X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

و اینکه من از اول تا آخر کلاس به آن دختر قد بلند اخم کردم. طوری که خانم استاد تعجب کرده بود از اینکه ما حرف نمی زنیم با هم! عصبی بودم. از دست این طرح شلوغ عصبی بودم. می خواستم زودتر تمامش کنم. عصبی افتاده بودم به جانش اما هر چه کارم پیشرفت می کرد طرحم شلوغ تر می شد. رو به رویم را نگاه کردم. یک دختر سفید رو داشت کویر می کشید. گواش را رقیق کرده بود مثل آبرنگ! پرت شدم وسط احساساتش. فکر کردم حتما دلش خواسته با گواش هم مثل آبرنگ رفتار کند. حتی از نمک هم استفاده کرد. و چه کویر قشنگی شد. با خودم فکر کردم کپی رنگی روی کاغذ A3 هزار تومان است! قرض بگیرم ببرم کپی اش کنم؟ اما نه گفتم. نه گرفتم. چرایش را هم نمی دانم. و آن دختر قد بلند حتی نپرسید چرا؟ شاید چون نمی دانست من از دیر کردن متنفرم. از کاشته شدن! آن هم نیم ساعت ... و فکر کرده بود خود لوسی گرفته ام. همیشه همین طور بوده. از همان روزهای مدرسه که گاهی در سرویس لام تا کام حرف نمی زدم و او به هیچ وجه نمی پرسید چرا. کاش یکی می آمد آنجا از من می پرسید چرا ... وقت رفتن خانم استادمان گفت بیایید عکسهای سوده را ببینید. و من جز عکسی از یک دانشگاه با کلاس! و دو لبخند عاشقانه در میان یک عالمه برف، عکس دیگری به ذهنم نماند. گاهی هوس می کنی بزنی زیر همه چیز. منتها بدی اش این است که این گاهی، تازگی ها برایم تبدیل شده به اکثرا.
نوشته شده در پنج‌شنبه 5 مهر 1386ساعت 11:52 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|