X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

 

                                             

دخترک ایستاده پشت پنجره. لباس قشنگی پوشیده. موهایش را مرتب شانه زده. کمی آرایش کرده. گردنبند زیبایی گردنش کرده. کفشهای قشنگی به پا کرده و . . . منتظر است.

در می زنند. دو زن با یک مرد وارد می شوند. یک دسته گل دستشان است. دخترک نگران است. می نشینند. دخترک می رود چای بیاورد. شیرینی تعارف می کند. میوه می گذارد. مهمانها کمی درباره ی آب و هوا حرف می زنند. کمی راجع به دوری راه. کمی هم راجع به همدیگر اطلاعات می گیرند. و سپس سکوت. کسی حرفی نمی زند و . . . دخترک هم چنان نگران است.

نه پسرک به دخترک نگاه می کند و نه دخترک به پسرک. می روند و . . . دخترک نگران است.

مادر می پرسد: اگر زنگ زدند، چه بگویم؟ و . . . دخترک عصبی ست.

و مادر فکر می کند که، حالا اگر زنگ زدند یک فکری می کنیم . . .

 

نوشته شده در سه‌شنبه 27 دی 1384ساعت 06:23 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|