X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

برای بار هزارم همه چیز آرومه رو گوش می دم. بلکه کمی آروم شم و واقعا باورم شه که همه چیز آرومه.... الان شکوف سر امتحانه. منو مص صب داریم... عط هم جمعه صب..... در حال حاضر هیچ فکر امیدوار کننده ای در ذهنم نیست.... با این درصدهایی که این روزا می زنم، قبول شدنم فقط می تونه به معجزه باشه. که من به معجزه اعتقاد ندارم... امیدوارم لا اقل بعد از کنکور شل نشم و برای آزاد بخونم.... من فقط هدفم اینه که سرم سال دیگه یه جا گرم باشه. کجا و چه جوریش مهم نیست........ 

نمی تونم با هیچ کدوم از دوستام الان حرف بزنم... چون نمی خوام بهشون انرژی منفی بدم.... خالم بده دارم از استرس می میرم عین بچه ها نشستم دارم گریه می کنم اما بند نمیاد...... اگه صب برم ببینم هیج سئوالی رو بلد نیستم چی؟ کاش سئوالا آسون باشه... یعنی کاش از جاهایی که من مسلطم بیاد............................... 

واسه منه بچه کنکوری دعا کنین :(

نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1388ساعت 04:33 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|

پس چرا آزادت نمی کنن نفیس؟ چرا نمی ذارن این افکار لعنتی دست از سر ما بردارن؟ دیشب رفته بودم حموم به این فکر می کردن که تو چه جوری می ری حموم؟ مثل ماها هر وقت اراده کنی می تونی بری یا باید کلی تشکیلات رد کنی تا بشه؟ صب خودمو توی آینه نگاه می کردم و دستم رفت به موچین تا چند تا از ابروهای اضافه رو بردارم. یاد تو افتادم. تو هم حتما الان کلی ابروهات درومده. اونجا موچین داری برداری؟ یا اصلا آینه داری که خودتو ببینی؟ دیروز با دوستای مشترکمون رفتیم ناهار سندباد یاد تو افتادیم. توام ناهارای خوشمزه می خوری؟ اصلا غذاهاشونو دوست داری نفیس؟ بهت می سازه؟... هر وقت گشنه ت می شه و هوس چیزی می کنی چی کار می کنی؟ می بینی نفیس؟ دغدغه های کوچیکم خودمو به خنده می ندازه. به قول لاهه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی.... من از اینکه آزادم و صب ها با مص می رم سوپر برای تا شبمون کلی خوراکی می خریم شرمنده م... من از اینکه دلم م گیره می رم تندیس یه چرخ می زنم و یه چیزی می خرم و یه چیزی می خورم و بر می گردم شرمنده م نفیس... من از اینکه شبا توی تخت خودم می خوابم شرمنده م رفیق.... شرمنده می شم وفتی صبا یه ساعت جلوی در کمد واس میستم که امروز چی بپوشم و تو اونجا همون یه لباسی که باهاش گرفتنتو داری و لباسه ....... زندان..... 

رفیق من دیگه کم کم دارم از همه ی زندگیم شرمنده می شم... ای کاش لااقل کمی معروف شده بودی. برات کمپینی چیزی تشکیل داده بودن. برات تحصنی کوفتی زهر ماری می کردیم تا این آشغالا بفهمن بی کس و کار نیستی.... ای کاش یکی از بین این جماعت بود که می شد حالیش کرد تو چه جواهری هستی...... 

نفیس تو هنوز سور قبولی ارشدتو ندادی.... وقتی اون شب که خونه عاطفه اینا سور قبولی اونو می خوردیم تو گفتی حتما قرار بذاریم که توام سور بدی... نفیس مگه از آخر شهریور که جواب کنکورا رو دادن تا روزی که تو رو بردن چند روز شد... حتی نرسیدیم قرار سورمون رو بذاریم... نفیس من شرمنده م... تو لایق بهترین ها بودی... اینجا از اول جای تو نبود... می گفتی میخوام برای دکترا برم. ای کاش از همون فوق می رفتی.... ای کاش...... 

طاقت بیار رفیق........

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن 1388ساعت 10:56 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

یه استاد داشتیم توی پارسه، یه چیزی تو مایه های معلومات عمومی مدیریتی درس می داد. مثال هاش خدا بود. چند روز پیشا داشتم می خوندم رسیدم به یکی از مثالاش. راجع به روشهای تعیین مدیران. بعد از کلی شرح و بسط، رسیده بود به اینکه یه روش داریم به اسم روش اتوبوسی. معنیش اینه که مدیرای چندین تا سازمان با هم دوستن. بعد وقتی یکیشون کله پا شه، با افرادش اتوبوسی می رن سراغ دوست مدیرشون توی سازمان بعدی و می شن رئیس روئسای اونجا!!!!!! بعد من اینو خونده بودم یک عالمه وقت خنده م بود!!! در حدی که عط که جلوم نشسته بود می گفت جک نوشته ن توی جزوه ت؟؟ 

اتفاقات امروز اینا بودن: صبح سابی رو زدم به ستون توی پارکینگ...بعد سر کوچه مون شاخ به شاخ داشتم می زدم به یه وانته. امروز عط برام از انقلاب یه کتاب تست خرید. با سان رفتیم پارسه کتاب آمارمونو زنده کردیم! حُس با آزی دعواش شده بود منو سانی هم در راه رفت و برگشت به پارسه به صورت کاملا فشرده بهش مشاوره می دادیم! بعد با جوونیای خودمون مقایسه می کردیم و حسرت می خوردیم! یک عدد موس شکلات کوچولو از پوپک خریدیم خوردیم. بعد نهار نخوردیم. برگشنته توی مدرس یه موتوریه داشت خودشو می کوبوند به سابی که موفق نشد!! بعد بنزین به سابی زدیم. بعد 80 تا تست دو گانه زدم. بعد خیلیییییییی خوابم میاد..... فردا کلی کار دارم... احساس می کنم بدون دوستام هیچم.... هنوز برای این لپ تاپه اسم نذاشتم تازه دیشبم باهاش دعوام شد از بس باطریش زود تموم می شه.. 

 دلم فال حافظ می خواد..........

نوشته شده در شنبه 17 بهمن 1388ساعت 10:07 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز از صب تا شب فقط و فقط ۶۳ تا سئوال دنباله و سری حل کردم. می خواین بگین کمه؟ هر تست توی کنکور یک دقیقه و نیمه اون وقت تو ۶۳ تا رو توی ۱۰ ساعت زدی؟؟؟ خودم می دونم. 

این آواتارو ما از دست دادیم. با مرجی یه عالم توی صف وایسادیم اما وقتی رسیدیم جلو گفتن سولد اوت شده! اما مرجی یه بار رفته بود. بعدناش بران تعریف کرد. الان اون لحظه رو می خوام که مرجی همین طور که رانندگی می کرد داشت برام جریان آواتارو تعریف می کرد و من به لطافتش غبطه می خوردم وقتی می گفت گریه م کرده توی سینما از پشت اون عینکای سه بعدی.. 

الان چند بهم زنگ زد و کلی بهم روحیه داد. واقعا دوسش دارم خیلی دوستیش با آدم واقعیه... یاد قدیما به خیر. الان بهش مسیج دادم که خیلی به موقع بهم زنگ زدی. خوشحالم که هستی.. (می دونم کمی کلیشه ایه اما خب چه کار کنم... زندگی شده کلیشه...)

یه آهنگی هم دوس دارم اسمش جا ده تلوئه. یاد جاده تلو به خیر... 

دیگه اینکه واااااای نرگس توام می خوای بری....؟ به راستی من موندم و حوضم.. امیدارم هر جا میری موفق باشی مثه بنز.... 

دیگه اینکه یاس کمی بی خیال تر شده نسبت به اخیرنش. برعکس مامان که می گه یاس بچه س، من معتقدم که خیلی هم آدم منطقی ایه. خیلی هم حواسش جمعه. بی رو در واسی واقعیات رو قبول می کنه و با حواس جمعی کمتر اجازه می ده که اتفاقی براش بیفته.. از این جهت کاملا خیالم ازش راحته.. 

امروز روز بارونی ای بود که از پنجره ی طبقه ی چهارم اون ساختمون بلند که کتابخونه ی ما توشه تهران بارون زده زیر پای ما بود و صدر حسابی ترافیک بود طبق معمول. من و شُک و عط و مص توی کتابخونه هی چایی های پر رنگ می خوردیم با جعبه خرمایی که من صب خریده بودم (برای غافلگیری اموات!) و تمام آرزوی من یکی این بود که این چایی ها باعث شن تمرکزم بره روی دنباله و سری و آزمون های همگرایی و غیره.. اما خیال باطلی بود. بارون می اومد و من توی هپروت سیر می کردم.. آسمون ابری و ویوی پنجره، که شهر بارونی و خیابونای شلوغ و مردم رو نشون میداد همه جور حسی بهم تزریق می کرد الا حس درسیدن. 

بگذریم.. آدم که درس می خونه دلش زود به زود می گیره. 

همینا دیگه در کل.. 

.. 

بارونو دوس داشتی یه روز...

نوشته شده در پنج‌شنبه 15 بهمن 1388ساعت 09:56 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

سمت ِ من
نه برف و نه باد
دلهره است که می‌وزد....
 

(+

 

 

تا این کنکور بگذره من سگم و پاچه میگیرم و اینا. کلی حرف دارم اما حسابی خسته م... من با این خصلت بد حرف نزدنم چی کار کنم؟؟؟ اونقدر از طرف مقابل حرف می کشم که مطمئن شم نوبت بهم نمی رسه.... 

نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن 1388ساعت 10:56 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

چقدر خوشحالم که الان مرت ضا اینجاس و من در اتاقمو بستم!! البته ندایی از درونم میگه خیلی بی شخصیتی پاشو برو حال رز ا رو بپرس اما ندای بسیار ضعیفیست. در نتیجه من الان از درون اتاق در بسته ام توسط لپ تاپ جدیدم می لاگم! این لپ تاپ سفر دور و درازی رو از امریکا طی کرده تا به من برسه و من هنوز خیلی باهاش دوست نشدم! در این حد که هنوز اسم نداره!!!!! و من هر چی بگم کم گفتم از اینکه برادری دارم محشر......

کمتر از ۳ هفته ی دیگه یه کنکور مونده و من باید توی این ۳ هفته خیلی خودمو بکشم... همین دیگه....  

پریشب رفتیم مهمونی، البته از نوع چتر باز کردن های ناگهانی. بعد آخه من عاشق این جمع عزیز دوستای بابامم. بعد در همون بدو ورود بابای عاط با تاسف بهم نگاه می کرد که تو چرا اینقدر آب شدی؟ و گیر گیر که تو خیلی لاغری باید کمی چاق شی! از اون طرف بقیه هم اصرار ها که پدر دومت می گه تو لاغری بگو چشم!! در اینجا این نکته رو متذکر بشم که من اصلا هم مردنی و اینا نیستم! نمی دونم چرا اون شب به نظر اونا اینجوری بودم. لااقل ترازو که شاهدم هست! خلاصه پدرهای دوم و سوم و الی آخرم، اون شب منو که تقریبا تنها دختر جوون موجود در اون جمع بودمو تحلیل می کردن! تا اینکه برادرم به جمع پیوست و با شیرین زبونیاش توجه ها رو به خودش معطوف کرد! 

دیگه اینکه این یاس ما کم کم داره عاشق یه آدم بی اندازه پاک می شه که من خیلی دوسش دارم. اما خیلی هم نگران یاسم.. بهش روزی هزار بار موانع جلوی راهشو یادآوری می کنم با اینکه از این کار خیلیییی بدم میاد... اما یاس عزیز دلمه نمی تونم بذارم اتفاق ناراحت کننده ای براش بیفته. از اون طرف مامانش فکر می کنه من خیلی مواظب بجه شم و از این جور مسائل. پریروز برای علی تولد گرفته بودن و من مامور کیک خریدن شده بودم. علی اونقدر خوشحال شده بود که من حس می کردم هر آن ممکنه اشکش دربیاد. حالا جریان زندگی پر پیج و خم علی هم خودش یه داستانه.... 

از اون طرف حسین هم دائم ازم مشاوره می خواد. همین فردا قراره با یکی که خیلی دوسش داره ملاقات داشته باشه. حسین خیلی بچه ی تنهاییه. عاط هم بهم گفت که کاری از دستت بر می اومد براش بکن. منم در حد توانم بهش کمک می کنم. 

بله آقا بله. بهزیستی سیار که اون وفتا نینا می گفت به الانه من می گن!!

نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1388ساعت 08:22 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

من شب که اومدم خونه حالم نسبتا مساعد و خوب بودا.. اما لامصب خوندن این اخبار، این روزا فیل رو هم از پا درمیاره... هیچ روزنه ی امیدی وجود نداره باور کنین من خیلی گشتم اما نبود... من اصلا این شبا رو دوس ندارم... من همون روزای خودمو میخواد که می ریم کتاب خونه و با دوستام توی بی خبری محض شادی می کنیم و غصه های دل خودمونو مرور میکنیم نه غصه های این شهر سرد رو.... اونجا دیگه هیچی از این واقعیت های تلخ یادمون نیست... اینکه هیچ آینده ی روشن و واضحی در انتظارمون نیست. اینکه معلوم نیست عاقبت این درس خوندنا چی می شه اینکه هر کاری که می خوایم بکنیم یا هر لبخندی که روی لبامون میاد کافیه صورت نفیسه توی ذهنمون مجسم شه و لبخنده از هزار تا شاخه ی خشکیده هم خشکیده تر شه روی لبامون و هر کی بره توی لاک خودش.... و اینکه توی این مملکت جایی برای نفس کشیدن ما می مونه یا بین گرگا ما هم می میریم... 

دلم بی خبری محض میخواد. دیگه نمی تونم برای هایتی غصه بخورم یا برای قطار از ریل خارج شده ی امروز. دیگه نای شنیدن اخبار دستگیری و مرگ و میر و پر رو بازی های طرف مقابل و احمق بازی هاشونو ندارم... دلم بی خبری محض می خواد. یکی دیروز توی فیس بوک نوشته بود خدایا داری می بینی؟ ما اندازه ی تو صبر نداریما............ آخ عجب دله گرفته....

نوشته شده در شنبه 3 بهمن 1388ساعت 10:39 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|