X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

امروز عاط تو ماشین جدیدش (سروناز) رانندگی می کرد و یاس روسریش رو بر می داشت و من می ترسیدم از برادران ارشادگر. عاط هنوز هم به رسم نوجوانی کلید که بکنه روی یه آهنگ دیگه کسی جلودارش نیست و اینجوری شد که ما کل راه رو داشتیم یه آهنگ گوش می دادیم و من بدجور عاشق آهنگه شدم. هنوز در جو دیشب بودم و دستام حرکات موزون می کردن.  

و تو چه دانی که دیشب چه شبی بود! دیشب یک عدد پرانتز در لباس کرم مثل ماه می درخشید و علیرضایش دوست داشتنی ترین داماد دنیا بود. من تقریبا خودمو خفه کردم در همه ی امور!!!!! و دلم می خواست اصلا اون شب تموم نشه. یعنی اصلا ها. یه حس عجیبی اصن. هی می اومدم احساساتی شم و بزنم تو خاطرات و بچگی و غیره اما سریع جو های دیگه بهم حاکم می شد و کلیییییییی آدم هزار سال ندیده دیدم و کلی خوش بودم. آخر شب که با مص و نیما برمی گشتیم و نیما از داماد می پرسید می خواستم بگم که اصلا انگار هیچ کس دیگه نمی تونس اینقدر به پرانتز بیاد.. انگار باید اونقدر جفتشون چرخ می زدن و می گشتن و می دیدن و می خواستن و نمی خواستن تا برسن به همدیگه و اینجوری بشه که 26 تیر 89 برای خودشون و همه ی ما یه شب فراموش نشدنی بشه..... نصفه شب از خواب بیدار شده بودم توی خواب و بیداری به خدا می گفتم اینا رو خوش بخت کن! و صب خودم تو کف این حرکتم بودم!!!!! :)))  

 

این آهنگ که ما امروز روش کلید کرده بودیم و من خیلی ازش خوشم اومد هم تقدیم به عروس و دوماد دیشب :))))

نوشته شده در یکشنبه 27 تیر 1389ساعت 11:58 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|
 
گفتم که تابستان یخ روح مان را آب می کند !
هیچ جهنمی دیگر دلمان را گرم نکرد اما !
گفتم زمان می گذرد
من بزرگ می شوم ، تو بزرگ می شوی
قد می کشد احساس مان
کفش های پاشنه بلندت هم به دادمان نرسید
دنیا بزرگ شد و ما حقیر تر شدیم
گفتم که یک روز یا یک شب
چه می دانم
یک زمانی خسته می شود
خسته شدم از این همه صبوری
گفتم ….
نه !
نگفتم و او رفت
در را تا نیمه باز گذاشت
سوز رفتنش آمد
و هیچ تابستان داغی دیگر مرا گرم نکرد  
 
 
 به یاد تابستانهای دلم که نفهمیدم کِی رخت سفر بستند و رفتند.... 
کامنتی از پرانتز... 
نوشته شده در یکشنبه 27 تیر 1389ساعت 09:42 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

برای عوض شدن حال و هوا! چرا که من الان حال و هوام دیگه حال و هوای دیشب که پست قبلی رونوشتم نیست.... 

 

 

دلبر به ما رسید و جفا را بهانه کرد

افکند سر به زیر و حیا را بهانه کرد

آمد به بزم، دید منِ تیره روز را

ننشست، رفت و تنگی جا را بهانه کرد

رفتم به مسجد از پی نَظّارة رُخَش

بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد

آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان

بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد

شاطر عباس قمی (صبوحی) 
 
اینو داداشم گذاشته بود تو فیس بوک. 
نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر 1389ساعت 07:39 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز یک خبر شک کننده بهم داده شد. البته این موضوع رو تا الان که دارم اینجا می نویسم هیچکس نمی دونه از اونجایی که بازیگر بی نظیری هستم... بگذریم. 

من امروز شک زده شدم وقتی چند بهم گفت که نویسنده داره عروسی می کنه. من نمی دونم خب واقعا چرا شک زده شدم و الان حتی بغض هم دارم عین دیوونه ها. احساس می کنم فصلی از زندگیم که با جنگ و دندون خودمو بهش آویزون کرده بودم که تموم نشه، داره تموم می شه و منو ناجوان مردانه جا می ذاره.... حالا چه ربطی دارن این حرفا به عروسی کردن نویسنده خودمم نمی تونم توضیح بدم اما داره...... 

دلم می خواد براش بنویسم.... از سال 85. که لاهه بعد از یه کافه نادری که باید قهوه ترک خورده بودیم یا شایدم شاتو بریان، برام از یه کتابی گفت که نویسنده ش دوستش بود و گفت حتما باید بخونیش. رفتیم با هم میدون فردوسی دم انتشاراتش و کتابه رو برام خرید. من اون شب تا صبح نخوابیدم و کتابو خوندم و به اندازه ی یه دریاچه گریه کردم بس که داستان واقعی غم انگیزی بود..... زندگی یک زن عاشق بود که شوهرش شهید شد و جریان مسائلی که بهش گذشته بود. و همه ی اینا به کنار، قلم نویسنده ش بود که منو شیفته ی خودش کرد.... بعد از اون دائم ابراز علاقه می کردم که ببینمش. ماه رمضون سال 85 بود. یه بعد از ظهر با چند و لاهه رفتم دانشگاشون. لاهه یهو به ذهنش رسید که بریم فلانی رو ببینیم. من به آن دچار اون حالن عدم اعتماد به نفس معروفم شدم و گفتم نه من نمیام و روم نمی شه و از این حرفا. تقریبا کت بسته بردنم جلو. اولشم حدسم درست از آب درومد. چون بعد از سلام و اینا ازم پرسید چی میخونی؟ تهرانی یا امیر کبیر؟ و وقتی من گفتم علامه گفت به به حقوق یا علوم سیاسی؟ و وقتی من گفتم آمار دیگه چیزی نگفت!!!!! بعد اما سریع گرم گرفت. من می خواستم برم خونه اما  گفت که بمونین افطار بریم نیکو. من تا به حال نیکو نرفته بودم. بس که استرلیزه بازی در می آوردم. نیکو یه آش فروشیه توی میدون انقلاب.... موندیم و افطار رفتیم نیکو و اندازه ی یک عمر بهم خوش گذشت اون شب. بعد از نیکو، من باز می خواستم برم اما نویسنده باز گیر داد که مگه می شه نریم فرانسه؟؟ هیچ وقت قیافه شو یادم نمی ره وقتی دستاش توی جیباش بود و جلو رو نگاه می کرد و سرشو تکون می داد و یه نفس بدون توجه به حرف اینا که مریم دیرشه باید بره می گفت نمی شه فرانسه، فرانسه، فرانسه، فران...... پیاده رفتیم تا فرانسه و من چایی خوردم و چند اسپرسو و بقیه یادم نیست چی.... اما لیوان بلوری چایی ای که اونجا خوردم رو تا عمر دارم یادم نمی ره..... تا اون لحظه خیلی خیلی باهاش حال کرده بودم. بعدها شنیدم که ازم کلی برای اونا تعریف کرده.. رسید به پاییز 85. اون آذر شوم. من حال و روز افتضاحی داشتمو برای خودم زندگیمو می کردم که یه روز از حالم مطلع شد. گفت بیا ببینمت. اینجوری هم بود که اگه می گفت بیا باااااید می رفتم. رفتم. رفتیم هشت و نیم. برام حرف زد. خیلییییی... از غمگین ترین آدم روی زمین گفت. که بعد از اون اتفاق هنوز باید 50سال دیگه زندگی می کرده. و گفت که برو کتابشو پیدا کن و بخون.... بعد بهم گفت که دوستم داره چون هنوز خط خطی نشدم... و هزاران حرف دیگه. و گفت که بعد از یک اتفاق بد، هنر اینه که خودتو بکشی بیرون از این ورطه و زندگیتو بکنی.... 

 روزها و ماها گذشت. اتفاقا بد و خوب یکی پشت سر اون یکی افتاد... من هر بار می رفتم پبشش و کلی دیدم به دنیا عوض می شد..... کار به جایی رسیده بود که لاهه وقتی می دید قاطی کردم می گفت به سر برو فلانی رو ببین!!! می دونست بعد از دیدن اون خوب می شم....  

دیگه چی بگم.... کاهی می رفت تو غارش... عید بهم زنگ زد. گفتم خیلی نامردی که یه سراغ نمی گیری، چرا زنگ نمی زنی بهم تبریک عید بگی؟ با همون لحن مخصوص خودش گفت تو بزرگتر کوچیکتر سرت نمی شه؟؟؟؟ گفتم نه! گفت خب اگه این معذوریت رو داری عیبی نداره به گلایه ادامه بده!! همچین آدم دوست داشتنی ای بود برام....... 

.... 

دلم گرفته رفیق!

 دلم هوای قدیما رو کرده. حال و هوای اون روزا که مام کسی بودیم، دلی داشتیم، پاییز و بهاری داشتیم..... اون روزا که من می گفتم تو از دانشگاتون بیا بیرون، من نمیام تو چون می ترسم بهم گیر بدن. و تو می گفتی چرا اینقدر می ترسی. مگه گیر بدن چی می شه؟ من جای تو بودم 100 بار تو و بیرون می کردم ببینم چی می شه.............. دلم گرفته رفیق! یادته روزی که دم حوض پایین حقوق نشسته بودیم و لاهه یهو هوس کرد توی حوض وضو بگیره و ادامه ی ماجرا؟ یادته اون روزی که همگی رفتیم جام جم و بعد تو می گفتی ولوم بده و آهنگ خوشمزه تری از کرانچی رو گوش می دادیم؟.... 

دلم خیلی گرفته رفیق. حالا واسه جی رفتی با یکی که من می شناسم عروسی کنی؟؟؟ که من اینقدر شک زده تر شم..... تو که می گفتی من زن نمی گیرم. همین خودم هزار بار بهت گفتم حس خوب شوهر بودن، حس بی نظیر پدر بودن، و تو تحویلم نمی گرفتی که دیگه ازین حرفا نزنم.... یادته می گفتم باید به زنت بگی یه دوست دارم که حتی بعد از ازدواج هم قراره آویزونمون باشه.... قرار بود من با زنت کلی دوست باشم و بقیه ی بچه ها رو زن بدیم...........

برات آرزوی خوش بختی می کنم.. پس فردا چند هم زن می گیره، بقیه ی رفقای مشترک همه ازدواج می کنن، اون وقت این منم که از جمعتون جا موندم و فراموش شدم........ این منم که شاید یه روزی روزگاری یه تصویر محوی ازم یادتون بیاد. ولی دیگه نیستم که بازم همون آدمای قدیمی باشیم... بریم نیکو آش بخوریم. بریم فرانسه چایی بخوریم.... پایین حقوق قدم بزنیم، همه ی کتاب فروشیای انقلابو بریم، آب میوه ی پرتقالی پاکبان بخوریم............................... 

  

اول نوشته م گفتم که نمی دونم چرا بغض دارم! اما الان می دونم.... من دارم جا می مونم....

دلم گرفته رفیق!!!! خیلی هم گرفته!!  اما تو عروسیت مبارک................... 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 22 تیر 1389ساعت 11:30 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|

دیشب ما دااااااااااااااااااد می زدیم و بالا پایین می پریدیم و هر چقدر دلمون می خواست جیغ و ویغ می کردیم و شاد بودیم و کسی هم به کارمون کار نداشت. بله درسته داشتیم فینال جام جهانی رو توی سینما استقلال تماشا می کردیم به همراه یه عالمهههههههه جوون و پیر و میانسال و بچه و اینا!!! 

یک طرفم مرجی بود و اون طرفم هم یاس! بعد داداشه بود و علیز (یعنی دو تا علیا!!!) و رض و دو تا از دوستاش. سالن پر از آدم بود و یک ثانیه هم ساکت نمی شد. همه دست می زدن و دااااااد و شعار می دادن و خود خود زندگی بود!  

دو سه ساعت فقط هیجان و فریاد.... و مگه جوونای این مملکت بد بخت دیگه چه چیز خارق العاده ای از زندگی می خوان؟؟؟؟ چرا اینکه دیشب ما برای دیدن فوتبال رفتیم سینما و هر چی دلمون خواست شادی کردیم تبدیل به یک شب فوق العاده شد؟؟؟؟ چرا شاد بودن و هیجان برای ما غیر مجازه؟؟؟ چرا همه عین عقده ای ها وقتی جایی رو گیر آوردن که می شه شاد بود دیگه حتی به ترک دیوار هم می خندیدن و حتی موضوع فوتبال فراموش شده بود؟؟؟؟ دلم دیشب برای جوونای کشورم سوخت. که اینقدر کم شادن. اینقدر کم رو می بینن که شاد باشن.... که برای شاد بودن باید برن توی کنج خونه ها و پارتی ها و یواشکی و ..... چی می شد شبی مثل دیشب هر چند وقت یه بار به صورتهای مختلف تکرار می شد تا یادمون نره وقتی شادیم چه شکلی ایم؟ چه کارایی می کنیم؟؟ صدای قهقه و خنده هامون چه جوری بود.................. 

 

می خواستم کلی از خوشی های دیشبم بگم اما غمی که از درد جوونی های رو به پایان هم سن و سالام به دلم افتاد نذاشت.............. 

 

نوشته شده در دوشنبه 21 تیر 1389ساعت 11:23 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

باز شبه و من و شیر کاکائوم و لیوان استار باکسم که وابستگی خاصی بهش پیدا کردم و صدای ملایم شجریان که می گه یارم به یک تا پیرهن خوابیده زیر نسترن. داشتم نقاشی می کردم. باز یه منظره از خونه های ونیز. اما شایدم ونیز نباشه چون کوچه داره نه رودخونه. ولی من دوس دارم فک کنم ونیزه. دیروز توی دماوند منظره ی یه پنجره که یکی از صندلیا جلوش بود رو کشیدم. صندلیه خیلی سخت درومد. سبز هم زیاد زدم شبیه جنگلای شمال شد جای باغای دماوند... 

زن سرایدار خونه رو به رویی که افغانیه اومده بود خونه مون و منتظر مامانم نشسته بود. احساس می کردم باید باهاش حرف بزنم. می خواستم بگم کتاب می خونی؟؟ خالد حسینی رو می شناسی؟؟ بادبادک باز و هزار خورشید تابان رو خوندی؟؟؟ می خواستم براش بگم که هزار خورشید تابان وقتی منتشر شد شش هزار تومن قیمتش بود! من و لاهه دنگی خریدیمش در راستای صرفه جویی مالی! فکر هم می کردیم که پیش من و لاهه نداره. نمی دونستیم روزی می رسه که پیش من و لاهه داره خوب هم داره. و الان هزار خورشید تابان پبش لاهه س.. بگذریم داشتم از زن سرایدار خونه رو به رویی می گفتم. دلم می خواست باهاش حرف بزنم. بگم که افغانی ها رو خیلی دوس دارم. یه جور احساس دین بهشون می کنم بابت این همه بد رفتاری که توی کشورمون باهاشون می شه. 

اما هیچی نگفتم. طبق معمول فقط نگاش کردم. شاید از نگاهم چیزی خوند شایدم الکی دارم جو می دم. اما وقتی رفت و دوباره برگشت یه کیسه داد دستم گفت این آویشنه. خودم خشک کردم. برای اعصاب و آرامش خوبه... و من ازش تشکر کردم.. 

  

 

نوشته شده در شنبه 19 تیر 1389ساعت 10:26 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

یقیناً روز سه شنبه ۸ تیر ۸۹، بهترین روز زندگی من تا حالا بود. هیچ چیز از یک روز کامل کم نداشت. صبحش سیسترم و برادرم و مرجی رفتن آرایشگاه و من دائم چشمم به در بود که آقای آبی، آب بیاره بریزه توی استخرچه تا پر شه و من دورش شمع و گلدون بچینم. اما خیلی دیر اومد. من اون وسط رفتم عکاسی و چند تا عکس عروس دامادو چاپ کردم برای قاب عکساشون. بعد علی داداش یاس هی حضور پر رنگی داشت و کلی ایده می داد که اینجوری بچین و اینا و کلی گل هم گفت که می خره میاره. بعد الی اومد و منو مامی رو درست کرد! بعد علی با عروس داماد اومد خونه در حالی که فیلمبردار رو سوار کرده بود که از اینا فیلم بگیره گل هم خریده بود. در کسری از ثانیه حیاط زیبا شد و شمع ها روشن شد و روی آب پر از گلبرگ! 

دیگه تا شب تمامش خنده بود و خوشی و رقص و پایکوبی و آخر شب هم که من باز می مردم برای دوستای بابام و عموی مرجی که توی پله ها می رقصید و بقیه ی جوانان دهه ی 50 فامیل که الان واسه خودشون سنی دارن اما کماکان می شه عاشقشون شد از بس که باحالن! 

یک شب به یاد موندنی و کامل. تقریبا همه ی اونایی که دوستشون داشتم یه جا جمع بودن. از سان و فر و پرانتز و شکوف و مص و عط گرفته تا کل فامیل و حتی دوست مامانم و دخترش که دیدنشون منو یاد گلهای زرد و سفید روی تپه های بچگی انداخت و هزار سال بود ندیده بودمشون.... دوستای سیسترم، رزا و مُرت ضای مهربون، حُس، یاس، طاه و . . .  

 

شبش تا 4 صب بیدار بودیم. کلی آدم خونه مون شب موندن. تخت من صدا می داد قیژ قیژ و صب خیلیا فحشم دادن و طی یک جنبش خود جوش از بابام خواستن در کنار خرج عروسی برای منم یه تخت بخره!!! تا ظهر توی حیاط هی از خودمون عکس گرفتیم و بعد ناهار غذاهای عروسی رو خوردیم! پاتختی ماتختی و از این قبیل مراسمات مزخرف هم نداشتیم خدا رو شکر!!!! تا شب همین طوری به طرب گذشت و شبش کمی از مهمونای شب مونده رفتن! و خلاصه تا الان که من اینجام  آخرین سری مهمونا یعنی عمو و زن عموم خونه رو ترک کردن! 

و البته نوعی غربت بر من و مامان و بابام حکم فرما شده وقتی یهو خونه ساکت شد! 

 

یه هر حال 8 تیر 89 روز فراموش نشدنی ای بود. مرسی خدا :))))) 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 11 تیر 1389ساعت 11:41 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

خواهرم داره نون پنیر درست می کنه برای سر سفره عقد. من امروز منیر شده بودم. (منیر اسم کارگرمان است). تمام خانه را تمیز کردم. یک عالمه شمعدانی و اطلسی خریدم گذاشتم لب استخرچه مان. هر چی شمع و عود و دیگر وسایل تزئینی داشتم در آوردم بچینم در اقصا نقاط خانه و حیاط و ... فردا عروسی برادرم است! 

 

خانه شان چیده و آماده شده. لباس هاشان حاضر. صبح ساعت 8 باید بزنیم بیرون. با اینکه خیلی جسمم خسته س اما قدر این دقایق رو می دونم و لذت می برم. پیراهن ماکسی آبی تیره ام هم اینحا آویزان است و گلهای سرم را بگو!!! 

 

 فردا کلی قرار است خانه مان شلوغ پلوغ شود! عده ای از همین امشب اعلام کرده اند که فردا شب خونه ی ما می مونند!!!!! با یاس هم الان حرف زدم و گفت که می خواد شینیون هفت طبقه کنه!!!!! به هر حال خوبه جای همه خالی...

نوشته شده در دوشنبه 7 تیر 1389ساعت 07:27 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

خاله جانم پای تلفن حرف می زند و من همین طور که گوش می دهم در دل قربان صدقه ش می روم. از مال دنیا دو تا خاله داریم که یکیشان ینگه دنیاس و این اینجایی ایز آل آی هَو... 

همین. خواستم این لحظه م ثبت شه..

نوشته شده در یکشنبه 6 تیر 1389ساعت 11:25 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

دیروز من از صب حال گندی نداشتم. سان که توپید که جرا دیر میای  من گند شدم. حتی دم در که اومد استقبال من و فر، در گوشش هر چی فحش با ادبانه بلد بودم گفتم. و البته حواسم بود که همه ی مهمونا فک کنن دارم قربون صدقه ش می رم! بعد با اکراه گفتم که اگه کیک رو خواستی من می رم می گیرم میارم. ساعتی بعد، من و فر بودیم توی سابرینا و فر 13 کیلو کیک روی پاش بود و من با سرعت مورچه راه می رفتم که کیک خراب نشه یه وقت! بعد تازه موبایل سان مونده بود پیش ما و من گذاشته بودم رو داشبرد سابرینا و هی زنگ می خورد و فر که کیک رو پاش بود نمی تونست برش داره منم دستم بهش نمی رسید و دهانمان را سرویس کرد تا برسیم!!!! 

بعد مثل سه سال گذشته ما بودیم بین یه عالمه بچه ی کوچولوی بی بضاعت که امکان داشت هر کدومشون ما باشیم. اما کسی که اون بالا تقدیر ها رو رقم می زنه، ما رو ما کرده و اونا رو اونا. اونا دست می زدن و می خوندن و شادی می کردن و ما سعی می کردیم از پاکیشون استفاده کنیم و خودمونو بکشیم بالا.... بعد فر بود که از کوه یخ شدنش برام می گفت و چشمای سان بود که لازم نبود چیزی بگه و دوستی یعنی همین... 

نوشته شده در پنج‌شنبه 3 تیر 1389ساعت 08:52 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|