X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

رسم بر اینه که کسی که می خواد بره مکه از همه خدافظی کنه و ازشون بخواد خوبی بدی هاشو ببخشن. منم به همین رسم، از همین تعداد اندک دوست وبلاگیم خدافظی می کنم و لطفا بدیهامو به بزرگواری خودتون ببخشین. اینجانب امشب ساعت 2 نصه شب می رم مکه.

نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت 1388ساعت 04:06 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

اندی داره می خونه بعد از تو می دونم هیچ عشقی نمیاد و من فکر می کنم که چرا نمیاد؟ خوبم میاد. ماشالا آدم جماعت (مرد و زن هم نداره) با دیدن یه دونه جدید همه ی سوگواری هاشون برای قبلی یادشون می ره. در حقیقت آب شاید دیر ببینن اما این دلیل نمیشه که شناگر ماهری نباشن. 

دیگه اینکه چند وقته گیر دادم به اندی. فکر می کنم خیلی حس های اصیلی بهم دست می ده با آهنگاش. اون وقتا که خیلی کوچیک بودم یادمه فقط دوتا خواننده وجود داشت که اونم اندی کوروس بودن! و بابا گاهی به شوخی می گفت کوروس و دوست آقای کوروس ( واضحه که به خاطره بخش اوله اسم اندیه). آهنگای هزار سال پیشش واسه من کلی خاطره زنده می کنه. خاطره ی واکمن های قراضه، شوهایی که روی نوار وی اچ اس در حکم یک اتفاق بزرگ محسوب می شد و خیلی خاطرات دیگه. 

و اینکه تنهایی یعنی وقتی دلت می خواد بری بیرون و تا شعاع هزار کیلومتری خونه ت کسی نیست که باهات بیاد. و بغضی که دو هفته س حتی وقت خواب هم نمیشکنه فک کنم بتون ریختن تو گلوم!

دلم استخر اریکه می خواد و اون دو تا آدمی که بهم آرامش می داد حضورشون. اینجوری نمی شه باید یه فکری بکنم. باید اختیار خودمو بگیرم دست خودم. اما چه جوری؟ مسئله اینه. چه جوری؟

نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت 1388ساعت 08:01 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

آخرین دیالوگهای فصل اول هیروز:  

We dream of hope, we dream of change, of fire of love of death, and then it happens, the dream becomes real, the answer to this quest, this need to solve life's mysteries finally shows itself. And the glowing light of a new dawn. So much struggle for meaning, for purpose. And in the end, we find it only in each other. Our shared experience of the fantastic. And The mundane. The simple human need to find a kindred. To connect. And to know in our hearts, that we are not alone.

نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت 1388ساعت 10:29 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

امروز سر کلاس زبان واقعا خوش گذشت. معلم این ترمو واقعا دوس دارم. یه جور حس تحسین. اما هر چقدر اونجا خوش گذشت برگشتنه با یک نه به هم یخت. و من باز هم سعی کردم فراموش کنم خیلی چیزا رو و حرف بابا یادم بیاد که مهم اینه که به حرف کسی که دوستش دارم گوش می دم. دلم گرفت یه کمی هم اشک ریختم اما بعد یاد گله ای که چند وقت پیش داداشم کرده بود افتادم که می گفت تو همه ش اخمات تو همه. در نتیجه سعی کردم قوی باشم و یادم بره و خنده فراموش نشه. الانم دارم دنیای وارونه گوش می دم چون امروز فهمیدم ازش خوشم میاد آهنگ قشنگیه. 

دلم می خواست یکی بود الان کلی باهاش حرف می زدم. خیلی. آدم همیشه که رو موده اینجوری حرف زدن نیست. هست؟ بی خیال. من رفتم گوهر خیراندیش در نقش یه راننده کامیون تماشا کنم.

نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت 1388ساعت 10:15 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|