X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

سانی گفت میاد میبرتم سینما. یه 6 ماهی هست فکر کنم نرفتم. دوس دارم سوپر استارو ببینم. آقا اصن الان که فکر می کنم می بینم من از این شهاب حسینی خاطرات خوب دارم. امروز دوره بود و من باز رفتم. ولی از احضار روح خبری نبود. یکیشون دختر تازه طلاق گرفته شو آورده بود و بقیه  به طرز تشویق بر انگیزی با شخصیت با این مسئله برخورد کردن. جز صالی که خب بچه تازه اومده و از اخبار عقبه. امیرعلی کوچولو هم که دیگه 2 سال و نیمشه کلی با من دوست شده بود و وقتی داشتم می رفتم کلاس زبان گریه کرد. منم هی توی راه می دیدم دستام بوشو می ده و خوشحال بودم. نمی دونم چرا تازگیا اینقد بچه دوست شدم. کاش می شد اداپت کرد! سانی می گه باید ملک به نامشون کنی. ملکم کجا بود؟ سانیو دوس دارم. خوب موقع هایی به داد میرسه. گرچه خودش مصیبته گریه کن نداره به قول اون فیلمه.

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین 1388ساعت 09:43 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

یعنی اگه یه بار دیگه این بیخوابیه منصور ریپیت شه ممکنه من بمیرم. خودآزاریه دیگه. 

تو نیستی و شب اومده
بدون تو حالم بده
دوباره به سرم زده
بی خوابی
بیا ببین شکستمو
کاشکی بگیری دستمو
گرفته جون خستمو
بی تابی
نموندنت مصیبته
یه ترس بی نهایته
منو گرفته وحشته
تنهایی
آشفتگیه تو صدام
کاش خودتو بذاری جام
فقط همین مونده برام
رسوایی

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین 1388ساعت 09:34 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

 خیلی عصبانیم. من هیچ وقت راجع به این چیزا چیزی ننوشته م اما این بار واقعا تحقیر شدنو با تمام سلول های بدنم حس کردم. آقای دکتر سخنرانی می کنه و همه پا میشن میرن. خیلی خیلی عصبی شدم با دیدن این صحنه. نمی بخشمش بابت این احساس تحقیر خانمان سوزی که الان دارم 

اه 

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین 1388ساعت 09:29 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

اینو می خواستم دیروز بنویسم اما نشد پس الان مجبورم به جای اینکه بگم دیروز خیلی روز خوبی بود، بگم پریروز خیلی روز خوبی بود! صب قرار بود به قول سانی بریم وکس. اما نرفتیم و من از اعماق قلبم شاد شدم!!! بعد سانی اومد دنبال منو فر رفتیم دانشگاه دنبال کارای فارغ التحصیلی. البته خودش عین یه راننده سرویس به دلیل نبود جا پارک نشست توی ماشینش! بعدش رفتیم توچال آب میوه و بستنی دستگااااااااااهی و بعدشم ابرو و بعدشم خونه. حالا کجاش خوش گذشت؟ باید بگم که همه جاش :)))) تازه قبلن یه روز رفتیم دم مدرسه ی فر که مدارکشو بگیریم واسه دانشگاه. بعد منو سانی زودتر از خودش رسیدیم دم اونجا. بعد رفتیم توی مدرسه تا اومدیم بگیم سلام، یه آقاهه یهو به من گفت حال شماااااااااااا؟ شما یکی از بهترین دانش آموزای ما بودین!!!! منو سانی فقط جلوی خنده مونو به زور گرفته بودیم و بعد من با بدبختی این یه جمله رو از دهانم خارج کردم که نه من نبودم خواهرم بوده!!!!! و اونا فکر کردن من خواهره فرم!!!!! خیلیییییییی خندیدیم. بعدشم رفتیم دم خونه سانی اینا و پیاده رفتیم انجمن گیاهخوارن نهار. و یه نوشیدنی مرگ به نام هاوایی میل نمودیم :) و اینکه اصن آدم احساس گیاهخوار بودن بهش دست نمی داد اونجا. ولی محیطش خیلیییییییییی قشنگ بود و سبز و خرم و پر از گل. و اینکه خب بهاره دیگه همه جا قشنگه و گر و گر بارون میاد و روی خشکسالی کم شده. 

میون این بهار و خنده و شادی، گاهی که یاد لاهه می افتم اندوهی عمیق وجودمو در بر می گیره... 

اما بهار قشنگیه  من عاشق برف اومدنای یهوییشم و اینکه بابا بره بیاد بخونه تن مپوشانید از باد بهار :)

نوشته شده در پنج‌شنبه 27 فروردین 1388ساعت 03:00 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز عصر که مامانو گول زدم و موبایلشو گرفتم و به موبایل سیسترم زنگ زدم. بعد یهو برادرم برداشت. ده دقیقه باهاشون حف زدم و احساس می کردم از دلتنگی هر آن ممکنه روحم از تنم جدا شه. می گفتم چرا تو برداشتی می گفت آخه اون رفته تو آشپزخونه هیچی هم نمیاره بخوریم. بعد سیستر از اون ور داد می زد ناتلا و چایی و ال و بل آوردم خورده. بعد سیستر که گوشی رو گرفت ادامه ی سوغاتی ها مو برام لو داد و من هی شرمنده شدم و برادرم از اون ور هی بشکن می زد. من یکی شاهد تمریناش واسه ی بشکن زدن بودم! ازون بشکنا که با انگشتای دو تا دسته ها! خدایا شکرت واسه اون چند دقیقه ی خوب... 

اینو نگفتم که امسال سیزده بدر چقدرررررر خوش گذشت؟ حمومک یه روستای خیلی کوچولوئه جنوب تهران. من نمیدونم چرا یکی از فامیلای ما اونجا زمین خریده ولی هواش فوق العاده بود و همسفری ها ماااااااااااااااااااااااااه. از او تا آخر زدن و خوندن و من یکی که یه ذره اولش غریبی کرده بودم آخرش دیگه دل نمی تونستم بکنم از جمع! تازه عمه م 50 تا شاخه گل رز از گلخونه ی اونجا گرفت و بین همه مون تقسیم کرد. حالا بیکار که می شیم یاد اون روز و کارایی که کردیم می افتیم و از ته دل می خندیم :)))))))))) 

.. 

شنبه رفتیم دانشگاه. با سانی و فرناز. خدا رو شکر که تنها نبودیم چون هیچ کدوم تحمل اون دوتا خیابون وزرا و بخارست و میدون آرژانتینو تنهایی نداشتیم... گوشه گوشه ی این جاها پر از خاطراتی از اونایی که رفتن. لاهه، مجید، امیر. از جلوی محل کار مجید توی میدون آرژانتین که رد شدیم یاد اون روز افتادم که تنها بود و دیدمش و حال فرنازو از من می پرسید. دلم براش خیلی می سوزه. دیگه سنش از این حرفا گذشته بود ... 

گاهی بغضم می گیره. اما چاره ای نیست. اصن کی از بازی روزگار خبر داره؟ هیچ کی. هر اتفاقی ممکنه بیفته. نویسنده یه تئوری ای داشت که عشق ناخالصی داره. امروز یاد تئوریه افتاده بودم. و یاد خودش و اینکه بدون وجود لاهه هیچ کدون ازون آدما دیگه منو نخواستن. نویسنده، چند، مستر گل. مهم نیست. شاید اینجوری بهتره. ... 

امروز با مص رفتیم نقاشی و من باز ریفرش شدم. خدایا شکرت یه خونه از ابیانه تمرین کردم. خیلی خوب بود می خوام هفته ی دیگه بکشم. 

راستی چرا من دیگه شعر نمی نویسم؟؟؟ حالم که بهتر بشه دفتر چه ی شعرایی که لاهه می گفتو میارم می نویسم اینجا.

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین 1388ساعت 11:33 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

هی گفتم بذار دله باز شه بعد بیام بنویسم اما نشد که نشد. حوصله م سر رفته چقدر فیلم ببینم و جلو تلویزیون ولو باشم؟ طبق معمول عید تنهام. البته خواهرم چند روزی اینجا بود و طبعا روزایی که اون بود روزای بهتری نسبت به الان بود. و حالا رفته و برادرم هم که زودتر رفت.. من اینو می دونم که وقتی آدم ازدواج می کنه نامبر وانه زندگیش تغییر می کنه چون یه بار پسر خاله م به دختر خاله م گفت. و این انتظار بی جاییه که مثلا من بخوام اون شوهرشو ول کنه و تمام عید بمونه پیش من. یا اون یکی بی خیال زنش بشه و بشینه ور دل من. اما گاهی تنهایی به آدم زیاد فشار میاره دیگه. حالا شاید یه کمی (فقط یه کم) بتونم درک کنم چرا بعضی آدمای تنها سگ میارن. 

دلم گرفته گاهی یاد لاهه می افتم اما چه می شه کرد؟ اصن کی می فهمه؟ هیشکی. سان می گه تو اصن از وقتی این اتفاق افتاده یه بار هم نشستی حرف بزنی ببینیم اصن چی شد؟ چرا اینجوری کردی؟ واقعا واقعیت خوبی و اشاه کرد. چرا من با هیچکی حرف نزدم؟؟؟؟ فقط و فقط جوابش می تونه خلیت باشه. الان هر کی بود زمین و زمان رو به هم دوخته بود که من دپم و چی کار کنم و ال و بل. اما من فقط سعیم این بود که خودمو شاد نگه دارم و دریغا که نمی دونستم که باباااااااا زورکی که نیست... اصن آدم تا نره توی غم و تجربه ش نکنه که نمی تونه شادی رو توی دلش راه بده. می تونه؟ آخرای اسفند یه روز رفتم وزارت علوم دم پل مدیریت اونجاها دیگه از خلی نی ناش ناش گوش می دادم! وسط چمران توی خط سرعت داشتم مسیج می دادم به نویسنده. آخه یهو یادش کردم. اما بهش نرسید... شاید بازم رفته تو غارش. شایدم خدا نخواست که من تخلیه شم. 

اصن چند وقته هی تصمیم می گیرم دروغ بگم بعد منصرف می شم.

نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین 1388ساعت 06:56 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|