X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

چند وقته کم می نویسم. تقصیره گودره کمی. سطحی می کنه آدمو. تقریبا دیگه نمی تونم متنای بیشتر از چهار پنج خط رو بخونم. 

این روزا فکر رفتنم. می خوام آیلتس بدم. اما از تنهایی بدم میاد. همین برام ترمزه. من برم مامان بابام تنها می شن. به من وابسته شدن در نبود خواهر و برادرم در حد بنز. اما آینده ی من چی؟ مخم از کار افتاده دیگه. شبا بیدارم تا شیش صب بعد می خوابم تا 2 بعد از ظهر. آدم الدنگی شدم. الدنگ یعنی چی؟؟ یعنی من شاید. فر اپلیکیشن فرستاده واسه یو سی ال ای! می گه توام بفرس. من از امریکا بدم میاد. خیلی دوره واسه آدمای تنها. دوری آدمو مریض می کنه. خاله ی یاس همه ش جلو چشممه. از دوری ام اس گرفت. من انگلیس دوس دارم. سان می گه از پله ی 1 می خوای بری 50. چه کار کنم 2 تا 49 طی شه؟؟؟ امشب بهش گفتم چند روز می خوام به این مسائل فک نکنم. مخم ترکید دیگه به خدا. چند روز مرخصی مریم جون. نیاز داری.

نوشته شده در شنبه 13 شهریور 1389ساعت 02:50 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

اون موقع ها که به قول عطیه تو بودی و من و مایی بود، من سریال مدار صفر درجه رو خیلی دوس داشتم. اون وقتا هنوز همه چیز بوی گند سیاست رو نگرفته بود مثل الان که از بعضی بازیگراش متنفرم. گفتم که! اون موقع ها تو بودی و من و مایی بود (به قول عط).... یا به قول شاعر اون روزایی که ما دلی داشتیم کسی بودیم پاییزو بهاری داشتیم....

 

یه چیزایی نوشتم اما پاک کردم. به هر حال گودر گردی های امشب منو رسوند به این ویدئو و ....  

 

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود،  

و برای خاطر نخستین گل ها
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم 

.... 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 شهریور 1389ساعت 02:47 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

مغزم خیلی درگیره. داره می ترکه از حرف. خیلی حرف دارم. دلم یکی رو می خواد که بشینه پای صحبتم و همین طور که من دارم حرف می زنم راه رو از چاه بهم نشون بده. راهنماییم کنه به سبکی که اصلا معلوم نشه داره نصیحت می کنه. و وقتی از پای حرف زدن باهاش پا می شم همه چیز شفاف شده باشه و بدونم چی کار باید بکنم و مغزم راه افتاده باشه و ..... 

 

کاش آدمای اطرافمون کمی بیشتر فکر می کردن. کاش می فهمیدن یه آدم فقط خورد و خوراک و لباس نیست. خیلیییییییی چیزای دیگه س. خیلییییییییییییییییییییی. کاش بلد بودیم همدیگه رو به حرف بیاریم. کاش همدیگه رو واسه مشورت کردن جذب می کردیم. کاش حالیمون می شد هر کی که برامون مهمه چه وقت نیاز به هم فکری داره. کاش اختلاف نظرها رو تحمل می کردیم. کاش هر کی فک نمی کرد که فقط خودش راس می گه و دیگران چرند فکر می کنن. کاش........ 

 

کجاست مادر کجاست گهواره ی من؟

نوشته شده در سه‌شنبه 2 شهریور 1389ساعت 01:56 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|