X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

بچه که بودیم، توی بازی هامون کلمه ای که خیلی تکرار می شد، "مثلا" بود. می گفتیم: مثلا من مامان می شم، مثلا اینجا خونمون بود، مثلا این خرسه بچه بود من مامانش بودم. مثلا ما تو خارج زندگی می کردیم. و هزار تا مورد دیگه مثل اینا. حالا، امروز، دلم می خواد برگردم به اون دوران. بگم بیا بازی کنیم. مثلا الان پارسال بود. مثلا من هنوز اونقدر احساس داغونی نمی کردم. مثلا تو هنوز اونقدر گیر نداده بودی به این مسئله که ما می تونیم با هم زندگی کنیم یا نه. مثلا من خیلی قوی بودم. مثلا من زود تسلیم نمی شدم. مثلا قبل از اون همه اقدامات شتاب زده، یه کم بیشتر فکر کرده بودیم. مثلا من عادت داشتم وقتی چیزی رو می خوام براش تلاش کنم نه اینکه بسپرم به تقدیر. مثلا بخت با ما یار بود. مثلا من لا اقل برای برادرم که اون همه خودشو مشتاق نشون می داد جریانو تعریف کرده بودم. مثلا من اینقد همه چیزو حاضر و آماده نمی خواستم. مثلا من یه آدم دیگه بودم. من هر کسی جز اینی که بودم، بودم. مثلا من یهو نکشیده بودم کنار. مثلا من توی بهت ولت نکرده بودم. مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا ............ م ث ل ن . . . . .

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر 1388ساعت 06:16 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|