X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

اینترنت مسخره ی الاغ ازت بدم میاد یه دقیقه وصلی یه دقیقه نیستی. صب این همه برادرم برات وقت گذاشت دیگه چه مرگته؟ همه ی کارام مونده این شهر شلوغه جا پارک نیست هیچ کی هم نمیاد بگه خرت به چند من خسته م خل شده م تنهام تنهام تنهام مریم یادت نره همین جاشم تنها بودی نری اونجا غمباد بگیری مامان میگه تو بودی ال می کردی بل می کردی اه اه اه اه اه. همه می گن این برنامه رو جا به جا کن ببینیمت اون برنامه رو جا به جا کن ببینیمت منم آدمم خسته می شم تا وقتی بودم کجا بودین آخه؟ خیلی خیلی عصبانیم فک کنم دیگه شونه هام بشکنه زیر این فشار خسته م مرگ بر اختلاف ساعت و روابط لانگ دیستنس که هیچ حسابی نمی تونی روش بکنی. مرگ بر ما آدما که همیشه دیر به فکر می افتیم. مرگ بر من که همه کارامو گذاشتم هفته ی آخر.

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390ساعت 10:21 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

مامانم اینجا آرام خوابیده است. کمی تتریس بازی کرد و مثل همیشه گفت: "یه ده دقیقه دراز بکشم پاشم کارامو بکنم." و من هیچ وقتی نفهمیدم کارهایش چیست که هیچ وقت تمام نمی شد. این آخرین عصر یکشنبه ای است که روی این مبل کنار پنجره مان نشسته ام و مامان روی کاناپه "دراز" کشیده است و من تماشایش می کنم. از امروز صبح، آخرین ها شروع شد. آخرین یکشنبه، آخرین دوشنبه، آخرین سه شنبه، .... آخرین روزی که من اینجا هستم و مرجی کارگر دارد، آخرین نون بربری ای که مرجی دم در داد و رفت. (نویسنده همه ی قوایش را جمع کرده که گریه نکند). آخرین تجریشی که با مامان رفتم، آخرین اس ام اس هایی که از مهدیه می گیرم، آخرین .... بگذریم. 

هزار و یک بار وسایلم رو چیدم توی چمدون و دراوردم و کم کردم و باز چیدم و باز کم کردم... منم به جمع اونایی پیوستم که به غمگینی عدد 23 پی بردن.. پروسه ی دل کندن از همین جا شروع می شه. از اولین لباسی که چون جات کمه از چمدون می کشی بیرون. که یعنی دل کندی ازش.  به خودم می گم تو اولین نفری نیستی که داری دل می کنی. این همه آدم کندن و شد. گاهی هم می زنم تو خط عرفان. که این دنیا همینه دیگه. الان دل نکنی باید وقت مردن بکنی. الان دست خودته اما اون موقع دیگه دست خودت نیست. گرچه همین الانشم دست خودم نبوده. دست کسی بوده که منو از پای درس و دانشگاه و زندگی روزمره ی اینجام کشوند برد توی راهی که ..... یکشنبه ی دیگه این موقع مبرسم پیشش... 

از صبح دارم تلفن می زنم به اقوام برای خدافظی. مامانم استرس گرفته که حتما به فلانی و بهمانی هم باید بزنی. یه لیست بلند بالا نوشتیم از کسایی که باید ازشون خدافظی کنم. دارم فکر می کنم من عمرا بشه برای بچه م لیست بنویسم که از اینا هم خدافظی کن. بچه ی من اصلا کی رو داره اون سر دنیا. حالا بین خودمون بمونه توی محرم چقدر از گریه هام برای بچه ی نداشته م بود که بی کس و کار می شه اون سر دنیا وقتی چشمم به بچه های قد و نیم قد فامیل می افتاد که بین خاله و عمه و دایی و عموشون دست به دست می شدن و هر کی از راه می رسید یه قاقا لی لی ای، قربون صدقه ای، بشگونی، ماچی چیزی براشون داشت..  اه. احمقانه س مریم. می دونی که شاید تو من کلی دوست ِ فامیل نما پیدا کنی اونجا و بچه ت بی کس و کار نشه..... اما اونایی که من می خوام از حق مادریم استفاده کنم و فامیل بچه م کنم، دورن..... کاش حداقل خاله فرناز و بیانکا نزدیکت باشن طفل معصوم من.. کاش لااقل اونا پیشمون باشن و بشن فامیلمون عزیزکم.... بیا قوی باشیم. ببین من قوی ام. ببین من دارم یه ماه دیگه خاله می شم اما تا سه سال دیگه نمی بینمش. ببین من دارم بندهامو یکی یکی پاره می کنم و می ذارم می رم... ببین...........

خل شدم. آخه از الان کدوم آدم عاقلی نگران بچه شه؟ دغدغه های مزخرف عجیب پیدا کردم. بابا چند روز پیشا بهم می گفت حالا تو بری کی بیاد وقتی برقا میاد تلویزیون رو درست کنه؟ گفتم به خنده یه زنگ می زنی عروست میاد بالا.. اما همین جمله تو مغزم در حال صدا کردنه. من برم کی مامانو ببره خرید؟ (نویسنده باز در تلاش برای گریه نکردن است،......، موفق شد.) 

دارم هذیون می گما. می خوام برم دندون پزشکی. این هفته فکر کنم دکترمو از همه بیشتر ببینم!

 

 

پ.ن: بچه ی من خاله مهدیه و عمو علیرضاشو چند وقت یه بار می خواد ببینه؟ بلد می شه بگه خاله مص و عمو نیما؟؟؟ ............... 

 

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390ساعت 03:36 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

نشستم در خانه ی پدری. کنار شومینه. شنل کادوی عمه رو انداختم روی دوشم. پتوی سرخابی عزیزم رو کشیدم روم. آتیش داره کنارم هُرهُر می سوزه. صدای حرف زدن و تلویزیون دیدن مامان و بابا از آشپرخونه میاد. با توجه به اینکه محرم شده، صبحانه ی مفصلی خوردم به همراه کلی فک و فامیل و هنوز مزه ی نون سنگک تازه و پنیر و گردو و چایی شیرین زیر دندونمه. حس خواب آلودگی دوست داشتنی ای دارم که ناشی اختلاف ساعت و صبح زود بیدار شدنه.

امروز ازم خواست که راجع به احساسات این روزام براش بگم. می دونی؟ این روزا آدما رو با دقت نگاه می کنم. انگار مغزم تصمیم گرفته باشه که همه ی صورت ها رو به خاطر بسپره. همه ی خنده ها، خط اخم ها، چین و چروک ها، چشمها، نگاه ها... همه ی اون چیزایی که نسبت بهشون بی تفارت بودم و توی زندگی روزمره از کنارشون بی اعتنا می گذشتم، مهم شدند و به چشمم میان و نگرانشونم. انگار یه عینک دیگه به چشمم زده باشن. عینک قدر دونستن. 

گاهی خوشحالم، خوشحالی خیلی خیلی عمیق. اینکه دارم می رم پیش کسی که تا وقتی نبود من هنوز نفهمیده بودم معنی واقعیِ ِ عشق و اعتماد و تعهد چیه و الان که فهمیدم مثل اون بر نیاید ز کشتگان آواز شدم.. بیان کردن آرامش درونی م برام ممکن نیست. فقط حس هاییه که تجربه می کنم و وجودشونو مدیون وجود همون آدمم.. و گاهی ناراحتم. اونم خیلی خیلی عمیق. از اینکه دیگه نیستم تا همدم پدر و مادر و خواهر و برادرم باشم. نیستم که خاله شدنم رو جشن بگیرم. نیستم که از دل ِ اونهایی که دارم از دیده شون می رم، نرم. 

همین.

نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390ساعت 03:16 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

بهم می گفت برو مامان باباتو بغل کن حسش رو ذخیره کن برای روزای مبادا. دیشب یه کم سرمو گذاشته بودم رو شونه ی مامان که انگار مثلا برای اینه که داریم با هم عکس می بینیم. اما اصلا حواسم به عکسا نبود. 

امروز وقت خدافظی از مهدیه بغلش کردم. خواستم زمانو نگه دارم که حسش ذخیره بشه اما  مص هولم داد کنار که خودش رویوسی و خدافظی کنه. امروز خیلی ناراحت شدم. احساس می کردم به دلیل خودخواهی خودم مهدیه رو به زحمت انداختم. من کی میخوام بزرگ بشم؟ کی می خوام بفهمم به حرفای آدما نمی شه اعتماد کرد... 

یه کم باز روضه می خوام بخونم. 

من وقتی می رم، دیگه خونه ی کی برام اینقدر خواستنی باشه که بخوام به بهونه های الکی هی برم اونجا؟ کاناپه ی خونه ی کی باشه که تا حالا کلی خنده و گریه ی منو دیده باشه؟ من دیگه از این دوستا از کجا بیارم که برم تا از راه می رسم، آخرِ کدو ها رو از تو ماهیتابه در بیارم بعد برم پای کشو ها ماتیکاشو امتحان کنم بعد برم برای سرم گل سر انتخاب کنم؟؟  چه جوری تحمل کنم دوری ِ حسود خانومی که چشم نداره ببینه بچه ها دارن عکسای منو می بینن بره فیلم خودشو بذاره؟ 

خیلی به قول فرناز حس های سنگینیه. حتی فکرشم سنگینه. حتی فکرش... 

 

برگشتنه مص بهم می گفت نری اونجا دپ بزنی، هی مثل وقتایی که به من گفتی، به خودت بگو  بی ریلکس اند اینجوی. حتی این حرفم منو پر از حسرت پیشاپیش می کنه. 

 

الان فقط دوست داشتنه که بهم امید می ده. 

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر 1390ساعت 10:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

عجب روز کسلیه. حالا خوبه فردا میرم پیش دوستام.. داره برف میاد. پارسال خیلی دلم برف می خواست اما نیومد. امسال بی تفاوتم، همه ش میاد. هی به خودم میگم بشین روزا رو بنویس ببین چند روز وقت داری چی کارا داری، لیست بنویس کارات یادت نره. اما کو حس و حال؟ اونی که دوسش دارم سه تا دندون عقلشو کشیده و حسرت به دلمه چرا پبشش نیستم .. پدر دومم تازه از بیمارستان مرخص شده و هنوز نرفتم دیدنش. خیلی مهربونه باهام، یه روز بهم زنگ زد گفت برف اومده یادت افتادم، برام خاطره گفت، سفارش کرد درسامو بخونم. از اون روز توی جَو ام. جَو ِ اینکه اینا سرمایه س که من دارم می ذارم و میرم...

چی داشتم می گفتم؟ آهان داشتم غر می زدم. دلم نمیاد روزا رو بنویسم. اگه بنویسم یهو ممکنه به عمق فاجعه پی ببرم. امروز به فرنازم گفتم که با صد هزار مردم تنهایی، بی صد هزار مردم تنهایی... توی وضعیت گیجی به سر می برم. نمی دونم خوشحال باشم، ناراحت باشم، چی باشم؟ هی به روی خودم نمیارم. دیشب داشت خوابم می برد یهو با حجم عظیمی از احساسات رو به رو شدم بی اختیار اشکم درومد. شاید تاثیر صورت ماه ِ سه دندون کشیده ای بود که اووو نشونم می داد ( oovoo به فینگیلیش چند تا "و" داره؟) ... شاید تاثیر صدای سودوکو بازی کردن مامان بود، شاید تاثیر دوره همیه دیروز بود... نمی دونم. دلم یهو گرفت... فرناز می گه از هواپیما که پیاده بشی اون احساس سنگینا شروع می کنن. انگار میان استقبالم. نمی دونم....

کاشکی ویزام سینگل نبود.

کاشکی بابا مامانم باهام می اومدن. (این اند ِ لوسیه... ؟)

کاشکی اختلاف ساعت نداشتیم.

کاشکی برف نیاد اصن.

کاشکی.....

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390ساعت 02:49 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

خنک آن دم که نشینیم به ایوان من و تو 

به دو چشم و به دو صورت به یکی جان من و تو . . .  

به خودم که اومدم داشتم اصرار می کردم این آهنگ آروم حتما روی فیلممون باشه و فیلمبردار هم قبول کرد. بعد تازه یادم افتاد که چقدر دلم تنگ اینجاس.... هنوز که هنوزه ایتس لایک اِ دریم. با اینکه صبحا از خواب بیدار می شم و عکس 100 در 70 رو به روم همه چیزو یادم میاره، اما بازم باورم نمی شه. خوب تر از اونه که تو باور من بگنجه. الان سیزده روزه که من، ما شدم. 5 روزه که تنهام و وقت داشتم باورم بشه همه ی اتفاقا اما هنوز که هنوزه عین یه خواب خوشه.. دلم می خواست این مدت زیادتر بنویسم و کلی لحظات رو ثبت کنم اما وقت نمی کردم. از همون روز توچال بنویسم که جلوی چشم خدا و کوه ها و آسمون و ابرا، انگشترمو گرفتم و گفتم قبول می کنم. از روزایی که رفتیم دنبال کارا، بدو بدو، با لذت و خوشحالی محض دونه دونه کارا رو کردیم، یا از اون روزی که من تو لباس سفید دنباله دارم بودم و ... عاشق. 

می دونستم این اتفاق برای اکثر آدما بالاخره می افته. اما نمی دونستم اینقدر شیرینه. نمی دونستم کسی که باهاش پیمان می بندم اینقدر همونیه که من می خوام. که هی تعجب کنم که انگار من تو رو اوردر دادم به خدا.. همه چیز همون جوری شد که توی رویا می دیدم. با وجود کسی که کنارم بود و هست، زندگی همه جوره باهامون راه اومد... 

اون خانومه بهمون گفت که خوشبختیتونو برای کسی تعریف نکنید. اما وبلاگ عزیزم برای تو که نمی تونم نگم. اعتراف می کنم که احساس خوشبختی عمیقی می کنم. خوشحالترین روزای عمرم رو گذروندم و آبان ماه 90 شد بهترین ماه عمر من..  

یک ماه دیگه بیشتر مهمون این شهر نیستم. نمی دونم می خوام دلتنگی های پیش روم رو چه کار کنم. مامان و بابام، خواهر و برادرم، دوستای خوبم... زندگی از صفر ساختن رو نمی دونم چه شکلیه و منو چه شکلی می کنه.  چیزی که می دونم اینه که دلم قرصه به کسی که عاشقشم. 

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر 1390ساعت 04:10 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|