X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

خسته م. منو چند دعوا کردیم. سان رانندگی می کرد و ما سر هم داد می زدیم. خسته م. هممممه ش (با لحن محسن نامجو بخونید پلیز) از دوست دیوونه ش  دفاع می کنه. به من می گه مچکر باش. به قول حُس فک کرده ما خریم. بدم میاد از لاهه. دیوونه س. من به چند می گم این همه پافشاری رو می تونست یک سال و نیم پیش و سر موضوع دیگه ای بکنه نه الان سر یه کلاس مزخرف. چند اما نمی فهمه و می گه مچکر باش. و من نیستم اما طبق معمول کلمه کم میارم واسه دفاع کردن از خودم. من اصلا خلع صلاح مادر زادی متولد شده م. وقتی باید با دلایل کوبنده از خودم دفاع کنم، وضعیت لالمونی برم حاکم می شه. 

خسته م آقا. خسته م. برای اولین بار بعد از این همه وقت از لاهه بدم میاد. 

 

 

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق 

نه پای رفتن از این ناحیت، نه جای مُقام......... 

 

 

نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1389ساعت 12:36 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

گاهی آدم دلش می خواد بگه هیچ کی منو دوس نداره. و در ادامه از شنیدن هر گونه نه ما تو رو دوس داریم ابراز برائت کنه. 

چرا ابنقدر سرم درد می کنه؟؟؟

نوشته شده در شنبه 22 خرداد 1389ساعت 09:44 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

من داشتم شیر کاکائو می خوردم. صفحه ی لپ تاپمم شیر کاکائویی شد.... الان می خواستم توی گوگل از داداشم بپرسم که بالاخره لپ تاپ درسته یا لپ تاب یا لب تاپ؟ اما آنلاین نبود.. امروز آفتاب گرفتیم با مص و شکوف و جای پرانتزمونو خالی می کردیم. مص هی می گفت الان یهو پرانتز وارد می شه و دنبالمون می گرده. پیش خودمون بمونه، تا لحظه ی آخرم حس می کرد میاد.. شکوفی می گفت کاری نمی شه کرد و باید منتظر بمونه. مص از جبر روزگار می نالید و من؟؟؟ 

آخ که ای کاش حال و حوصله داشتم تعریف کنم من چی.... بگم از یه شماره که چه می کنه با آدم. که کجا می بره آدمو...

من تا دو سه هفته دیگه توی این خونه تنها می شم. من می مونم و دو تا اتاق خالی که به قول حُس می شه هر شب توی یکیشون خوابید. مرجی اما میاد خیلی نزدیک. اندازه ی چند تا پله. و من دوستش دارم وقتی حرف می زنه و طراوت پخش می کنه توی محیط بی هیچ چشم داشتی. من دوستش دارم وقتی می خنده انگار بهار میاد. جدی میگم. باید پای حرف زدنش بوده باشید تا ببینید چی می گم.... 

نوشته شده در یکشنبه 16 خرداد 1389ساعت 10:08 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|

داریوش داره می خونه واسه برگشتنت هر شب درا رو باز می ذارم. و یکی از درون من می گه بیشین بینیم بابا. اما همین یکیه عزیز، وقتی میگه تو با دلتنگیای من تو با این جاده هم دستی، لالمونی می گیره. تکلیف منو مشخص نمی کنه....... بگذریم. 

 

ما هشت تا دوست بودیم. و هنوز هستیم. از مدرسه. سه تامون عروسی کردن. و یکیمون طلاقید. در نتیجه دو تامون عروسیدن. 5 شنبه ی این هفته، سومین علی رضا وارد زندگی سومین دوست ما می شه. ما سه تا دوست عروسیده داریم. با سه تا علی رضا. اما اون دو تا علی رضاهای قبل کجا و این علی رضای آخر کجا........ علی رضای آخر، می خواد بشه شوهر پرانتز..... می فهمید؟؟؟؟ پرانتز عزیز من! مطمئنم هیچکس نمی تونه الان درک کنه من چی می گم. . . 

 

من باید این آقا رو ببینم. باید براش از پرانتز بگم. از بچگیامون. از سال دوم دبیرستان که اومد مدرسه ی ما. که دلش گرفته بود از جدا شدن از دوستای قبلیش. که همون اول رفت پای تخته و یه سوال سخت ریاضی که هیچ کس بلد نبود رو حل کرد. و با این کار نامه ی قتل خودشو در ذهن من امضا کرد. در کسری از ثانیه به این نتیجه رسیدم که از این دختر خرخون بدم میاد. من باید برای این آقا بگم که بعدن چه جوری یهو به خودم اومدم دیدم که بدجوری تو دلم جا شده. چه جوری تا همین لحظه که اینجام بخش مهمی از زندگی گذشته و حال و آیندم شده و چه جور خاطره هایی با هم ساختیم. یادم باشه براش از همه ی اولین هایی که بگم که وقت تجربه کردنشون کسی جز پرانتز کنارم نبوده. بادم باشه برای خندوندنش حتما ماجرای تقلب جغرافی رو بگم.... من باید به این آقا بگم که این بشر سر تا به پاش احساسه. از همون بچگی... از همون تقویم های نوجوانی، از همون ورق های رنگی پست ایت... از همون سال مزخرف پیش دانشگاهی............ من باید براش تعریف کنم که اگه عصبی باشی و یک سال نبینیش، و حتی یک قدم هم در راستای دیدنش برنداشته باشی، بازم اونه که دعوتت می کنه خونشون. بازم اونه که نوشته های دوران مدرسه رو می کشه بیرون و پرتت می کنه به سمت آدمی که بودی... نه آدم گهی که شده بودی... ای کاش بهش بگم پشت اون چشمایی که وقتی می خنده توش برق می بینی، دلی قایم شده که از اونی که فکرشم بکنه بزرگ تره و سخاوتمند تر..  

بادم باشه براش بگم، فقط اونه که حق داره صبح ها بد اخلاق باشه!!! یا بگم که باید بهش توجه کنی، براش هیجان انگیز باشی. و بگم که اگه هیجان انگیز نبود نترسه، چون ممکنه اس ام اسی دریافت کنه که همه جوره می خوامت و آروم شه...  

...... 

حرف زیاد دارم باهات آقای علی رضای شماره ی سه.... کاش می شد می دیدمت.........

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 8 خرداد 1389ساعت 11:29 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

هنوز قلبم در شک رتبه م به سر می بره. 

امروز چند تا از دوستای قدیمی مو دیدم. 

می خواستم یه پست بلند بالا بنویسم. 

درباره ی اینکه چقدر از بچگی تا الان تغییر کردیم.. 

اما حوصله شو ندارم.. 

فقط یه چیزی رو خوب می دونم. 

امروز نبود مهد بدجوری اذیتم می کرد. 

بدجور بهش عادت کردم........  

در ضمن 

دلم برای نفیس آتیش گرفت.... این عدالت نیست...

نوشته شده در پنج‌شنبه 6 خرداد 1389ساعت 11:02 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

اون پایین نوشته م که ماکسیممش اینه که رتبه م می شه 495. خب باید عرض کنم که ساعت 11 شب دیشب که بالاخره سایت باز شد، دیدم از اون بدتر هم ممکنه. رتبه م شد 519. و من... 

و من... 

و من فکر نمی کردم اینقدر بد بشه.

نوشته شده در شنبه 1 خرداد 1389ساعت 10:05 ب.ظ توسط مهم نیست!|