حال و هواهای خوب. اون روزای تکرار نشدنی گذشته............................................................. هیچ کس از درون من خبر نداره. هیجسه هیچکس.........

نوشته شده در سه‌شنبه 17 فروردین 1389ساعت 05:39 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امشب ف یلتر شکنم کار نمی کرد. و من فهمیدم که بدون اون هیچم! واقعا باید خاموش کنی بری از بس که هیچ جا رو نمی شه باز کرد! 

نمی دونم چمه. فکرم مشغول دوستامه. پرانتز، شُک، عط، یاس، ای کاش می تونستم کارای بهتری براشون انجام بدم جز گوش کردم و گاهی حرفی زدن.. همین الان عط داره باهام اس ام اس کاری می کنه و کلی حرف می زنه اما من هی می گم آخه اینجوری که نمی شه باید ببینمت درست حرف بزنیم. و در دلم به دوستی خاله خرسه ای که عاط در حقش کرد و هر چی منو شُک رشته بودیم براش پنبه کرد فحش می دم. 

سیزده بدر امسال هم مثل پارسال کلی خوش گذشت. اما پارسالی یه چیز دیگه بود. کلی درختا شکوفه های خوشگل داشتن و ما هم کلی عکسای خوشگل گرفتیم!  

همین. خوابم میاد. میرم سعدی به سعی کیارستمی بخونم و بخوابم. شب بخیر.

نوشته شده در دوشنبه 16 فروردین 1389ساعت 11:04 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|