X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

دلهره دارم. صبح با این کابوس از خواب بیدار شدم که احمدی نژاد دوباره رییس جمهور شده. و اگه این اتفاق بیفته....... برای اینکه خیلی فکر نکنم نشسته م دارم زبان می خونم اما اونم یه داستان خیلی غم انگیزه. من باید با یکی مشورت کنم.

نوشته شده در جمعه 22 خرداد 1388ساعت 12:11 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

یعنی ممکنه شنبه همه خوشحال باشیم؟ ....

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد 1388ساعت 02:01 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

اینو دیشب نه پریشب ساعت ۳ صبح توی موبایلم نوشتم  

 کاش خوابم میبرد. داره بارون میاد. امروز رفتم دنبال ارشد. راجع به ربان و نقاشی و مدیریت مشاوره گرفتم و همه ترغیبم کردن به سمت مدیریت. برگشتنه مص پای موبایل داااااد میزد که نیما زود بیا خونه کلی بحث انتخاباتی و ارشدی باهات دارم. و من تو ترافیک آشنای چمران و همت, یاد روزای آشنای قدیمم بودم. و آرزو میکردم برادرم زودتر از سفر برگرده تا باهاش راجع به فوق مشورت کنم.. کاش میشد گریه رو نوشت..

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد 1388ساعت 02:00 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

دچار حسی ام که نمی تونم دقیقا بگم چه حسیه. گاهی آدم هوس می کنه کله خر باشه. اما امروز فهمیدم که این چیزا توی استایل من نیس. و گاهی هم که هست، فقط وانمود کردنه. واضح بگم. من از اینکه اوضاع تحت کنترل نباشه و نشه پیش بینی کرد اتفاق بعدی چیه منزجرم.... مثال پیش افتاده ش میشه کنکور ارشد. که از درس خوندن متنفرم براش چون نمی دونم قبول می شم یا نه تو اون دانشگاهی که می خوام و رشته ای که می خوام.

گاهی فکر می کنم که کاش می شد با یکی از افراد خانواده م خیلی راحت و باز دردودل می کردم. یعنی حداقل یکی توی خونه بود که می دونست توی دل من چی می گذره. جریان لاهه برای اونا مثل یه معما س هنوز. نفهمیدن چی شد کجا رفت چرا دیگه پیگیر نشد؟ البته خر که نیستن. مطمئنم حدسهای تقریبا درستی زدن. اما فقط کاش می دونستن که من به خاطر خانواده و محیطی که توش بزرگ شده بودم کاری کردم که گاهی (فقط گاهی) شک می کنم که آیا ارزششو داشت؟.... 

وقت برگشتن از مکه فکر می کردم چقدررررررر حرف دارم. منتظر بودم سانازی کسی بیاد و من بشینم تلافی تمام این چند ماه لالمونی رو دربیارم. اما شانس من این بود که سانی دقیقا همین الان احتیاج به تنها بودن توی غارش داره و دائم عذرخواهی می کنه که ببخش فعلا نمی تونم بیام دیدنت... شاید صلاح نیست من حذفی بزنم. چند زنگ ز. برنداشتم. اس ام اس داد که قدیما رسم بود می رفتن مکه حلالیلت می گرفتن نه اینکه جواب زنگ هم ندن. بهش زنگ زدم. چرت و پرت. اومدم وسطاش بگم کی می دونه چی به من گذشته. گفتم برو بابا یکی این حرفو به خودت بزنه می گی چقدر ننر و غر غروئه. 

کاش می شد برای مدتی اندک ننر و غرغرو بود. 

نوشته شده در شنبه 16 خرداد 1388ساعت 12:20 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

آخ آخ اینم بگم که دیگه برم بخوابم که فردا سر نقاشی خواب نباشم. آره جانم هر چی میگذره بیشتر از ازدواج وحشتم می گیره. و اینکه اگه دست بالا ده سال اول رو خودمونو بکشونیم بالا، خداییش ده سال دوم به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده ی خویش راه. من می ترسم از تحمل کمم و عادی شدنهای زود هنگام و غافل گیر کننده و هیچ جوری درست نشونده (به فتح شین و واو). این چه اخلاقیه که من دارم که یه مدت از هر چیزی که می گذره هی سیستم هشدار دهنده م فعال می شه که داره عادی می شه داره همه چی خراب می شه داره زشتیها نمایان می شه. فکر کنم آی ام سیک.

نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد 1388ساعت 12:48 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

 این موضوع مغزمو مشغول کرده و نمیدونم چرا زبونم باز نمیشه که با کسی درباره ش حرف بزنم. امروز با سانی و مهد حرف زدم اما به هیچ کدوم نتونستم بگم.

مستر گل برام اس ام اس زد که تا حالا با اینکه توی جریان همه چیز بوده اتما هیچی نگفته اما واسه ی لاهه هنوز ماجرا تموم نشده و وضعیتش خوب نیست. ازم خوسته که بشینم باهاش منطقی حرف بزنم و بگم که چرا نشد. طبعا کاملا از اینکه بعد از این همه وقت یکی از دوستای لاهه یادی از من بکنه برام عجیب بود. و ناراحت شدم از اینکه فهمیدم هنوز درگیره. براش یه مسیج طولانی نوشتم اما پاکش کردم. فقط جواب دادم که تو کمکش کن یادش بره الان برای حرف زدن دیگه خیلی دیره. 

واقعا نمی تونستم باهاش حرفی بزنم. چرا حالش خوب نمی شه؟ منم هنوز گاهی قاطی می کنم اما خودم با تمام وجود می خوام که خوب بشم. مطمئنم اگه اونم تلاش کنه خوب می شه. و اینکه چرا تلاش نمی کنه ...... عجیبه. سوده می گفت بچه های علامه حلی بهشون یه جور اعتماد به نفس قوی تزیق شده که مثلا مطمئنن نه نخواهند شنید. و وقتی نه بشنون براشون عجیبه ، شک زده می شن، زندگیشون مختل می شه که یعنی چی شد واقعا؟ ما نه شنیدیم؟ ما اراده کردیم کاری انجام بدیم و نشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

من هیچ وقت لاهه رو فراموش نمی کنم. مگه ممکنه آدم عشق اولشو از یاد ببره. اما به هیچ وجه به برگشت فکر نمی کنم چون دلایل خاص خودمو دارم.... فقط الان ازینکه یکی اینجوری بهم بگه که لاهه وضعیتش خوب نیس ،... ناراحتم.

نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد 1388ساعت 12:20 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

عربستان سرزمین مزخرفیه. مردم آشغال. زبون نفهم و بد جنس. انگاری که کعبه و مسجد النبی گیر افتادن بین یه سری آدم بی وجدان و نفهم. یکی از دستاوردهای این سفر اینه که می فهمی پیغمبر چی کشیده وقتی مبعوث شده تا به این دیوونه ها یاد بده ادرار شتر نخورین، دختراتونو نکشین، همه ی کاراتون با آدم کشی و جنگ نباشه، سفید و سیاه براتون فرقی نکنن و هزار ها مورد دیگه. این مردمه الانیه عربستان هم همون آدمان. بچه های همون سوسمار خورهای توی بیابونن که وقتی بچه شون دختر می شده صورتشون از خشم مثل آهن گداخته قرمز می شده. اون وقت توی همچون محیطی پیغمبر ما اومده دخترشو گذاشته رو چشمش.  

توی مدینه، وارد حرم پیغمبر که می شی انگار وارد سازمان سیا شدی! دم در سرتاپاتو می گردن. به تمام ستون ها دوربین کارگذاشته شده. همه جا پره از زنای کارکن حرم که از تمام هیکلشون فقط دو تا چشم می بینی و بس. واقعا وحشتناکن. اصن کلن انگار زن براشون یعنی 2 تا دونه چشم از زیر یه عالمه پارچه ی سیاه. بعد مردای وحشتناک هیز که البته میشه تا حدودی حق داد بهشون که وقتی کسی بی پوشیه س هی نگاش کنن بلکه ببینن زن چه شکلیه! برای دیدن ضریح پیغمبر باید ساعتها توی نوبت بشینی. بی شوخی م یگم. کشور بندی کردن و هر کی باید توی قسمت کشور خودش به انتظار بشینه. توی این فاصله هم یکی از همون زنای دو چشمیه وحشتناک با یه بلندگوی سبزی فروشی به زبون خودت برات سخنرانی م یکنه. تبلیغ وهابیت. و جالب اینجاس که ایرانی های عزیز براشون جالبه که این زنیکه ی عرب داره فارسی حرف میزنه و سراپا گوشن ببینن چی میگه. بدجوری دل آدم میگیره. اصن خاصیت شهر اینه. اینا همونایی هستن که خونه ی دختر پیغمبرشونو آتیش زدن. حالا هم حرم پیغمبرشون عین زندانه. 

 

برعکس مدینه، مکه هیچ گونه سیستم امنیتی نداره. خونه ی خدا که مختلطه و دیگه زنونه مردونه نداره. عکس و فیلم هم آزاده. فقط مردم خیلی خیلی سطح پایین تر و آشغال تر داره و دقیقا آدمو یاد بیابونو ادرار شترو اینجور چیزا می ندازه. جالب اینجاش که همین آشغالا به ایرانیا با یه تمسخر عجیبی نگاه می کنن. و کاش می دونستم این موضوع تقصیر کیه. بدجوری با شیعه ها بدن. دست به سینه نماز می خونن که جریانش اینه که عمر اومده ایران دیده ایرانیا جلوی پادشاهاشون دست به سینه ن. گفته چه خوب مام نماز می خونیم دست به سینه وایسیم! 

 

خلاصه که حالم از عربستان به هم خوره. عربا موجودات آشغالین. و ای کاش که می شد حرم پیغمبر و کعبه رو از دست اونا نجات داد! و همین آدمای آشغال که ما هیچی هم حسابشون نمی کنیم، به ایرانیا به چشم موجودات مسخره و بی احترام نگاه می کنن. بعنی بدونین که اینقد بد بختیم.

نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد 1388ساعت 12:12 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|