X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

عشق گاهی شب‌ها
ملافه را رویم می‌کشد
در را به آرامی می‌بندد
و می‌رود
(+)
نوشته شده در شنبه 30 تیر 1386ساعت 10:30 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

خوب است همین حس دوست داشتنِ او،‌ همین خانه ای که برای داشتنش از تمام آزادی های مجرد زندگی کردن گذشته اید،‌ حتی بحث هایتان هم خوب است همان لحظه ای که فکر می کنید با آدم جدیدی رو به رو هستید هم می تواند خوب باشد نه؟! خوب است که می فهمد دلتنگ می شوی، می لرزد صدایت. خوب است که بعد از خستگیِ کار به امید خانه و اوی مهربانت راهی می شوی.

......

آخ آرزو اگه بدونی چقدر برات خوشحالم ... چقدر برات ذوق دارم ... تو خوشگلترین عروس دنیایی .... دوست داشتنی ترینشون ... آخ اگه بدونی چقدر خوشحالم...

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 28 تیر 1386ساعت 05:16 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

اون بیچاره ها اصلا حواسشون به من نبود ... می خواستن از خیابون رد شن. پسره گفت کاشکی تو خارج زندگی می کردیم. دختره گفت چرا؟ پسره گفت چون اون وقت می تونستم وسط خیابون بوست کنم ... یهو همین جوری موندم! برگشتم نگاشون کنم و تو دلم کلی بهشون پوزخند بزنم ... اما یه چیزی تو صورتاشون بود که همه ی این حس ها متوقف شدن ... دختره لبخند به لب دوید اون طرف خیابون و پسره در حالیکه انگشتشو تو هوا تکون می داد، کاملا آروم رفت اون طرف. و من همین طرف خیابون مونده بودم که اون چی بود تو صورت اینا؟؟؟؟؟ ....

شاید من جو زده بودم یا شایدم اگه عشق وجود داشته باشه این شکلیه یا نمی دونم چی .... ولش کن اصلا مهم نیست ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 28 تیر 1386ساعت 05:06 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|
معدل این ترم من ۱۵ شده. نمی دونم از نظر شما نخبگان خواننده ی این وبلاگ کم است یا زیاد! اما از نظر بنده بسیار بسیار زیاد است! ;))
نوشته شده در سه‌شنبه 26 تیر 1386ساعت 10:59 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

چه خرده ای می شه به عاطفه گرفت وقتی خودم همین کارها رو به همین بی منطقی یا یکی دیگه کردم. کسی که آخرین بار وقتی کمی نرم شده بودم برام نوشت:

روزگار اگر روزگار ماست، هیچ احوالی از من مپرس. نه زنگی بزن، نه خطی بنویس. زندانی نیستم، بیمار نیستم، خانه نشین و خاموش نیستم، حالا برو! می خواهم بخوابم.

نوشته شده در یکشنبه 24 تیر 1386ساعت 10:30 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

من خوبم اما امروز حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم. همه ش هم بغض داشتم. اما هر چی نگاه می کنم می بینم غلط می کنه مشکلی وجود داشته باشه. فقط جای بعضی آدما و بعضی چیزها پیشم خالیه. که آزارم می ده. و ریتم یه آهنگ بی خود که منو پرتاب کرد وسط اتوبان کردستان که هیچ وقت یادش نگرفتم و من و چند که داریم راجع به دخترک حرف می زنیم و می ریم دنبال لاهه که بریم وقتی همه خواب بودند. و این آهنگ که ..... دست و پامو گم میکنم وقتی نگام می کنی تو ... نفس نفس هل می کنم وقتی صدام می کنی تو ....

نوشته شده در شنبه 23 تیر 1386ساعت 03:53 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|
تو را به جای
همه‌ی زنانی که نمی‌شناختم
دوست می‌دارم
 
تو را به جای
همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام
دوست می‌دارم
 
برای خاطر
عطر گستره‌ی بی‌کران
و برای خاطر
عطر نان گرم
 
برای خاطر
برفی که آب می‌شود
برای نخستین گل
 
برای خاطر
جان‌داران پاکی که
آدمی نمی‌رماندشان
 
تو را برای دوست‌داشتن
دوست می‌دارم
 
تو را به جای
همه‌ی زنانی که دوست نمی‌دارم
دوست می‌دارم
 
جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود
خویشتن را
بس اندک می‌بینیم
 
بی تو
جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینیم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینه‌یِ خویش
گذشتن نتوانستم
 
می‌بایست تا زندگی را
لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که
لغت به لغت از یادش می‌برند
 
تو را دوست می‌دارم
برای خاطر فرزانه‌گی‌اَت
که از آن من نیست
 
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چیزها
که جز وهمی نیست
دوست دارم
 
برای خاطر این قلب جاودانی
که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی
به حال آن به جز دلیلی نیست
 
تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینان‌ام
 
پل الوار
 
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386ساعت 11:51 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

دیشب کم خوابیدم. صبح زود پاشم. ظهر یه کم خوابیدم. الان گیجم نمی دونم خوابم بیاد یا نه خوابم بس بوده!

نوشته شده در دوشنبه 18 تیر 1386ساعت 04:08 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

خوابم میاد. بعد از هزار سال نویسنده رو دیدم. خل شده دیگه رسما. معنای واقعی مست و خرابه. سیگار پشت سیگار. با لاهه بودیم. خواستیم بریم رییس که نشد. رفتیم جیگر خوردیم. لاهه هم چت زده بود. من ولی خوب بودم! نویسنده دکترا قبول شده. لاهه از ترم دیگه ارشد می شه! اون وقت من که عین لاک پشت دارم میام جلو! نین بیچاره امروز سومین درسش رو هم تو این ترم افتاد. خدایا یعنی می شه این درس ما تموم شه؟

نوشته شده در شنبه 16 تیر 1386ساعت 09:27 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|
این چرا یه نوشته مو خورد؟ هااااااااااااان؟ اه یه ساعت نوشتمش .... اسمش کشور انگشتا بوووووووود .اه.
نوشته شده در جمعه 15 تیر 1386ساعت 11:38 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

ببین تو دو تا انگشتات رو در نظر بگیر. ترجیحا سبابه و بغلیش. اسمشونو می ذاریم ۱ و ۲. حالا به من گوش کن:

۱ و ۲ از خیلی لحاظ ها شبیه همن و طی تصادفاتی دارن در کنار هم زندگی می کنن. اما یه سری مسائل این وسط هست. مثلا ۱ می تونه به جز ۲ با سه تا انگشت دیگه قانونی و علنی آزادانه زندگی کنه و با ۳۰۰۰ یا بیشتر انگشت دیگه هم قانونی اما بعضا غیر علنی زندگی کنه. اما ۲ فقط و فقط حق داره با ۲ باشه. و اگر خدای نکرده با انگشت ۳ آشنا بشه خیانت محسوب می شه و باید سنگسارش کرد. و همون ۱ و ۳ هم می تونن جزو سنگ زنندگان باشن. دیگه برات بگم که ۲ باید برای همه کارهاش اجازه ی ۱ رو داشته باشه مثل خروج از کشور انگشتا یا کار کردن یا حتی خیلی چیزهای ساده و پیش پا افتاده مثل بیرون رفتن و درس خوندن و غیره. اما ۱ به هیچ گونه اجازه ای از طرف ۲ احتیاج نداره که نداره. ۱ می تونه یه انگشت کوچولو بخواد! اون وقت ۲ باید چندین ماه درون بدنش و چندین سال بیرون بدنش به اجرای خواسته ی ۱ بپردازه. و اگر این کار رو نکنه در کشور انگشتها بهش می گن عدم تمکین! یعنی ۱ می تونه شکایت کنه و ۲ مجازات بشه. دیگه بگم که ۱ وظیفه داره به ۲ خرجی بده! نفقه! و اگه نده حالا این بار ۲ می تونه شاکی بشه. ۲ یه چیزی دار به نام مهریه. که اگه یه روزی بخوادش بدون استثنا ۱ می گه نداره یه جا بده و دادگاه براش قسط بندی می کنه ماهی یه دونه سکه! و تو می دونی که همیشه و همیشه اگه ۱ و ۲ بخوان جدا بشن اون انگشت کوچولوئه باید بره پیش ۱ و به ۲ نمی دن که نمی دن ...

حوصله ندارم بیشتر برات تعریف کنم. اما حالا با اینایی که گفتم تو دوست داشتی یه روز تو کشور انگشتا زندگی می کردی؟

نوشته شده در جمعه 15 تیر 1386ساعت 11:36 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

نه آخه واقعا این یه موضوع شخصیه ... به هیچ کسی هم نباید ربط داشته باشه ... چرا نمی شه تصمیم بگیری که می خوای کسی درونت رشد کنه یا نه؟

نوشته شده در جمعه 15 تیر 1386ساعت 11:01 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

تست

نوشته شده در جمعه 15 تیر 1386ساعت 10:52 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

می دونی؟ یه پسر بچه ی ۶ ساله داشت از سر و کولم بالا می رفت. برای اینکه خلاص شم گفتم بهش بیا بریم تلویزیون ببینیم. تلویزیونو روشن کردیم. اخبار داشت. گفت آقای اسمش یادم نیست فرمودند غرب می خواهد ما به زنان حق سقط جنین که همانا آدم کشی ست بدهیم.

به بچه هه گفتم بی خیال بیا بریم پلی استیشن بازی کنیم.

نوشته شده در جمعه 15 تیر 1386ساعت 10:51 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

نیل خل شده. رفته به هم زده. اومده می گه نمی فهمم این چه غلطی بود کردم. نین دو تا درسشو افتاده و یکی دیگه ش هم در آستانه ی افتادنه. چند گذاشته رفته سفر و نیست. لاهه امروز ۲ تا امتحان داشت که هر دو رو گند زد. و دپرشن از نوع برای اولین بار در ترم دهم افتادن گرفته. سیس دچار بی ماشینی و گرما زدگی و بی حرفیه.

همه ی اینا رو گفتم که بگم که امروز می خواستم برم یه موس بخرم چون این خرابه اما هیچ کی باهام نیومد! منم نرفتم! و من این وسط خوبم ;)

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر 1386ساعت 09:52 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

با همه دوسته. با همه حرف می زنه. می خنده. از اون چرت و پرتا که همیشه با هم می گفتیم می گه ... فقط با من بده. فک کن! فقط و فقط با من بده. من اَخَم! اه اه اه! اوهوووووق! اصلا باهام خدافظی هم نکرد موقعی که قهر میکرد. ببینم ما نباید وقتی با یکی قهر می کنیم خدافظی هم باهاش بکنیم؟ ولی من و لاهه و چند هنوز که هنوزه جاش رو توی جمع سه نفره مون خالی می کنیم. هنوزم حس می کنیم که این جمع باید ۴ نفر می بود و الان ناقصه! اوه اینو یادم رفت بگم که در آخرین تلاشم برای آشتی؛ گفت که تا وقتی با اون دو تا لینک دارم باهام هیچ کاری نداره!

ببخشین .. لینک داشتن یعنی چی؟

نوشته شده در شنبه 9 تیر 1386ساعت 05:57 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

نسیم زنگ زده ناراحت و پریشون می گه حالا چه خاکی بر سرم کنم؟ بنزین سهمیه بندی شده دیگه باید ایران زمینو تعطیل کنم ... ! من تا دو دور اونجا نزنم و چند تا شماره نگیرم که خونه برو نبودم!

نوشته شده در جمعه 8 تیر 1386ساعت 11:18 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

افتادم به دوره کردن خاطرات. ثمری هم داره این کار؟ کاش بتونم به یه ثبات برسم. اگه تونستم اینجا مرتب و بدون سکته بنویسم یعنی اون ثباته رسیده به من. اگه نه که یعنی حالا حالا ها راه هست تا خیلی چیزا ...

نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر 1386ساعت 10:21 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

الکی اومدم اینجا نوشتم برگشتم! اون وقت هیچی هم ننوشتم! مسخره!

نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر 1386ساعت 09:57 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|