X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

.بعضی روزا آدم بدجوری احساس تنهایی می کنه. امروز یکی از اون روزا بود. شاید کسایی باشن که اسمشو ننری و لوسی و هزار جور دیگه از اینا بذارن. اما من فقط و فقط حس تنهایی می دونمش.... امروز من احساس کردم تنهام. احساس کردم هیچ کی وجود نداره که خواهشی که می کنمو با معیار های منطقی بودن یا نبودن، وقت داشتن یا نداشتن، سر خلوت بودن یا شلوغ بودن نسنجه، و خواهشمو فقط و فقط به این دلیل که از طرف من مطرح شده، لطف کنه و انجام بده. و ای کاش در این جور مواقع آدم یاد آدمهایی که دیگه نیستن نمی افتاد. همین......

نوشته شده در پنج‌شنبه 27 اسفند 1388ساعت 08:03 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

الان اون بیرون همه دارن ترقه می زنن و خودشونو خفه کردن از بس خل بازی در آوردن. اما من اصلا حوصله ندارم. به یاد بچگی هام حسن و خانوم حنا گوش دادم و الان کلی دلم گرفته. چقدر تو عالم بچگی واسه اون جایی که خانوم حنا گم شده بود غصه خورده بودمو گریه کرده بودم. آخه حسن خیلی سوزناک می خوند که خانوم حنا خانوم حنا، نکنه خورده باشنت کجااایییی.... می تونید از اینجا دنلودش کنین. این شعر سوزناک توی حسن و خانوم حنای دوئه..

دیروز با شکوف حرف زدم و اون برام از زیبا گفت که لاهه رو دیده بوده و کلی تعریف و تمجید ازش کرده بوده که فهمیده ترین آدم جمع بوده و اینا! حالا اینا رو چرا دارم می گم اصلا نمی دونم! آدم وقتی به دله ... داشته باشه با مزخرفترین مسائل می گیره. الان چند وقته می خوام به کم حرف حساب بزنم اما نمی شه... 

یه کارگاه کوزه گری کشیدم از روی نقاشیای آقای پرویز کلانتری. خیلی دوسش دارم.... بعد از عید می خوایم نقاشی دکوراتیو شروع کنیم. البته این اسمیه که خانوممون بهش می گه. اما حسابی جالبه. باید بوم سه پایه و رنگای اکلریک بخریم و کاردک. از اون مدلاس که رنگو فقط با کاردک می زنی روی بوم. یه نقاشی هست اسمش لناس. اکثر کاراش به همین سبکه. اینم سایتشه. البته من دنیای آبرنگو با هیچی عوض نمی کنم. و در کنارش اونم ادامه می دم..

همین...

نوشته شده در سه‌شنبه 25 اسفند 1388ساعت 09:44 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز منو یاس صبحانه در کاخ شاه میل می نمودیم و من همین طور که قهوه می خوردم اول صبح، جدا از اینکه چه غلطا و اینا به این می اندیشیدم که آیا فکرشم می کردن که بعدها اینجا امیر چاکلت باز شه و همچون منی بیاد صبونه اینجا؟؟؟؟ به هر حال بگذریم. مناظر بسیار زیبا بودن. هوا بسیار عالی و بهاری بود و همه چیز آروم و اینا. حرف بسیاره. اما باشه برای بعد.

نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند 1388ساعت 08:10 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز سان حسابی از دستم ابراز ناراحتی کرد. من بهش حق می دم. بد جوری آدم فراموشکاری شدم. اوایل یه شوخی و خنده حرف می شد که آلزایمر گرفتی و اینا. اما الان دیگه حسابی شاکیه... نمی دونم چمه. هیچ کس تغییر خاصی در رفتارم مشاهده نکرده. فقط سان که خیلی بهم نزدیکه این جور گله داره. خودم اما دیگه با خودم رو درواسی که ندارم! می دونم یه مرگیم هست. اما طفره رفتن هام باعث شده خودمم فکر کنم همه چیز آرومه. چقدر عید بده.... استرس عید دارم!... 

من خیلی غر می زنم؟ نه جدی این برام سواله...

نوشته شده در شنبه 15 اسفند 1388ساعت 10:22 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

 نفیسه دیشب آزاد شد :)  

 

امشب حسابی خوابم میاد. دیروز صبح توی هواپیما کنار پنجره نشسته بودم و هوا کاملا صاف و آفتابی بود و ما بالای ابرا بودیم و صندلی کنارم خالی بود و داشتم ساندویچ می خوردم و bedtime stories می دیدم! همه چیز آروم بود و من از سفر یک هفته ای پیش خواهرم و مرجی برمی گشتم. یک هفته استراحت مطلق و بخور بخواب و سیسترم و مرجی در نقش راننده م منو اینور اونور می بردن و من در عین اینکه شرمنده شون بودم اما حسابی به خودم خوش می گذروندم. از طرف دیگه اینکه سیسترم آخر فروردین و مرجی آخر اردیبهشت برای همیشه برمیگردن پیش خودمون بهم انرژی می داد. بس که این قسمت خدافظی سفر گند می زنه به کل خوش گذشتنای سفر... 

همینا دیگه...

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 اسفند 1388ساعت 09:18 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

 اینا رو 4 شنبه ی هفته ی پیش نوشته بودم که تا امروز پابلیش نشده بود..

 

خب بالاخره این کنکورم دادیم رفت... اما حسابی سخت بود. نمیدونم چی بشه. امیدوارم همه بد داده باشن و فقط به نظر من اینحوری نیومده باشه...در حال حاضر که اینا رو می نویسم توی هواپیما و در حال رفتن به سوی سیسترم هستم. دیروز رفتیم به رنگ ارغوان رو دیدیم. خیلی خوش گذشت. من خیلی احساس خوبی داشتم با دوستام. احساس می کردم به این جماعت تعلق دارم... حسین قبلش بهم گفته بود که در طول فیلم با دیدن ارغوان همه ش یاد من می افتاده. رفقا اما توی سینما می گفتن که تو دماغت قشنگتره (چقدر دارم چرند می گم.) بعد امروز که با چند حرف می زدم بهش گفتم اون گفت که وقتی با لاهه رفته بوده فیلمو ببینه، لاهه بهش گفته این دختره شخص خاصی رو یادت نمیاره!؟؟؟ خلاصه که خودمم باورم شده بود که کارام و گاهی قیافه م تو مایه های این بوده... اگه یک اعتراف بخوام بکنم باید بگم که دلم حسابی دلم براش تنگ شده. اما به هیچ وجه حاضر نیستم که... بی خیال. از سر بیکاری دارم چرند می گم. تا برسیم باید منو تحمل کنید...

دیگه اینکه یه خانومی بغل دست من نشسته و بچه بغلشه و پای بچه الان تو دهن منه و خودشم حواسش نیست. اما من خیلی آدم با شخصیتی هستم و درکش می کنم و کاری به کارش ندارم!! 

من این پایین نشستم سرد و بی روح، تو داری می رسی به قله ی کوه... داری هر لحظه از من دور می شی، ازم دل می کنی مجبور می شی... تا مه راهو نپوشونده نگام کن، اگه رو قله سردت شد صدام کن... یه رنگ مرده از رنگین کمونم، من این پایین نمی تونم بمونم.... خودم گفتم که تلخه روزگارت، منو بیرون بریز از کوله بارت، دلم می مرد و راه بغضو صد کرد، به خاطر خودت دستاتو رد کرد... برو بالاتر از اینی که هستی، تو بغض هر دوتامونو شکستی، با چشم تر اگه تو مه بشینی، کسی شاید شبیه من ببینی... منم اونکه تورو داده به مهتاب، کسی که روتو می پوشونه تو خواب، کسی که واسه دنیای تو کم نیست، می خوام یادم نره دست خودم نیست.... تا مه راهو نپوشونده نگام کن، اگه رو قله سردت شد صدام کن، یه رنگ کهنه از رنگین کمونم، من این پایین نمی تونم بمونم....

لینک دانلود.. 

خانومه بیچاره بچه شو بغل کرد خوابید! شاید این نوشته های منو خوند!!! خانوم اگه خوندید ببخشید منظوری نداشتم...!!!!!

الان دارم پیور لاو گوش میدم. بعد از یک سال. به نظر من بهترین وقت برای گوش دادن به آهنگهایی که آدم باهاشون خاطره داره، توی هواپیماس! یعنی یه جایی بین زمین و هوا که نفهمی الان باید حالت بد بشه!!!... بله آقا بله، این روزاخودمونم گول میزنیم در حد بنز.

این چند روز قبل از اینکه بیام، حسابی تو لک بودم. الان سان کلی از دستم شاکیه.

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 اسفند 1388ساعت 09:17 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|