X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

بهم می گفت برو مامان باباتو بغل کن حسش رو ذخیره کن برای روزای مبادا. دیشب یه کم سرمو گذاشته بودم رو شونه ی مامان که انگار مثلا برای اینه که داریم با هم عکس می بینیم. اما اصلا حواسم به عکسا نبود. 

امروز وقت خدافظی از مهدیه بغلش کردم. خواستم زمانو نگه دارم که حسش ذخیره بشه اما  مص هولم داد کنار که خودش رویوسی و خدافظی کنه. امروز خیلی ناراحت شدم. احساس می کردم به دلیل خودخواهی خودم مهدیه رو به زحمت انداختم. من کی میخوام بزرگ بشم؟ کی می خوام بفهمم به حرفای آدما نمی شه اعتماد کرد... 

یه کم باز روضه می خوام بخونم. 

من وقتی می رم، دیگه خونه ی کی برام اینقدر خواستنی باشه که بخوام به بهونه های الکی هی برم اونجا؟ کاناپه ی خونه ی کی باشه که تا حالا کلی خنده و گریه ی منو دیده باشه؟ من دیگه از این دوستا از کجا بیارم که برم تا از راه می رسم، آخرِ کدو ها رو از تو ماهیتابه در بیارم بعد برم پای کشو ها ماتیکاشو امتحان کنم بعد برم برای سرم گل سر انتخاب کنم؟؟  چه جوری تحمل کنم دوری ِ حسود خانومی که چشم نداره ببینه بچه ها دارن عکسای منو می بینن بره فیلم خودشو بذاره؟ 

خیلی به قول فرناز حس های سنگینیه. حتی فکرشم سنگینه. حتی فکرش... 

 

برگشتنه مص بهم می گفت نری اونجا دپ بزنی، هی مثل وقتایی که به من گفتی، به خودت بگو  بی ریلکس اند اینجوی. حتی این حرفم منو پر از حسرت پیشاپیش می کنه. 

 

الان فقط دوست داشتنه که بهم امید می ده. 

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر 1390ساعت 10:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|