تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت...

باز شبه و من و لیوان شیر کاکائوی همیشگیم. من دو روز از برنامه ی درسیم عقبم. (۲ روز دفعه ی قبل رو جبران کردما) دیشب همه ش کابوس می دیدم. خواب اینکه یه موتوری بمب می چسبونه به ماشین و در می ره. خواب اینکه طبقه ی بالای خونمون منفجر می شه و برادرم منو می بره پایین تا امن باشم اما خودش نمیاد.... 

 

امروز روز خیلی خوبی داشتم. 

فردا می خوایم بریم خونه ی عاط. عاط ی که دیگه هیچ اثری از آثار اون همبازی بچگی های من توش نیست. و من این آدم جدیدو نمی شناسم. دفعه ی پیش که رفتم خونه ش، همه ش داشت با دوس دختر دوست ماک قلیون درست می کرد و من عین کلفتا با پیرهن صورتی و سفید ظرفا رو می شستم. هر کی دیگه بود دیگه نمی رفت خونه ش. اما من این یه خاصیت رو توی خودم خیلی دوس دارم. بگذریم. می رم. 

 

هی رفیق! بازم یاد تو! تویی که دیگه عادی شدی برام. زمان عادیت کرد. می دونی؟ هر کی به سرنوشتی داره. تو نیستی دیگه و من شدم گربه ی گربه رقصونی های خانواده های مزخرف ایرانی. بدم میاد از همه شون. بی عاطفه ن. آشغالن. دلم گرفته رفیق. عجیب. این زمستون بی برف و بارون با هوای کثیفش کی تموم می شه خدا؟؟؟ بسه دیگه کمی به فکر ما باش. دیگه نه نفس مونده برامون نه هیچی. تموم شدیم خدا. بس نیست؟؟ بس نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟