X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

این شعر رو بخونید. شاعرش کسیه به نام مهدی موسوی.  

 

: دیروز...

به کودکم که نشسته ست در سر و رَحِمت!

به عشق: پایان بندی ِ روزهای غمت

به افتضاح ترین حالت درونی تو

به رگ زدن هایم روی خواب خونی تو

به پنجره که به مشتی تگرگ چسبیده

پریدن از خوابی که به مرگ چسبیده

به کودکی که به سختی ادامه می دهدم

به دختری که پس از مرگ نامه می دهدم!

به ماه های رسیده به سال و بعد سده!

به کلّ «می دهدم»های توی ذوق زده

به اینهمه چسبیدم که شعرتان بکنم

که عشق را وسط مرگ امتحان بکنم!

2: امروز!

تشنّجم در دستت، تو و زمین لرزه

فرار کردن ِ از سالها زن هرزه

به فیلم دیدن، در مبل های یک نفره

به زندگی چسبیدن شبیه یک حشره

به هرزگی تنم روی داغی نفسی

به شعرخواندن من روی تخت خواب کسی

به بحث ِ علمی ِ آهسته ی ِ در ِ گوشت!

مقاله خواندن، از دیدگاه آغوشت

به گریه کردن من در حقوق جاری زن

به بوسه های تو با نقد ساختارشکن

به بغض کردن و مُهر طلاق را خوردن

به پارک/ رفتنت و چای داغ را خوردن

درست می میرم تا ترا غلط نکنم!

به اینهمه می چسبم که گریه ات نکنم

3: فردا؟

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است

به کودکانه ترین خواب های توی تنت

به عشقبازی من با ادامه ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون

به بچّه ای که توام! در میان جاری خون

به آخرین فریادی که توی حنجره است

صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره

به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره

به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»

به دست های تو در آخرین تشنّج هام

به گریه کردن یک مرد آنور ِ گوشی

به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی

به بوسه های تو در خواب احتمالی من

به فیلم های ندیده، به مبل خالی من

به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفی ام...

به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»

به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده

قسم به من! به همین شاعر تمام شده

قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام

دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام

به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت

دوباره برمی گردم به امن ِ آغوشت

به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ ...

دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه 

 

 

..... 

 

خوندیدن؟ اگر مثل من عاشق این شعر شدین، بدونین که شاهین نجفی برداشته قسمت سومش رو بسیار محشر خونده. و من دو شبه که گوش می دم و .... بی خیال. اینو دنلود کنین از اینجا و گوش کنین......... 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 12 مرداد 1389ساعت 12:02 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

امروز به یاد روزهای هشت و نیم، قهوه ترک می خوردیم در کافه ویونای دوست داشتنی و تیرامیسویی که تمام ورزش کردنهای صبحم را به باد داد! 

قبل ترش نشسته بودیم در یک رستوران به نام پدر خوب که غذایش اصلا خوب نبود و سان اصرار داشت که همیشه خوبه و این دفعه اینجوری بوده. و نزدیک بود سابرینا و فربد (ماشین فر) رو با جرثقیل ببرن و ما عین فشنگ از رستوران پریده بودیم بیرون و از برادران راهنمایی رانندگی تمنا کرده بودیم که نبرن و در جلوی چشمان بهت زده ی ما قبول کردن!!!!!!!!!! و من یکی هنوز فکم رو زمینه آخه اینا انشان دوستی در کارشون نیس!!!!!!!!! و من پام روز کلاچ می لرزید وقتی داشتم سابرینا رو جا به جا می کردم بس که ترسیده بودم ببرنش! 

بله! قهوه ترک می خوردیم سان برامون فال قهوه می گرفت و با بینی فر خدافظی می کردیم چون می خواد عملش کنه و من می گفتم که همین جوری هم دوستت دارم و فر خودشو می گرفت که یعنی منظورت اینه که عمل کنم زشت می شم؟؟؟ 

روز خیلی خیلی خوبی بود.

نوشته شده در پنج‌شنبه 7 مرداد 1389ساعت 07:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟ 

خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد؟ 

 

چهل سالگی فیلمیه که وقتی تموم شد من گیج بودم. بغض داشت بیداد می کرد در درونم. از روی صندلی های قرمز سالن شماره دوی سینما فرهنگ که پا می شدم تلو تلو می خورد دلم از توی قفسه ی سینه. چهل سالگی همون حال و هوای آشنای کنعان رو بهم دست داد. بلوایی شده بود درونم. مینای کنعان، نگار چهل سالگی، من و فرهاد چهل سالگی، مرتضای کنعان/ خودِ خودِ پیری های ......... کاش صبح آل استار قهوه ای هامو بعد از 2 سال پیدا نکرده بودم. کاش هوس نکرده بودم باز به رسم روزهای سبکبالی دانشگاه، جوراب سفید بپوشم و اونا رو پام کنم و بندای قهوه ایش رو دور مچم ببندم. کاش دلم باز نمی رفت تو خیابون وزرا و بخارست و عباس آباد و میدون آرژانتین و 4 سال خاطراتم جلوی چشمم رژه نمی رفتن. کاش مانتو سبزه رو نمی پوشیدم. کاش شال قهوه ایه رو سرم نمی کردم. کاش..... اگه اینجوری نبود، دیدن چهل سالکی برام آسون تر بود.

  

بیشتر فیلم، یک بغض گنده گلومو فشار می داد. نمی تونم احساساتمو از فیلم بیان کنم. بار غمی که فرهاد منتقل می کرد. آبی که از چشماش می اومد. بازی فوق العاده ی عزت الله انتظامی، لیلا حاتمی ِ لامصب....... بهتره سکوت کنم. چه خلسه ی خوبیه. کاش هیچ وقت نپره این حس الانم............... 

نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد 1389ساعت 10:48 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|