X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

حتما هم همین امشب باید اینقدر حرف زدنم بیاید. همین امشبی که کلی تلاش کردم که زود خوابم بیاید و حتی قهوه ی دوم رو رد کردم منزل هدایی که تازه عروس بود ما به دیدنش رفته بودیم اما به نظر من این هدی آن هدای قبل عروسیش نبود و آن هدای شیطونه هی یه چیزی بگو کجا و این هدای آرومه تابلو دپرس کجا؟؟... ای بابا اصلا من داشتم راجع به این میگفتم که قهوه ی دوم را رد کرده بودم که شب خوابم ببرد چون از صبحش هی با ضمیر نا خودآگاه خودم قرار گذاشته بودم که شب زود بخوابم و یک عالمه وقت جلوی شومینه ی سوزان ولو افتاده بودم و هی با موبایلم ور رفته بودم تا خوابم بگیرد و بابایم به حالته جاست کیدینگ خواسته بود موبایلم رو توی شومینه بندازم و آآآآه که من شبهای زمستان رو برخی مواقع دوست دارم. مثل امشب که بابا هی پرتقال و نارنگی به خوردم می داد و مامان شعارهای جدید جنبش سبز برامان میخواند و من هی فین فینم به راه بود بس که به خیال خودم خوکی گرفته م و 24 روز دیگر پیش سیسسترم می رم و فردا هم همایش مدرسه مان دعوتم و مراسم گودبای خاله م و سبزی پلو ماهیه هر ساله خونه ی عاط اینا و اااااااای وااااای که چرا از عروسی عاط و ماکان هیچ حرفم نمیاد

 هنوز سر ماجرای پینت بال عذاب وجدان دارم

و در همین حوالی دوستان ما را زندانی کرده اند و قلب های ما را مچاله و روز به روز انگیزه ی ما برای دوباره دانشگاه رفتن در این دولت لعنتی کودتا کاهش میابد 

:(

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 آذر 1388ساعت 09:20 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

این روزا می رم کتابخونه و درس می خونم. اما خودم بهتر از همه می دونم که این مدل درس خوندن به هیچ دردی نمی خوره. و فقط برای اینکه خونه نمونی و احساس کنی که یه کاری داری می کنی مفیده. اونجا دائم باید چایی خورد (مدلشه!) و از پنجره شهر غبار گرفته رو نگاه کرد و دقیقه یک بار هم برای پس دادن چایی ها به دستشویی مراجعه کرد! اونجا عطیه هست با دنیای پاکش که فقط و فقط دل منو مچاله می کنه وقتایی که گوله گوله اشکاش میان به یاد عشق از دست رفته ش. و شکوفه هست و کتابهای گچ و ماسه و خاک و مهربونی خیلی زیادش و مص هست و دنیای پر از نیماش و بانمک بازی ها نگرانی هاش بابت خونه داری ش و گاهی هم عاطفه میاد با همون دنیای قبلیش فقط کمی اجتماعی تر و من بسیار بسیار کول باهاش برخورد می کنم و اون هم همین طور... اونجا کتاب هست و سکوت و دخترهای عجیب و پسرهای درس خون. و من فقط به روش درس خوندن خودم می تونم بگم درس خوندن تفننی. یعنی جمعه ها و تعطیلات رسمی که نمی خونم. عصرها هم که میام خونه دیگه نمیخونم. و این یعنی عمرا رتبه ی زیر 50 بیارم که تهران قبول شم. 

به سرم زد بریم پینت بال. یاس پرسید و قیمت گرفت و اینا. به چند زنگ زده بودم واسه حال و احوال. چمی دونستم با لاهه س. کلی راجع به پینت بال حرف زدیم و خندیدیم. و آخرش فهمیدم که با اونه. و فکر کن چه دلش گرفته وقتی دیده من فارغ از همه چیز دارم برنامه ی پینت بال رفتن رو میچینم و می خندم و ... حالم گرفته شد.

نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر 1388ساعت 06:21 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

حسابی سردمه. می شینم تو سابرینا. بخاری رو میزنم. باد گرم می خوره تو صورتم و مطبوع ترین حسهای دنیا بهم دست می ده. سالهاست که گرمای بخاری ماشین خاطرات خوش زمستونای قبل رو یادم میاره. و حتی یادآوری خاطرات بدش هم برام خوشایند می شه. ضبط رو روشن می کنم. سی دی شوق شقایق ها توشه. شروع  می کنه به خوندن، با ریتمی آروم و گرم:

افسوس که عمری پی اغیار دویدیم 

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم  

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم  

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم 

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم  

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم  

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم 

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 آذر 1388ساعت 02:30 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

از صب تا حالا بلا نسبت سگ پاچه می گیرم. حتی با سان هم دعوام شد. الان یه کم با چند حرف زدم بهترم. بهم واسه کنکور کلی امید و راهکار داد. مغزم قدرت تمییزشو از دست داده. نمیدونم چی کار خوبه چی کار بده. اعصاب هم که در حد صفر. 

دلم می خواد کلی توضیح بدم. حالا بعدن....

نوشته شده در پنج‌شنبه 5 آذر 1388ساعت 05:12 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

بچه که بودیم، توی بازی هامون کلمه ای که خیلی تکرار می شد، "مثلا" بود. می گفتیم: مثلا من مامان می شم، مثلا اینجا خونمون بود، مثلا این خرسه بچه بود من مامانش بودم. مثلا ما تو خارج زندگی می کردیم. و هزار تا مورد دیگه مثل اینا. حالا، امروز، دلم می خواد برگردم به اون دوران. بگم بیا بازی کنیم. مثلا الان پارسال بود. مثلا من هنوز اونقدر احساس داغونی نمی کردم. مثلا تو هنوز اونقدر گیر نداده بودی به این مسئله که ما می تونیم با هم زندگی کنیم یا نه. مثلا من خیلی قوی بودم. مثلا من زود تسلیم نمی شدم. مثلا قبل از اون همه اقدامات شتاب زده، یه کم بیشتر فکر کرده بودیم. مثلا من عادت داشتم وقتی چیزی رو می خوام براش تلاش کنم نه اینکه بسپرم به تقدیر. مثلا بخت با ما یار بود. مثلا من لا اقل برای برادرم که اون همه خودشو مشتاق نشون می داد جریانو تعریف کرده بودم. مثلا من اینقد همه چیزو حاضر و آماده نمی خواستم. مثلا من یه آدم دیگه بودم. من هر کسی جز اینی که بودم، بودم. مثلا من یهو نکشیده بودم کنار. مثلا من توی بهت ولت نکرده بودم. مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا ............ م ث ل ن . . . . .

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر 1388ساعت 06:16 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|