X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

امروز کبابش خیلی بو می داد. من گشنم نبود ولی خیلی می خوردم. تمام مدت که لاهه داشت با شخصیت سان حال می کرد من نخودی بودم. یاد بازی های بچگی افتادم. یه مشت پسر هم سن و سال دوروبرم بودن. حالا نه که همه شون هم سن باشن. اما از من بزرگتر بودن. تو همه ی بازیهاشون من نخودی بودم. مثلا وسطی ها رو خوب یادمه. نخودی یعنی اونی که اگه توپ بهش می خورد هم عیبی نداشت. منم مثل تمام دخترای دنیا بعد از امتحانام دو سه روزی در آرایشگاه ها به سر می بردم. (اینو به رسم مهناز افشار توی آتش بس گفتم اونجا که می گه بعد از مهمونی مثل تمام زنای دنیا دارم ظرفا رو جمع می کنم و گلزار می گه منم بعد از مهمونی مثل تمام مردای دنیا دارم دندونامو مسواک می زنم!!) بعد از اینکه سان جلوی خونه شون پیاده شد، لاهه شروع کرد از سان تعریف کردن و من فقط مراقب بودم تصادف نشه تو این کوچه پس کوچه های پایین دولت که آخرشم نفهمیدم کدوم ورود ممنوعه و کدوم نیست. لاهه می گفت دیوونه ای اگه دوستی مثل سان داشته باشی و اون استفاده هایی که باید رو نکنی. در راستای ارتقاء شخصیت و اینا. من هزار بار گفته بودم که من اینکاره نیستم به لاهه. اما بازم داشت می گفت. از نظر اون نمی تونمی وجود نداره. از نظر من می تونم به ندرت یافت می شه! توی آرایشگاه نوشته بود طراحی روی بدن با حنا. اگه فردا شد می رم دور مچم طرح شماره چهارشو بکشه. سارا پس چرا نفرستادی عکسا رو؟ نرگس خدا بگم چی کارت کنه آدم دلش عشق می خواد از دست تو.... چقدر دوست دارم نوشته های الانتو. ادامه بده که داری دل ما رو هم شاد می کنی. لامصب چقدر واقعین این نوشته هات. آدم حس می کنه برای خودش داره اتفاق می افته.....

نور داره به آخراش می رسه. احتمالا نورهم حامله می شه. آخه دکتر بهش گفته بود هیچ وقت نمی تونی بچه دار شی. اگه تموم شه من واقعا غصه می خورم ...

خدای بزرگ یه کاری کن گسسته نیفتم. برای تو که کاری نداره. مگه نه؟

نوشته شده در شنبه 15 تیر 1387ساعت 09:35 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (10)|

آره بارون میومد خوب یادمه، مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا، آره بارون میومد خوب یادمه، زیر لب زمزمه کردم، کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟ اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه، دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش، آره بارون میومد خوب یادمه ...

آره بارون میومد خوب یادمه، یه غروب بود روی گونه هات، دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات، اما فرقی هم نداره، کار از این حرفا گذشته، دیگه قلبم سر جاش نیست، آره بارون میومد خوب یادمه، آره بارون میومد خوب یادمه ...

خیلی سال پیش، توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست، اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات، اونجا هم نشد بپرسم ...

آره بارون میومد خوب یادمه

آره بارون میومد خوب یادمه

نوشته شده در شنبه 15 تیر 1387ساعت 09:11 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

من اومدم باز طبق معمول کلی حرف بزنما. اما الان دیگه اونقدر وب گردی کردم حرفام پرید. تنهام. می ترسم. هی یه صداهایی میاد. یاد فیلمای ترسناک افتادم. یه آقاهه هم اومد دم خونه مون گفت بابات هست گفتم نه. گفت مامانت هست گفتم نه. رفت! وای نستاد بگم شما؟؟؟ حالا می گم نکنه بیاد منو بکشه!؟!

زندگیم شده این سریال نور! با اینکه متاسفانه عربی بلد نیستم و نمی فهمم چی چی می گن و اصلا جریان سریال چیه! فقط توی سایت ِ ام بی سی فور ِ انگلیسی خوندم که زندگی نور با یک تلفنی که به همسرش می شه می ریزه به هم. چقدر خوش رنگ و آبه این سریال. دوستشون دارم. پسره هم انگاری اسمش مهنده (توی سایت ام بی سی فور ِ عربی اینجوری نوشتتش!) البته اینا ترجمه ش کردن به عربی، یه چیزی تو مایه های محمد می گن بهش! اون پیرمرده هم دایی نوره. ببینم شما از من پرسیدین سریال نور رو براتون تعریف کنم!؟؟؟؟؟؟؟

نرگسی مرسی که تو وبلاگت منم نوشتی. من خیلی دوستت دارم اینا مهم نیست. مهم اینه که من خیلی دوستت دارم!

سارا دلم برات تنگ شده. اصلا یه کاری کن. اون عکسا که با حمیدرضا و نرگس دم در سوپر استار گرفتیمو برام برفس بی زحمت، دله تنگ شد برم هی نگاشون کنم. اوکی؟؟؟؟؟؟

خدای بزرگ من کاش زودتر دوازدهم شه من تعطیل شم....

من نور می خوام. شبا ساعت یازده و نیم میده. عصرا ساعت شیش و نیم هم تکرارشه. من الان منتظرم یازده و نیم شه نور ببینم. من نووووووووووور می خوام... تازه فردا شب ساعت یازده و نیم ام بی سی اکشن اون فیلم وار آو د ِ ووردز رو داره. یادش بخیر ... در حقیقت می دونید که ایام، ایام الله امتحانات است و فریضه ی ولگردی و الافی واجب!!!!!

من برم یه کم درس بخونم تا نور شروع شه. فقط اگه مردم بدونین که اون آقاهه که بالا گفتم منو کشته. بای بااااااای.

نوشته شده در دوشنبه 3 تیر 1387ساعت 09:53 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|