X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

هر روز صبح، کسی پیدا می شود که مرا تا گذرگاه ارواح برساند. تو فکر کن پدری، خواهری، برادری، گاهی هم دوست برادری. و من از همه شان تشکر می کنم. و در مورد آخر کمی بیشتر!

 می دانی گذرگاه ارواح کجاست؟ ــــ نه نمی دانی. آخر این اسمها را من خودم می گذارم. روی خیابانها، آدمها، وسایلم، کارهایم، حتی کارهای شما! خب داشتم می گفتم... گذرگاه ارواح همان جایی ست که خانه ی ارواح وجود دارد... خوابگاه دختران را دیده اید؟ آن خانه ی متروکه همان خانه ی ارواح من است...ـــــ

سوار تاکسی می شوم...اگر پاریکال بیاید، ۴۰۰ تومان می گیرد، اما کالسکه ی آناستازیا با آن غرور بی معنی اش ۴۵۰ می گیرد... به پل حماقت که می رسیم، پیاده می شوم. تو شیشه ی ماشینهایی که به سختی تو کوچه پارک شدن خودمو برانداز می کنم. تا یواش یواش ساختمون قرمز رنگ پیدا بشه... با اون تابلوی آبی. اشتباه که نیومدم! پس واردش می شم... طبق معمول هر روز این دکتر کوئیلوئه که بهش سلام می کنم. جالبه... پیرمرد هزار بار شده که اول اون سلام کرده! درس دادنش عین کتابای پائولو کوئیلوس!

ساعت ۹.۳۰ میایم تو حیاط! طبق معمول همه هستن. یوگی، دوستاش، انتفاضه، پینوکیو، نارنجی، چشم گنده، بابایی، آناناس، قاتل حرفه ای، بچه محل...

میریم تو سلف! فیله استیک با سس قارچ (بخوانید درنا برگر!) می خوریم! شاید فیلیکس کینگ یا گاس باشن که با نینا کل کل کنن سر حساب کردن، اما اگر نباشن، خب ۶۰۰ تومن که بیشتر نمی شه! یه شیشه اخم هم همون جا می خریم. بیرون که میایم یه وقت ممکنه لازم بشه بکوبونیم به برج باریک وسط حیات، بالای سر جومانجی و قاتل حرفه ای. خرده هاش می ره تو چشمشون. ببینم...، شما که از میمون فیلم جومانجی انتظار ندارید چیزی بفهمه؟ هان؟

حوالی ظهر می رم پیش خانوم هویشام... دلم براش چون می سوزه، بی خیال رفتار بی ادبانه ش می شم! فراموش می کنم که اینجا دانشگاس! یه سری هم باید برم عمارت فرگوسن. پیش پرین (به کسر پ!) خیلی کار تایپی پیشش هست! کلافه س! بهش بازم وقت می دم! عجله نکن پرین جان :) ... برگشتنه تن تن در رو برام باز می کنه. تشکر می کنم. خواهش می کنه! از جلوی اتاق دکتر کوئیلو رد می شم! هوس می کنم یه کاغذ بنویسم : آمدیم نبودید! ... خل شده ام!؟!

.      .       .

شب، بازم میام زیر پل حماقت، باید سوار بشم. ممکنه بچه محل، صورتی یا معصومیت از دست رفته هم اونجا باشن! خودمو با بدبختی می رسونم به گذرگاه ارواح. داش آکل وایساده کنار ژوپیتر...لبخند می زنم! قبل از سوار شدن می پرسم تا آخر خیابون می رید! گردن کج و لبخند منو که می بینه، می گه: چی کارت کنم! سوار شو بینم! و من باز هم لبخند می زنم... آخرای سربالایی تند که می رسیم، کرایه شو می دم! ۲۵۰! یه دستی به سبیلاش می کشه و پول رو می گیره! عاشق اون هیکل گنده و سبیلای داش مشدیشم! همیشه وقتی داری پیاده می شی آرزوی موفقیت می کنه برات! البته به سبک خودش... یادم باشه یه بار ازش عکس بگیرم....

با اینا زندگیمو سر می کنم 

.   .    .

پ.ن:  . . .

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 15 دی 1384ساعت 11:17 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (10)|