X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

جای شما خالی! امتحان جبر رو می گم!

ایشالا ترم دیگه با جمیع بروبچ خواهیم داشت again!!! زندگیه دیگه! پیش میاد! نامرد اونقدر سخت گرفته بود که بچه ها نیم ساعت بعد از آغاز امتحان شروع کردن به دادن ورقه!! اونوقت هم استاد، هم ما، می خندیدیم! منم که همیشه جام یا دم دره یا تو دهن استاد یا تو تخته! این نیلوفر هم که سئوالا رو دیده بود خل شده بود منو از پشت با دو تا دست تکون می داد! تقلب می خواست بچه م! منم هی می گفتم برفه! سفیده! چی برسونم بهت! (البته تو دلم می گفتم! چون اون به اندازه ی کافی تابلو بود!). آخر سر پاشد داد!

اما می دونید چرا ناراحت نیستم؟ آخه بعدش که نمره ی ریاضیمو دیدم شاد شدم! تو چی کار داری چند شدم؟ به این فکر کن که از من بالاتر فقط یه نفر بود! حالا به تو چه که دومین نمره ی کلاس ۱۲ بید! و مثلا نینا که سومین بود، ۱۱ شده بود! از این استاد بیشتر از اینا نمی شه نمره گرفت! همینشم که گرفتیم جزو خوشبخت ترین های دانشکده ایم!

بعدشم به افتخار ۱۲ من (!!!) با یک عدد عاطفه رفتیم تندیس و سینما و ددر!! با کمال آرامش هزار ساعت وایسادم تا عاطفه بعد از ۲۰۰ بار سر کردن، بین شال آبیه و صورتیه انتخاب کنه! حیف پول نداشتم وگرنه منم می خریدم آبیه رو! خیلی ماه بود! بعدشم رفتیم مکس! خنده دار بود زیاد! یک عدد امیرعلی هم داشت تو فیلمش که هم من پسندیدم هم عاطفه! احسان هم بد نبود اما لباس پوشیدنش مشکل داشت که به قول صالی، تیپ رو می شه درست کرد، قیافه هم عادی می شه! (دو اصل مهم در زندگی!)

آخ که چقدر این محمدرضا شریفی نیا دوست داشتنیه! از وقتی سالاد فصل رو دیدم، با دیدنش یاد اون آهنگ فرانسویه می افتم که تو ماشینش می ذاشت!

پ.ن: به مناسبت این ۱۲ دوست داشتنی، همگی یه عالمه خنده مهمون من :)))

 

نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1384ساعت 04:50 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (8)|

 

دروغگو دشمن خداست ...
چه قدر دشمن داری خدا...
دوستات هم که ماییم !
یه مشت عاجز علیل ناقص العقل،که در حقشون دشمنی کردی !!


علی حاتمی - سوته دلان "

 

پ.ن: فردا امتحان جبر دارم  . . . بعدش کلی حرف دارم!

نوشته شده در جمعه 30 دی 1384ساعت 11:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

 

                                             

دخترک ایستاده پشت پنجره. لباس قشنگی پوشیده. موهایش را مرتب شانه زده. کمی آرایش کرده. گردنبند زیبایی گردنش کرده. کفشهای قشنگی به پا کرده و . . . منتظر است.

در می زنند. دو زن با یک مرد وارد می شوند. یک دسته گل دستشان است. دخترک نگران است. می نشینند. دخترک می رود چای بیاورد. شیرینی تعارف می کند. میوه می گذارد. مهمانها کمی درباره ی آب و هوا حرف می زنند. کمی راجع به دوری راه. کمی هم راجع به همدیگر اطلاعات می گیرند. و سپس سکوت. کسی حرفی نمی زند و . . . دخترک هم چنان نگران است.

نه پسرک به دخترک نگاه می کند و نه دخترک به پسرک. می روند و . . . دخترک نگران است.

مادر می پرسد: اگر زنگ زدند، چه بگویم؟ و . . . دخترک عصبی ست.

و مادر فکر می کند که، حالا اگر زنگ زدند یک فکری می کنیم . . .

 

نوشته شده در سه‌شنبه 27 دی 1384ساعت 06:23 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|

دیروز تو کلاس زبان فیلم «war of the worlds» رو دیدیم. البته نه کامل. چون کلش یک ساعت و ۴۵ دقیقه بود و ما هم هی فس فس باید می کردیم که استاد بعضی کلمه ها رو یاد بده! خلاصه....! به نظرم فیلم کاملا جالبی بود.

یه مدل جدال برای ادامه ی زندگی ای که داره توسط یه سری موجودات عجیب نابود می شه از دریچه ی نگاه یک امریکایی. کسی که توی بندرگاه کار می کنه و از همسرش طلاق گرفته و ۲ تا بچه داره و less-than-perfect father است!

نقش پدر رو تام کروز بازی می کنه! خب انتظار ندارید بیشتر لذت ببره آدم؟ :)) دخترش هم بازی خوبی داره. بچه ایه که بیشتر از سنش می فهمه. رابطه ش با برادرش جالبه. و وقتی هم عصبی می شه جیغ می کشه و خواسته شو با همون حالت جدیش پشت سر هم فریاد می کشه. وقتی پدر داره براش ساندویچ کره ی بادام زمینی (!!) درست می کنه، خیلی جدی می گه من به این کره حساسیت دارم. تام کروز با خنده و مسخره بازی میگه since؟؟ و دختر با قیافه ای جدی تر می گه birth.

صحنه های تخیلیش غیر مصنوعی و قابل قبوله. تصمیم گرفتم یکی ازش داشته باشم. شاید بازم راجعبش نوشتم.

نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1384ساعت 03:16 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|
این آهنگ خداس!! توی دنس ایج ( اینجا شماره ی ۱۴!) می شه گوش داد اگر گوش ندادی!
 
Hey you,
Out there in the cold,
Getting lonely, getting old,
Can you feel me?
Hey you,
Standing in the aisle,
With itchy feet and fading smile,
Can you feel me?
Hey you,
Don't help them to bury the light.
Don't give in without a fight.
Hey you,
Out there on your own,
Sitting naked by the phone,
Would you touch me?
Hey you,
With your ear against the wall,
Waiting for someone to call out,
Would you touch me?
Hey you,
Would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.
But it was only fantasy.
The wall was too high, as you can see.
No matter how he tried he could not break free.
And the worms ate into his brain.
Hey you,
Out there on the road,
Always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you,
Out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you,
Don't tell me there's no hope at all.
Together we stand, divided we fall.
 
 
نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1384ساعت 12:44 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

 *غرق دارم می شم بین اون هزار تا مبحث ریاضی با اون قیافه های از خود راضی شون.... کتاب تاریخ اسلام هم افتاده اونور هی می گه بابا منم بخون ساعت دو شم منو امتحان داریا... هی من گوش نمی دم... تا میام یه ذره برم تو بحر ماجرا، در می زنن مهمون میاد...                                         

**تازه سه شنبه به طور کامل از بیمارستان تشریف آوردیم خونه. همه ی این خرخونا از شنبه دارن خودکشی می کنن و بازم می دونن که امکان افتادنشو هزار برابر پاس شدنه. من که از سه شنبه شروع کردم و نمی تونم تصمیم بگیرم که با ۶ فصل و نیم ریاضی و ۵ فصل تاریخ اسلام شنبه بیاد یانه . . .

***می دونی؟ بیمارستان روحیه ی آدمو کسل می کنه...من نمی دونم این دکترا چه جوری اونجا زندگی می کنن....؟ ما هم که گل بودیم به سبزه نیز آراسته شدیم!

****باید تشکر هم بکنم. از عاطی و مریم عزیزم و آرزو... که دائما احوال می پرسیدن. مرسی...امیدوارم تو یه موقعیت شاد جبران کنم. . .

                                         

***** دلم می خواست تا آخر عمرم تو بغل دایی علی بمونم.... خاله می گه مریم خیلی عاطفیه! برای ارتباط برقرار کردن اول عواطف رو می ریزه جلو! و امیدوار بود بدونم که چقدر ضربه خواهد داشت این خصلت برام. . .

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 دی 1384ساعت 10:38 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (8)|

دردودل یا جنگ اعصاب یا ما جنبه نداریم؟

خیلی وقته این موضوع فکرمو مشغول کرده که آدم آیا حق داره با بیان کردن مشغولیت های دلی، فکری، اعصابی و غیره، برای کس دیگه، فکر، دل و اعصاب اون فرد رو مشغول کنه یا یه جورایی باعث آسیبی هر چند جزئی بشه؟

ما اسم این کار رو گذاشته ایم درد و دل.... مگه نباید درد و دلهامون بی آزار باشه؟ نمی دونم هنگ کردم.... من عاشق گوش دادنم. و کمک فکری. اما نمی دونم نوبت خودم که می رسه چرا این چیزا هجوم میارن به ذهنم و به قول نیلوفر لال می میرم.

به یه چیزی هم معتقدم. اینکه آدم باید خودش به فکر حل مسائل باشه.دنبال کسی نگرده که بتونه حل کنه. خودت حلال باش...کار سختیه؟

                                          

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 دی 1384ساعت 10:35 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

تازگی ها فهمیدم که یه بیماری مادر زادی داره که الان نشون داده. مربوط به دریچه ی قلبش... چند روز پیش هم آرزو حال مامانشو که توی آی سی یو ئه از من می پرسید.... فقط نگاش کردم....گفتم نمی دونستم. به روش نیار....

عقلم می گه یه زنگ خشک و خالی بزن. نمی میری که. اما دلم هی اون سردرد ها و اعصاب خوردیایی که تو این سن واقعا جزو بعیداته یادم میاره....اون همه حرص و جوش... اون همه توجیه برای کارای نکرده....با یه عالمه چیزایی  که... .. ... .

آره. این دل سنگم نمی ذاره. نمی خواد.

به این جور آدما می گن «کینه ای» ؟؟؟

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 دی 1384ساعت 10:34 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

نمی دونم . . . شاید تقصیر همین اولین برف زمستونی باشه . . . شایدم نباشه، اصلا تو فکر کن تقصیر منه، یا تو، چه فرقی می کنه، مهم و تاسف برانگیز اینه که، یکی مثل من، یاد یکی مثل تو افتاده.

نمی دونم چند سال پیش بود، تو فکر کن دو سال، همین اولین برف زمستونی، گوله گوله اشک برام آورد . . . من بین هزار جور درس و تست سرگردون بودم و این تو بودی که تا ۱۱ صبح می خوابیدی و ۱ می رفتی دانشگاه . . . شبانه قبول شده بودی.

بعد از کلاس آقای کیوان، برف رو که دیدم، دیگه چشمام مال خودم نبود. رو کم کنی آسمون :) . . . الهام ازم پرسید چمه. نگفتم. اما شقایق فهمید چمه. از کجا؟ نمی دونم . . . آره! من داشتم یه دوست داشتن رو تجربه می کردم.

و چه دوست داشتن مسخره ای . . . می ترسیدم ببینمت. می ترسیدم از اینکه دوباره شروع کنی به حرف زدن و من لجم دربیاد . . . من و تو، پارتنر های خوبی برای هم نبودیم. هنوزم نیستیم. ولی، نمی دونم چرا هنوزم بعضی وقتا که می بینمت، یا بعضی وقتا که جایی گیر می کنم، فکرم میاد سراغت . . .

هی، ببینم! فکر می کنی تقصیر همین اولین برف پاییزی باشه؟ من پایه نیستما . . .

نوشته شده در یکشنبه 18 دی 1384ساعت 10:59 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (12)|

هر روز صبح، کسی پیدا می شود که مرا تا گذرگاه ارواح برساند. تو فکر کن پدری، خواهری، برادری، گاهی هم دوست برادری. و من از همه شان تشکر می کنم. و در مورد آخر کمی بیشتر!

 می دانی گذرگاه ارواح کجاست؟ ــــ نه نمی دانی. آخر این اسمها را من خودم می گذارم. روی خیابانها، آدمها، وسایلم، کارهایم، حتی کارهای شما! خب داشتم می گفتم... گذرگاه ارواح همان جایی ست که خانه ی ارواح وجود دارد... خوابگاه دختران را دیده اید؟ آن خانه ی متروکه همان خانه ی ارواح من است...ـــــ

سوار تاکسی می شوم...اگر پاریکال بیاید، ۴۰۰ تومان می گیرد، اما کالسکه ی آناستازیا با آن غرور بی معنی اش ۴۵۰ می گیرد... به پل حماقت که می رسیم، پیاده می شوم. تو شیشه ی ماشینهایی که به سختی تو کوچه پارک شدن خودمو برانداز می کنم. تا یواش یواش ساختمون قرمز رنگ پیدا بشه... با اون تابلوی آبی. اشتباه که نیومدم! پس واردش می شم... طبق معمول هر روز این دکتر کوئیلوئه که بهش سلام می کنم. جالبه... پیرمرد هزار بار شده که اول اون سلام کرده! درس دادنش عین کتابای پائولو کوئیلوس!

ساعت ۹.۳۰ میایم تو حیاط! طبق معمول همه هستن. یوگی، دوستاش، انتفاضه، پینوکیو، نارنجی، چشم گنده، بابایی، آناناس، قاتل حرفه ای، بچه محل...

میریم تو سلف! فیله استیک با سس قارچ (بخوانید درنا برگر!) می خوریم! شاید فیلیکس کینگ یا گاس باشن که با نینا کل کل کنن سر حساب کردن، اما اگر نباشن، خب ۶۰۰ تومن که بیشتر نمی شه! یه شیشه اخم هم همون جا می خریم. بیرون که میایم یه وقت ممکنه لازم بشه بکوبونیم به برج باریک وسط حیات، بالای سر جومانجی و قاتل حرفه ای. خرده هاش می ره تو چشمشون. ببینم...، شما که از میمون فیلم جومانجی انتظار ندارید چیزی بفهمه؟ هان؟

حوالی ظهر می رم پیش خانوم هویشام... دلم براش چون می سوزه، بی خیال رفتار بی ادبانه ش می شم! فراموش می کنم که اینجا دانشگاس! یه سری هم باید برم عمارت فرگوسن. پیش پرین (به کسر پ!) خیلی کار تایپی پیشش هست! کلافه س! بهش بازم وقت می دم! عجله نکن پرین جان :) ... برگشتنه تن تن در رو برام باز می کنه. تشکر می کنم. خواهش می کنه! از جلوی اتاق دکتر کوئیلو رد می شم! هوس می کنم یه کاغذ بنویسم : آمدیم نبودید! ... خل شده ام!؟!

.      .       .

شب، بازم میام زیر پل حماقت، باید سوار بشم. ممکنه بچه محل، صورتی یا معصومیت از دست رفته هم اونجا باشن! خودمو با بدبختی می رسونم به گذرگاه ارواح. داش آکل وایساده کنار ژوپیتر...لبخند می زنم! قبل از سوار شدن می پرسم تا آخر خیابون می رید! گردن کج و لبخند منو که می بینه، می گه: چی کارت کنم! سوار شو بینم! و من باز هم لبخند می زنم... آخرای سربالایی تند که می رسیم، کرایه شو می دم! ۲۵۰! یه دستی به سبیلاش می کشه و پول رو می گیره! عاشق اون هیکل گنده و سبیلای داش مشدیشم! همیشه وقتی داری پیاده می شی آرزوی موفقیت می کنه برات! البته به سبک خودش... یادم باشه یه بار ازش عکس بگیرم....

با اینا زندگیمو سر می کنم 

.   .    .

پ.ن:  . . .

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 15 دی 1384ساعت 11:17 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (10)|

ــــ بیا از فردا همه چیز رو فراموش کنیم...

= باشه... فراموش می کنم که تو چه آدم عوضی ای هستی

ــــ برگشتنه یه پاکت سیگار برام بگیر...

 

پ.ن: یه دیالوگ سربازهای جمعه خیلی تو ذهنمه: «تو مهارت پیدا کردی».... و اون یه تیکه که آصف (بهرام رادان) تو اون هیلی ویلی پافشاری می کرد «برگشتنه تو هر حالتی من می رونم»...

نوشته شده در پنج‌شنبه 15 دی 1384ساعت 11:12 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

نوشته شده در سه‌شنبه 13 دی 1384ساعت 09:51 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

حالا همین چند روز که پر از اتفاقه باید عاطفه از دستم اینقدر ناراحت باشه که یه حال نپرسه...حالا همین چند روز....

بد دردیه اینکه بخوای و نیاز داشته باشی حرف بزنی اما کسی نباشه که گوش کنه. و تو هی به روی خودت نیاری و.....تلاش کنی، بگردی، به این و اون بگی... بخوای کسایی رو ببینی....نشه....بازم هی به روی خودت نیاری....تا یه وقتی مثل الان که بترکی. مسخره س ولی حال هدیه تهرانی تو فیلم آبی وقتی می گفت «اشکالی نداره بغضم بترکه» رو الان درک می کنم///

احتیاج دارم با یه بزرگتر از خودم حرف بزنم. کسی نه از جنس کسایی که تا حالا بودن.... یکی که بفهمه چی می گی. تجربه کرده باشه.... شاید کسی از جنس همون پدر بزرگی که کم کم داره برام می شه یه عقده... عقده ها همین جوری به وجود میان دیگه... نه؟

هیچ کس نفهمید...اما اون تصادف لعنتی با اون موتوریه، تاثیری بد تر از اونی که خودمم فکرشو می کردم روم گذاشت....اون لرزش پا.....حتی عاطفه نفهمید من اون شب چه حالی دارم و گفت که داری خودتو لوس می کنی... نمی دونم شاید تاثیر حرفای من کم شده. حرفام عمق ماجرا رو منتقل نمی کنه.... امروز وقتی فهمیدم بابا باید یکشنبه برای عمل بستری شه، دیگه هنگ کردم....شاید موضوع مهمی نباشه برای تویی که داری می خونی یا عاطفه یا نینا یا هر کس دیگه ای....اما برای من مهمه.....حتی اگر عملش خیلی پر اهمیت نباشه....اما برای من مهمه.....وقتی بابا می گه بیمارستان بانک ملی نزدیک کافه نادریه که تو دوست داری....و قول می ده که بعد از عمل بریم کافه نادری با هم.....

آدم که تو فشار باشه خل می شه..... اجازه نمی دوم آرزو یک ساعت سخنرانی کنه.... خیلی راحت می گم باشه یه قرار بذار این آقا محمدرضاتونو ببینم. آرزو جا می خوره. انتظار داشته یه عالمه حرف بزنه و بعدش من باز یا هیچی نگم یا بگم بذار فکر کنم حالااااا .... این یه دهن کجیه. به خودم. که نتونستم چار تا کلام حرفمو حالی مردم کنم که اینجوری تنها بمونم.....

فردا خودم تنهایی می رم حکم.... چقدر اینو اون بگن نمی شه بذار بعدا.....می رم همین کانون پرورش فکری تو وزرا...۵ دقیقه که بیشتر تا دانشگاه را نیست....

هی فکر می کنم....به چیزایی که می نوشتم، اون دو سه تا دفتری که برای خودم بود، بعدش اون چیزی که چاپش کردم تو نشریه ی دانشکده. اون وبلاگی که سعید ازم خواست با هم بنویسیم.... سعیدی که فکر می کردم آدمه....ولی نبود. وقتی گفت که منو دوست داره...اما محمد مانعشه....دیوونه بودن جفتشون. چقدر راحت محل ندادم به هیچ کدوم از اون دیوونه ها....وقتی سعید عاشق شقایق شد، من تو بهت بودم که محمد اومد جلو که دیگه سعیدی در کار نیست که مزاحم باشه....و گفت که بیشتر از سعید منو دوست داره.... دیوونه بودن همه شون...اول شقایقو از زندگیم حذف کردم، بعد سعیدو، بعد محمد رو.... گفتم بی خیال، زندگیه دیگه. می شه دوباره شروع کرد. یه دید جدید...اومدم وبلاگ نوشتم... یکی دوتا سه تا ..... اما الان می فهمم که اثراتی که اونا روم گذاشتن خیلی وحشتناک و دیوونه کننده س... نمی دونم چرا الان داره نشون می ده.....

فکرم کار نمی کنه....این ترم اگر جبر و ریاضی رو با هم نیفتم، یکیش رو شاخمه....

می دونی؟ مهم نیست.... من الان این حالو دارم... ولی خوب که می شم بالاخره...همه ی اینا رو حل می کنم. من هنوز غرورم رو دارم. این خیلی مهمه....

اینا رو نوشتم که ثبت بشه.... ثبت بشه که یادم نره این همه روز یکی رو پیدا نکردم که حرفامو گوش بده.... ثبت بشه که یادم بمونه کسی دیگه حرفای کس دیگه رو ارزش نمی ده..... یادم نره تنهام...خودمم و خودم و خدا....

اینا رو نوشتم که تا همیشه یادم بمونه....

نوشته شده در جمعه 9 دی 1384ساعت 11:30 ب.ظ توسط مهم نیست!|

 

Back when I was a child, before life removed all the innocence
My father would lift me high and dance with my mother and me and then

Spin me around ‘til I fell asleep
Then up the stairs he would carry me
And I knew for sure I was loved
If I could get another chance, another walk, another dance with him
I’d play a song that would never, ever end
How I’d love, love, love
To dance with my father again

Luther Vandross lyrics

نوشته شده در جمعه 9 دی 1384ساعت 11:30 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

محمد آقا می گه ما پیر شدیم اما بچه پیر شدیم.... نمی فهمم چی می گه. لیلا می گه یعنی جوونی نکردین؟ می گه آره. ... .... سعی می کنم نشنوم. عوضش فکر می کنم. یه ترسی برم می داره. نکنه منم رسیدم به سن محمد آقا همین جوری فکر کنم. فکر دردناکیه. این درد تو صداش بود...کاش تو چشماشم نگاه می کردم ببینم دیده می شه یا نه....بد مواقعی سر به زیر می شی مریم...بد مواقعی....

می خوام روزه بگیرم. روزه ی سکوت و نگاه! چقدر حال می ده وقتی یه نفر باهات حرف می زنه، تو فقط تو چشماش نگاه کنی.

هی جوونی چیه؟ خوردنیه یا پوشیدنی؟ دیدنیه یا شنیدنی؟ اصلا جسمه یا حسه یا فقط یه داستانه؟ من اگر بخوام جوونی کنم باید چی کار کنم؟

فربد یه چیزایی می گه. درک من از حرفاش همین قدر بود که بیا با دوست من دوست شو. اسمش محمدرضاس! یه ساعت و نیم از کمالات محمدرضا میگه. چیزایی که در وصف سر به زیری و نجیبیش می گه بیشتر منو یاد آدمای بی دست و پا و چلفت می اندازه

نینا می گه تو خل شدی! بهتره رو پیشنهاد آرزو و فربد بیشتر فکر کنی! از نظر اون علاج کار یه جنس مخالفه که جمع و جورت کنه! اما عاطفه به شدت مخالفه. اولا چون طرف دوست فربده ثانیا «به هزار و یک دلیل که تجربه کردم»! نیلو هم معتقده باید رله تر از این حرفا رفتار کرد!

 این وسط تنها کسی که فکری نمی کنه و نظری نداره منم...تا حالا شده مغزتون بغض داشته باشه؟

تکمیل: خدایا شکرت که من سالمم، گرمم و امیدوار...خدایا مرسی که من تو رو می پرستم. بیچاره بودایی ها....

 

نوشته شده در جمعه 9 دی 1384ساعت 12:23 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

هی رفیق! می دونی؟  آدما مجبور نیستن هوای هم رو داشته باشن.

دنیای مجازی و واقعی خیلی هم با هم فرقی ندارن.

هی رفیق! ما حق داریم خل بشیم یا از دست هم خسته بشیم.

ما که تعهد ندادیم اینجوری نشه. تازه می دادیم هم باکی نبود.

 

نوشته شده در سه‌شنبه 6 دی 1384ساعت 07:10 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

بعضی اوقات آدم باید (نه این که دلش بخواد ها، باید) یه چیزایی رو برای یه کسی بگه. بعضی وقتا اون کسی نیست. گم شده.

من خواب دیده‌ام
که کسی نمی آید
کسی به فکر ما نیست
و کسانی که دوست داریم
هی کم و کم‌تر می شوند                                           (سارا محمدی)
.
.
.

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 6 دی 1384ساعت 06:58 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

پاشین برین این پرسشنامه رو پر کنین! بالاخره ما باید هوای هم رشته ای ها  رو داشته باشیم! دقت هم بکنید! پروژه کارشناسیه. شوخی نیستا!

پ.ن: حس امروز من هیچ ربطی به مصدق خوندن و چشمای سبز اون پسره تو صف تاکسی نداره! داره؟؟

آگهی بازرگانی:به مقادیری اعتماد به نفس برای رانندگی نیازمندیم! از تصادف اون روز، هر چی داشتم خرج کردم.

پ.ن۲: با یه فال دیگه چه طورین؟

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود         تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی        جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

پ.ن۳: این حافظ هم شوخیش گرفته ها

نوشته شده در شنبه 3 دی 1384ساعت 09:24 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

سامولیکم!

من از این طوری جاهلی (لاتی؟) حرف زدن خیلی خوشم میاد! ولی نه اینکه خودم حرف بزنما! یکی حرف بزنه من گوش بدم! منو یاد اون دختره می اندازه تو مدرسه مون که هر وقت من گوجه فرنگیای ساندویچم رو درمیاوردم می گفت: آخر سر یه گوجه فرنگی فروش میاد تو رو می گیره!!! گوجه فرنگی فروش! کجاییی؟؟؟؟ بیا منو بگیر!! د بیا دیگه!

خب ما چند روزی رفتیم کیش. هواش خیلی خوب بود. بهاری. شب یلدا کنار دلفینای شیطون! چقدر دلفین موجود پر انرژی ایه. بهتون توصیه می کنم برا گرفتن انرژی و روحیه، شده یه روزه هم برید کیش پارک دلفینا رو ببینین و برگردین! بهترین قسمتش، وقتایی بود که کنار دریا رو اون صندلیایی که خودشون گذاشته بودن دراز می کشیدی و آفتاب بی رمقش رو حس می کردی و وقتی باد می خورد به پوستت و توی موهات می پیچید کیف می کردی....داشتم فکر می کردم که چی می شد اگه همیشه باد رو رو پوستت و توی موهات حس می کردی؟ واقعا حس خوبیه...برا همین یه دونه حس، حاضرم پسر بودم! :)  بدترین قسمتش هم وقتی بود که با سرعت داشتم با دوچرخه دنبال نسیم جان می رفتم که یه هو به جای دسته ی دوچرخه ترمزش رو گرفتم و با مخ اومدم رو زمین! مقادیری جراحات سطحی! (حالا همیشه ترمزهای این دوچرخه ها خرابه ها!!) ولی یکی باید میومد اون چند تا پسر ننر که نمی دونستن با دیدن این ماجرا چه جوری خودشونو خالی کنن رو یه ذره می زد! ولی فکر کنم خیلی خنده دار افتادم!

سخنی با دوستان!!

نرگس جان! اگر تو مشهد دعا نکنی خدا به همه ی ما یکی یه عقل سالم بده (توهین نباشه! خودمو می گم!) برگردی تهران قورباغه شدی!

بنده از همین تریبون اعلام می کنم که سال دیگه شب یلدا همه تشریف بیارید دانشگاه سارا اینا! با مسئولیت من!

مریم جون وبلاگ جدیدت مبارک! (مریم هم درد منو داشت )

راستی سورنا! آذین اسم دختره یا پسر؟ من گیج شدم!! اگر پسره پس چرا اسمش آذینه! اگر دختره پس چرا داره با فاطمه عروسی می کنه؟!

دعای هفته : خدایا یه کاری کن اشکان آپ کنه

 

نوشته شده در شنبه 3 دی 1384ساعت 07:59 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|