X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

سان می خندید و عطر دیویدف می خرید و کراوات برای عشقش. و من عصر زنگ زدم به عشقش برای احوالپرسی و بعدن فهمیدم که کار خیلی خوبی کردم. خانه داری سخت ترین شغل دنیاس. فکر کنم اگر روزی ازدواج کنم سر غذا پختن دعوا داشته باشم. به قول فر، غذا پختن می تونه یه تفریح جالب دو نفره باشه. اما نمی تونه وظیفه ی یکی باشه. اونم منو در نظر بگیر با این دو تا و نصفی غذای من درآوردی که بلدم! من دلم بستنی آدامسی و آسمان آبی بسکین رابینز می خواست. اما مرج انرژی منفی داد و ترجیح می داد به جای بستنی با داداشه شام بخوره. من اعصاب این حرفا رو ندارماااااااااا. دلم برای چشمای اشکی فر و عشقش سوخت. بیچاره ها. اگه اینجا اروپا بود یا اصن چرا راه دور بریم همین دوبی داغون بود، اونا الان یه مدت با هم زندگی کرده بودن و از هم خسته شده بودن و تامام. حالا الان هی باید بشینن غصه بخورن و پیر شن. امروز عصر خونه ی فر بودم و در دل دعا می کردم که زودتر اون فیله ها سرخ بشن تا من از گشنگی نمردم. و سان بیچاره با پای شکسته پا به پای ما می اومد و سختش بود و توی تندیس هم یکی بهش گفت مگه مجبوری با پای شکسته بیای بیرون؟؟؟؟؟؟؟

خیلی جالبه دم تندیس همه ی دختر ها محجبه ن! تو روح این گشت ارشاد. مص رو هم گرفته بود چند وقت پیش.

فعلا همینا دیگه ...

نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد 1387ساعت 10:21 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

دیگه چیزی نمی خوام ازت، دیگه حرفی ندارم فقط، یادت بمونه، تو رو داشتم فقط، یادت بمونه، دوستت دارم تا ابد ....

این آهنگ جدیدیه که عاطفه بهم داده و سوزنمون گیر کرده روش و از اول صبح تا آخر شب می خونه و میخونه و خسته نمی شه. دلم برای مامانم تنگ شده. فکر نمی کردم اینجوری بشه. آدم بعضی اوقات چیزایی داره که تا نباشن قدرشونو نمی دونه. دلم برای تمام خنده هاش و شیطونیاش و ناراحتی هاش و دم نزدناش و مهربونیاش تنگ شده. مامان شیطون من که همه ی بچه های فک و فامیل و دوست و آشنا باهاش رفیقن.

من دوس ندارم خونه ی مرج اینا برم تنهایی. دلیلشم کاملا برای خودم واضحه. اما نمی دونم چه جوری می شه پیچوند. گفتم دانشگاه دارم. خدایا کمکم کن. تا شنبه ی دیگه که مامان برمی گرده کاری کن که من ِ قاطی، همه چیزو نریزم به هم. می ترسم از خودم اصلا به خودم اطمینان ندارم که یهو چلوی تعارف اینو اون که تنها نمون و پیش ما بیا و فردا بیا اینجا برنگردم بگم ولم کنین می خوام تنها باشم آرامش داشته باشم.

دیگه خبری نیس جز اینکه امشب داداشه ظرف شست و منو مرج تماشاش کردیم. دلم برای خواهرم هم تنگ شده. شنبه ی دیگه که برگرده، فقط 10 روز فرصت دارم که حسش کنم .... بعدش می ره برای همیشه و من می مو نم و حوضم ... نمی دونم چه مرگمه همه ش بغض دارم.

نوشته شده در شنبه 12 مرداد 1387ساعت 11:46 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

نمی دونم چرا دپرسم. شاید چون نور دپرسه. امروز رفتیم کلاس رقص. اما رامون ندادن. باید شنبه بریم. با مص بودم. همه ی زندگیش شده نیما و من اعصاب این حرفا رو ندارم که! ۵شنبه ی پیش عقد کردن. مثلا الان باهاش تلفنی حرف زدن، بعد یه ربع بعد می گه واااای دلم برا نیما تنگ شد. خدااااااا. رفتیم خونه ش رو دیدیم. یه کوچه پایین تر از خونه ی ماس. قراره من اونجا پلاس باشم! رفتیم تمام ورزشگاهای اطراف رو هم دیدم. یاس نراقی که تازه باز شده و اجازه داد ما همه ی مجموعه رو بازدید کنیم!!! نقره و هیربد هم رفتیم. دلم ازدواج خواست. خدایا چه جوری می شه ازدواج کرد؟ به مص گفتم واقعا نمی ترسی؟؟؟؟ گفت چرا اما بی خیالی طی می کنم. من از خود ازدواج نمی ترسما! از یه سال بعد از ازدواج می ترسم! روزی که همه چیز به پوچی برام میل کنه.

در کل حس ندارم هیچ کاری کنم. مرج اومده و من یه زنگم نزدم بهش. ۳ شنبه مامان یه عالمه مهمون داره و من حوصله ی همین ۵ نفر خودمونم ندارم. کاش من ۳ شنبه می شد نباشم...

خاک بر سرشون که هی برق می ره. الان اگه وسط دنلود شدن قسمت ۱۱۶ نور برقا بره چی؟؟؟ DAP هم با نور بده دنلودش نمی کنه. خدایاااااااااا من دپرسم.

نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد 1387ساعت 03:58 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (13)|

سلام. احوال ما را بخواهید باید بگویم که حالم خوب است. نشسته ام اینجا و باد سرد می خورد به پشتم و می رود روی اعصابم. قسمت ۱۱۵ هُم سریال نور در حال دنلود شدن است و کتاب بی وتن، نوشته ی جدید امیرخانی که از اردیبهشت تا به حالا که مرداد است سه بار تجدید چاپ شده هم اینجاست. امروز رفیق شفیق فرهیخته بازی هایم، برایم خرید. آن بیماری که گفتم اینگونه بود که دستم جان نداشت. سر کلاس جزوه نمی توانستم بنویسم. این گل سرم را نمی توانستم باز کنم. البته نه همیشه ها. ویری بود. گاهی می گرفت گاهی ول می کرد. حالا مهم نیست. مهم این است که الان حوصله م سر رفته و با اینکه کلی خوابم می آید، خوابم نمی برد. شعر پایین هم تقصیر این فامیل فرهیخته بازی در بیارمان است.

 برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
 این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
 دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
 چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی

شجریان- کنسرت بم- (ه-الف-سایه)

 

نوشته شده در شنبه 5 مرداد 1387ساعت 11:52 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

چند تا نکته بگم و برم!

۱- هیچ وقت اجازه ندید که خواهر و برادرتون پشت هم ازدواج کنن و اگه خر شدید و این اجازه رو دادی، نگذارید که هم شوهر اون، هم زن اون ایران نباشن. اون وقت اینترنت ۲۴ ساعته صرف چت می شه و اگه یه دونه اپیزود نور بخوای دنلود کنی از اتاق بغلی یکی فریاد می زنه که باز داری دنلود می کنی مسنجرم پکید، یا از اون یکی اتاقه صدا میاد که اسکایپیم باز نمی شه گوگل تاک بسته شد! بعدشم هی به طرف اونور خط می گن باز این مریم داره نور دنلود می کنه و اینگونه اونا به خونت تشنه می شن.

۲- فرزندان من! دختران عزیزم! توجه کنید که در این دنیای فانی هیچ لذتی بالاتر از حسی که بعد از اپیلاسیون کامل بدن به آدم دست می ده نیست! به قول سان سبکبالی! پس شما را به خدا بی خیال درد شده و این لذت را تجربه نمایید! حالا ببینین من کی گفتما!

۳- این آهنگ دنیای آرش رو گوش دادین تا حالا؟ دیدی دی دی دنیا! به قول عاطفه دیدی ریدی دنیا؟

۴- مرج فردا میاد، ما ناهار مهمونیم پارادیزو، شب میریم دماوند، شنبه م نمی رم دکتر چون خواهر چند دکتره و لاهه ازش پرسیده بوده و اون گفته که این علائمی که من دارم مال ام اس نیست و من خوش حالم ولی گفته که حتما باید پیگیری کنم چون طول درمانش زیاده. اینا نمی دونن که من از همون سوم راهنمایی که سکته زده بودم انگار، به این گونه بیماری ها عادت دارم!

۵- من الان یه کاپشن شلوار مشکی + یه بلوز مشکی + یه بلوز سفید + از اینا که می چسبونن به بدن (شکلک ها) + از این ماه و ستاره ها که می زنن به دیوار روشن می شه + سه تا شکلات تخته ای سوغاتی از بلاد کفر از لاهه و چند دارم :))

۶- دیگه فکر می کنم چیزی نموند که کسی ندونه. سئوالی داشتین در خدمتم.

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 3 مرداد 1387ساعت 11:20 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

امروز دیگه لاهه هم نتونست اون آرامش همیشگیش رو در برابرم داشته باشه. خسته می شه خب اونم آدمه. برگشت گفت چرا تصمیم گرفته بودی برینی به امروز؟ من واقعا گند زدم به امروز که قرار بود یه روز خوب باشه. یه چیزایی بود که فقط خودم می دونم و خدام و یه کمیش رو هم برای لاهه شرح دادم. چقدر امروز یاد مریم بودم. مریمی امروز عروسی خواهرت بود یا دیروز؟ یا شایدم ۲۰ روز دیگه باشه؟ من یه ۲ توی ذهنمه و یه ۱۸.  امروز من دیگه خودمم نمی تونستم بفهمم چه مرگمه. یعنی مرگهای مختلفیم بود. ولی همه ش با هم قاطی شده بود. چند وقته علائم یه بیماری رو تو خودم می بینم. امروز از دهنم در رفت و لاهه فهمید. زنگ زد وقت گرفت برم دکتر. من نمی خواستممممممممم. باید به کی می گفتم؟ به خودم که اومدم دیدم دم بیمارستان کسری ایم و من تبدیل به یه بچه ی غر غرو شدم و دارم می گم چرا اینجا اینقدر ترافیکه، چرا جا پارک نیست. چرا هوا گرمه. چرا کولر جواب نمی ده. چرا این شهر کثیفه. چرا این مردم دیوونه ن. چرا پای این گربهه کجه. چرا دماغ اون گنجیشکه درازه. آخر سر این جوری شد که نرفتم دکتر ولی لاهه وقت گرفته شنبه ساعت ۲.۵. منم به مامانم گفتم و مامانم گفت باید بریم پیش دکتر فلانی. حالا این دکتر فلانی اینجوریه که کل فامیل ما از پا درد می رن پیشش تا تومور مغزی!!!!! منم به لاهه قول دادم برم. اما تنهام. کاش یکی بود باهام میو مد. سان عصری زنگ زد بعد از چند روز. رفته شمال و من هر چی می گرفتمش در دسترس نبود. بهش گفتم شنبه کجایی گفت باید برم قزوین مدارک انتقالیمو بگیرم! اه. استاده ورداشته یه پروژه بهم داده ۴۰ صفحه ترجمه. بردم دارالترجمه گفت صفحه ای ۸ هزار تومن. من فقط گفتم خدافظ!

اصلا به من چه. هی به لاهه گفتم بریم کتاب بخریم گفت شهر کتابو برای همین روزا گذاشتن، گفتم نه بریم انقلاب گفت امروز انقلابم نمیاد. منم کتاب می خواستم. اینو می فهمید؟

نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد 1387ساعت 09:46 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

۱- این روزها و این شبا دائم داره با یاد مرد بزرگی می گذره که طبق معمول من دیر رسیدم. ماشالا فامیل فرهیخته ی مام بیکار ننشسته هی به آدم سیخونک می زنه که دیدی این آدم بود و تو بچه بودی. این آدم بود و تو ترجیح می دادی با بچه ها بازی کنی. اون رواق رو داشتیم و تو می رفتی باغ سیبای اطراف رو تماشا. هی مجله می دن، فیلم می دن، جمع می شن دور هم صداشو می ذارن گوش می دن. فیلم تشیییع جنازه ایه که می بینیم و اشک می ریزیم و ... وای بعضی اوقات از اینکه فامیل بزرگ و این جور با همی دارم افتخار می کنم. قبلا ها هم شده بود افتخار کنما، اما الان یه فاز دیگه س. حالا برای من و بچه های هم سن و سال من که دیر رسیده بودیم، یه مشت سی دی و کتاب مونده. که من نخواهم گذاشت بیهوده رو زمین بمونه. ایشالا.

۲- می رسیم به سریال نور. من فکر می کردم داره به آخراش می رسه اما نمی دونم چرا هی کش میاد. رابطه ی این دوتا نور و مهند واقعا جالبه. یه روز خوبن یه روز بدن. اما در عین حال نشون می ده که همدیگه رو هم خیلی دوست دارن. به نظر من خیلی طبیعی دارن زندگی واقعی رو نشون می دن. مخصوصا از وقتی بچه دار شدن واقعی تر شده. البته خیلی خوبه که آدم از خواب هم پا می شه آرایش کرده باشه!!!!!! منم دارم تمام قسمتهاشو دنلود می کنم. سایتشم بهتون نمی گم!!! مرج هم لطف کرده کل سریال لاست رو دنلود کرده (البته هنوز که ساختنش تموم نشده) و داداشه هی گیر می ده بشین لاست ببین زبانت قوی شه، اما من گیر دادم قعلا نور می بینم عربیم قوی شده!!!!!

۳- همین دیگه. حس ندارم بقیه حرفامو بنویسم!

نوشته شده در سه‌شنبه 1 مرداد 1387ساعت 05:35 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

من یک عالمه آرزو های خوب دارم برات. نه از اونایی که این روزا حتما زیاد می شنوی ها. یه عالمه آرزو های ریز ریز (اهم بالاخره ما کلی تحقیقات داشتیم در این باره ها!!). همه ش اون روزی که داشتی از پله های پل می دویدی بالا و لبخند زنون برای اولین بار دیدمت توی ذهنمه. :) آخه من چه جوری بگم مبارکه؟؟؟؟؟؟؟

تازه شم بیا منو این سارای کانفیوزد رو دریاب بگو ببینیم چی جوری شد که این جوری شد؟ من چرا پس احساس می کنم هیچ وقت نمی تونم ازدواج کنم!!!؟؟؟؟؟ یعنی دقیقا برای ما نونهالان ناشکفته بگو که چی شد که این تصمیمو بدون تردید گرفتی؟؟؟؟

با تشکر از این که ازدواج کردید :)))))

نوشته شده در سه‌شنبه 1 مرداد 1387ساعت 05:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

می دونی بیشتر از اینکه برای خسرو شکیبایی ناراحت بشم برای خاطرات خودم ناراحت شدم. خب این فکر کنم درباره ی خیلی ها صدق کنه. یاد او چهارشنبه شب ها که البته من مجبور بودم ۹ شب بخوابم و ۵ نبه ها ساعت ۲ تکرار خانه سبز رو ببینم. کیمیا فیلم بود ها. فیلم که می گم یعنی اگه این صدا سیما لطف می کرد برای بار صد و بیست و چهارم می ذاشتش بازم من می شستم تماشا.... اینو بخونین: (به نقل از اینجا، دست نویسنده درد نکنه)

«خودمان‌ایم. سرطان و ایست و این حرف‌ها قصه است. فردا صبح که شانزده تخم‌مرغ را نیم‌رو کنی و «بزنی تو رگ»، ناهار را زیر نگاه جفت مرغ عشق‌ات با عاطفه دیزی سنگی بخوری، آخر شب هم علی‌یِ کوچک ما – که حالا دیگر مرد بزرگی شده - پاشنه‌های‌اش را ور بکشد و خانه به خانه در تاریکی شمع روشن کند، فریادی می‌زنی و برمی‌گردی... قهر که نکرده‌ای، اگر هم کرده‌باشی حرف که می‌زنی، با همان صدای لرزان و خش‌دار، که حرف چشمه‌ی زلال محبت بین آدم‌هاست...
مگر می‌شود صدای تو در گوش نپیچد؟ اگر نه، من کجا کیرکگور خوانده‌بودم، چه می‌دانستم «به‌راستی صلت کدام قصیده‌ای ای غزل؟!» لابه‌لای گلستانِ کدام ابراهیم در آتش گُرگرفته‌است، اگر تو هامون روزگار من نبودی...؟ من کجا، کی به سیبی خشنود می‌شد اگر دل‌تنگی‌یِ شب‌های رخوت تابستان شانزده‌ساله‌گی به صدای پای تو نمی‌آویخت...؟ من کجا، کی پری معصومیت سرگشته‌اش را روی صحنه‌ی «سر در کار و دل با یار» بانو می‌شد، اگر تو شعله‌ورِ عمارتِ اوهام نبودی...؟ دیگر کجا، کی فهم می‌کردم که کیمیای زنده‌گی‌ را کجا، کی، رو به کدام گنبد طلا باید کبوتر شد و پرکشید...؟ بغض من دیگر کجا، کی به نگاه خانم جان از لای در حیاط، های‌های اشک می‌شد اگر «مادرِ من!» را مشق نکرده‌بودی به خواهران غریب...؟ دیگر کجا، کِی...؟
نه! هنوز و هم‌چنان صدای توست که در گوش می‌پیچد آقای سبز! تو حرف می‌زنی، ما حرف می‌زنیم... ما را «خونه‌سبزی» بار آورده‌ای... مگر می‌شود...؟ »

نوشته شده در سه‌شنبه 1 مرداد 1387ساعت 05:12 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|