X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

دارم فکر می کنم چرا نمی تونم روابط و دوستی هام رو مدیریت کنم؟ این همه آدم هستند که یه عالمه دوست دارن و با همه شون هم اون رابطه ی دلخواهشونو دارن. اما من توی همین چند تا دونه دوست خودم موندم. نمی دونم چرا رابطه هام با همه ی دوستام دائما دچار خزون و بهاره. دائم یاد فلانی می افتم و یادم میاد که خیلی وقته ازش بی خبرم و تا میام رابطه م با اونو درست کنم، رابطه قبلی ها یا در دست احداث هام خراب می شن. نمی دونم انگار قدرت مدیریت کردن چندیدن تا رابطه رو ندارم. در نتیجه به نظر خیلی ها بی معرفت و بی وفا میام ... یکیش همین مریم خانوم روزنه ی خومون! :) نه مریمی؟

.

مثلا آرزو تو الان کجایی؟ ببین آخرین بار تو خواستی همدیگه رو ببینیم که من به هم زدمش به دلیلی که گفتم بهت چرا. حالا می شه منو ببخشی و یه قرار جدید بذاریم؟

.

یکی دیگه شون هم نویسنده س ... خیلی ناراحتم چون می دونم حنام دیگه براش هیچ رنگی نداره ... هزار ساله قراره یکی رو ببرم باهاش آشنا کنم. از اون همه کار که برام کرده ،همین یه دونه کارو ازم خواسته.

.

یعنی اگه بخوم اسم ببرم حالا حالا ها باید بگم ...

.

سارا ... یعنی الان کجایی؟

نوشته شده در شنبه 28 مهر 1386ساعت 09:32 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

ببینین تو خونه ی ما شب جشن گلهاااااس ... نوعروسم مال شما! شاه دوماد از ماس! جای پای دشمن و دوست روی چشم باباااااس! دختر اما دست دعاش به خدا و فردااااس! گل روی تازه عروس، مثه روی ماهه! شاه دوماد مثل عقیق، تازه و تابانه! آره امشب نور چشمم می ره سوی خوووونه! تو چشاشون برق امید، عشقه و ایمانه ..... که جشن امشب جشن عشق و قصه ی لیلی و مجنونه، تا دنیا دنیاس، خاطراتش توی دلامون می مونه .....

.

این آهنگای عروسی بیشتر از همه چیز آدمو به خنده می اندازند! امشب اسم یکی میاد توی شناسنامه ی لیلی ِ من ... و من خوشحالم .... با تشکر مخصوص از آقای شماعی زاده به دلیل همراهی مستمرشون!!!

نوشته شده در یکشنبه 22 مهر 1386ساعت 02:10 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست

در بند سر زلف نگاری بوده ست

این دسته که بر گردن او می بینی

دستیست که بر گردن یاری بوده ست

 

نوشته شده در شنبه 21 مهر 1386ساعت 07:29 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

من گفته بودم که در اوج خواستن خودمو کنار می کشم. به کی ش رو یادم نیست. اما گفته بودم. و حالا الان درست جایی که باید بگویم خاموشم. و این احساس تنهاییست که دارد به من عادت می کند یا من دارم به او عادت می کنم. به جای همت می شود از رسالت رفت. هر دوشان خروجی مورد نظر را دارند. این فقط یک جمله ی معمولی نیست. هزاران معنی پنهان دارد. و من یک آدم معمولی نیستم. هزاران آدم پنهان در خودم دارم.  همان طور که هزار قناری خاموش در گلوی من. و ای کاش که یکی بودم و خوش به حال کسانی که یکی اند و هزار تا نیستند در یکی.

.

و دخترکی که بیست و یک سال است خواهرکم است، دارد برای همیشه اتاق کناری من را خالی می کند تا برود جایی که خیلی دور نیست اما مردمش زبان ما را نمی دانند در زیر سقف مردی تنها که حالا از دل ما خبر ندارد..

.

و آن مصرع برجسته ی زندگی ... خسته است از مصرع فرو رفته ی زندگی اش.

نوشته شده در سه‌شنبه 17 مهر 1386ساعت 11:53 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

بوی خون، زن بودنم را به رخم می کشد. انگار کن که قلبم هم دارد پوست می اندازد. خستگی ام چند برابر می شود. نا خودآگاه اشکهایم جاری می شوند... همه چیز واقعی و زنانه هستند. حتی بوی این چند شاخه مریمی که چندین روز است در خانه می پیچد ... من اما خسته تر از آنم که بتوانم بوی این گل ها را فراموش کنم. و دختری که بیست و هفت سال است در اتاق کناری من خانه دارد، از من خسته تر است ... و مردی که در جایی نه خیلی دور، اما در میان مردمی که زبانمان را بلد نیستند است، حال هیچ کدام ما را نمی داند. همان طور که ما حال او را نمی دانیم. و من از خانمی با روپوش سفید آزمایشگاه که لوله های پر از خون در دستش است می ترسم... چشمهایم را می بندم... قلبم دارد پوست می اندازد. درد به عمق جانم چنگ می زند و من خسته تر از آنم که . . .

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 مهر 1386ساعت 12:04 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|
و اینکه من از اول تا آخر کلاس به آن دختر قد بلند اخم کردم. طوری که خانم استاد تعجب کرده بود از اینکه ما حرف نمی زنیم با هم! عصبی بودم. از دست این طرح شلوغ عصبی بودم. می خواستم زودتر تمامش کنم. عصبی افتاده بودم به جانش اما هر چه کارم پیشرفت می کرد طرحم شلوغ تر می شد. رو به رویم را نگاه کردم. یک دختر سفید رو داشت کویر می کشید. گواش را رقیق کرده بود مثل آبرنگ! پرت شدم وسط احساساتش. فکر کردم حتما دلش خواسته با گواش هم مثل آبرنگ رفتار کند. حتی از نمک هم استفاده کرد. و چه کویر قشنگی شد. با خودم فکر کردم کپی رنگی روی کاغذ A3 هزار تومان است! قرض بگیرم ببرم کپی اش کنم؟ اما نه گفتم. نه گرفتم. چرایش را هم نمی دانم. و آن دختر قد بلند حتی نپرسید چرا؟ شاید چون نمی دانست من از دیر کردن متنفرم. از کاشته شدن! آن هم نیم ساعت ... و فکر کرده بود خود لوسی گرفته ام. همیشه همین طور بوده. از همان روزهای مدرسه که گاهی در سرویس لام تا کام حرف نمی زدم و او به هیچ وجه نمی پرسید چرا. کاش یکی می آمد آنجا از من می پرسید چرا ... وقت رفتن خانم استادمان گفت بیایید عکسهای سوده را ببینید. و من جز عکسی از یک دانشگاه با کلاس! و دو لبخند عاشقانه در میان یک عالمه برف، عکس دیگری به ذهنم نماند. گاهی هوس می کنی بزنی زیر همه چیز. منتها بدی اش این است که این گاهی، تازگی ها برایم تبدیل شده به اکثرا.
نوشته شده در پنج‌شنبه 5 مهر 1386ساعت 11:52 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

تو تصور کن که خستگی چقدر می تونه حجیم باشه. وقتی چند تا آدم دوست داشتنی دارن برای تو - برای وجود تو - خوشحالی می کنن و دست می زنن و با چند تا آهنگ در حد جلال همتی توی یک وجب جا یواشکی می رقصن، تو دلت بیرون بخواد. هوای باز بخواد،لبخندای الکیت حوصله ی خودتو سر برده باشن و بقیه انگار که بعد از عمری یه بهونه واسه شاد بازی پیدا کرده باشن. کادویی که شاید قبلا ها اگه می گرفتی تا چند ماه شارژت می کرد به نظرت مسخره و کوچیک بیاد! احساس کنی شدی مسخره ی دست یه عده آدم. که تو رو فقط برای ساختن یه شب خاطره انگیز می خوان. نه هیچ چیز دیگه ... و دست خودم نبود اینکه همه ش یاد آرامشی می افتادم که توی یه سفره خونه ی سنتی داشتم .... وقتی دلم ساکت و آروم نشسته بود سر جاش و سعی می کرد لحظه لحظه ی خاطرات اون دو جفت چشم آرومو به ذهنش بسپاره برای روز مبادا .... اینا رو می شه نگفت ...  می شه مدتها توی سینه حبسشون کرد و بغضه رو قورت داد و بعد ها با یاد این روزها لبخندی زد ... اما من دوست دارم بگم ... دوست دارم خیلی چیزهای دیگه هم بگم که باشه بعد ....

.

دلم منتظر خبری، تلفنی، حتی اس ام اسی خشک و خالی از طرف کسی بود ... و دریغ کرد. و منی که هی به خودم نهیب می زنم که واقعا دوست داشتی چیزی بگوید؟ انگار که خودم هم از خودم انتظار این یک موضوع را دیگر نداشته باشم! اما یاد آن شش تا دوم مهری که با ذوق و شوق یک آدم دیگر که برایم واقعی بود و عزیز و مهربان و دوست داشتنی... ولم نمی کند. به اینها اضافه می شود سی ام بهمن هایی که جشن گرفتیم و من بودم که ذوق و شوقم را به رخ می کشیدم. و چقدر این یک روز تولدهایمان در سال به نظرمان استثنایی و متفاوت از تمام روزهای سال می آمد. سی ام بهمن همیشه سینما می رفتیم! یعنی جزء لا ینفک سی ام بهمن سینما بود. این دو سه سال آخر کافه گالری اضافه شده بود و سوپر فرمان! دست خودم نیست! دست دلم است که هی تنگ می شود و هی این چیزی که در گلو مانده است را قورت می دهد که شاید پایین برود! اما همان جا مانده! مدت هاست.

.

حرفهای تلخ زیادند. خیلی هم زیادند. اما می ترسم خاطر عزیزانم که میخوانند بیشتر از این مکدر شود. پس می نویسمشان به عنوان یادداشتهای چرک نویس، اما نه به قصد انتشار ... فقط به قصد خالی شدن این دل کلافه.

نوشته شده در سه‌شنبه 3 مهر 1386ساعت 11:13 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|