X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

این روزا می رم کتابخونه و درس می خونم. اما خودم بهتر از همه می دونم که این مدل درس خوندن به هیچ دردی نمی خوره. و فقط برای اینکه خونه نمونی و احساس کنی که یه کاری داری می کنی مفیده. اونجا دائم باید چایی خورد (مدلشه!) و از پنجره شهر غبار گرفته رو نگاه کرد و دقیقه یک بار هم برای پس دادن چایی ها به دستشویی مراجعه کرد! اونجا عطیه هست با دنیای پاکش که فقط و فقط دل منو مچاله می کنه وقتایی که گوله گوله اشکاش میان به یاد عشق از دست رفته ش. و شکوفه هست و کتابهای گچ و ماسه و خاک و مهربونی خیلی زیادش و مص هست و دنیای پر از نیماش و بانمک بازی ها نگرانی هاش بابت خونه داری ش و گاهی هم عاطفه میاد با همون دنیای قبلیش فقط کمی اجتماعی تر و من بسیار بسیار کول باهاش برخورد می کنم و اون هم همین طور... اونجا کتاب هست و سکوت و دخترهای عجیب و پسرهای درس خون. و من فقط به روش درس خوندن خودم می تونم بگم درس خوندن تفننی. یعنی جمعه ها و تعطیلات رسمی که نمی خونم. عصرها هم که میام خونه دیگه نمیخونم. و این یعنی عمرا رتبه ی زیر 50 بیارم که تهران قبول شم. 

به سرم زد بریم پینت بال. یاس پرسید و قیمت گرفت و اینا. به چند زنگ زده بودم واسه حال و احوال. چمی دونستم با لاهه س. کلی راجع به پینت بال حرف زدیم و خندیدیم. و آخرش فهمیدم که با اونه. و فکر کن چه دلش گرفته وقتی دیده من فارغ از همه چیز دارم برنامه ی پینت بال رفتن رو میچینم و می خندم و ... حالم گرفته شد.

نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر 1388ساعت 06:21 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|