X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

آقا این فیلم کنعان شده عین ناموس واسه ما!!! یعنی کافیه یکی بیاد بگه که فیلم بی خودی بود و بی سر و ته بود و اینا. اون وقت ناخواسته همچین میرم بالا منبر و یه ساعت در انتقاد به اینکه مگه همیشه باید توی فیلم همه چیزو صاف بیارن بدن دست آدم و الخ صحبت می کنم. فقط یکی کافیه بیاد بگه فروتن بد بازی کرده تو کنعان. شانس اگه بیاره و خفه ش نکنم براش توضیح میدم که جناب شما برو به این فکر که چه جوری بعد از ده سال علی ها مرتضی می شن.... و این نکته ی ظریفی ست. باشد که متوجه شوید. 

... من فردا از کله سحر تا بوق سگ کلاس دارم. اما نمی دونم میرم یا نه هنوز. چون اگه سانی نیاد نمی رم. و سانی الان بله برون زیباس و جواب منو نمی ده. منم به سبک لاهه براش از اون اس ام اسا زدم که اگه این اس ام اس رو تا ساعت فلان دیدی، بهمان کار رو بکن!...  

...دلم میخواد یه عالمه بنویسم. مغزم اما جمع و جور نیست.

... 

 آقا من نا امیدم.... یعنی نا امید شدم. از این جنبش سبز نا امید شدم... یعنی منظورم اینه که به این نتیجه رسیدم که حجم وقاحت ها اونقدر بالاس که تا بیاد این جنبش به نتیجه برسه، موهای من رنگ دندونام شده.....

...  

وبلاگا و سایتای دیگه رو زیر و رو کردم تموم شد. خب حالا دیگه می تونم با یه اعصاب له برم بخوابم. شب بخیر...

نوشته شده در سه‌شنبه 27 مرداد 1388ساعت 12:02 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

که خون بهای تو خون سیاه جلاد است.... 

امروز برگشتنه با سانی همه ش اینو گوش دادیم. عاشق وقتایی ام که ساکتیمو فقط داریم آهنگمونو گوش می دیم... سانی می گفت از قسم گفتناش خوشش می اد و من پر از خشم شده بودم و برای اونایی که کشته شدن افسوس می خوردم... چقدر وقتایی که تظاهراته وحشتناکه... همه می دونن که این لاشخورا تیر می زنن. و اگه تو رفتی تظاهرات دیگه برگشتنت با خداس... یاد روزی می افتم که با سانی توی پیاده روی بالای میدون ولیعصر خسته از کلاسای پارسه راه می رفتیم و گله به گله لاشخور بود و یهو چند تا دختر شروع کردن به شعار دادن و از اون طرف خیابون چندین تا مرد ادامه ی شعاراشونو همراهی کردن و در عرض سی ثانیه ماشینا بووووووقی بود که می زدن و لاشخورا خوشحال از اینکه از بیکاری در اومدن می دویدن و من فقط یادمه سانیو فحش می دادم که همچین روزی کفشای خانومانه ی تق تقی پوشیده و نمی تونه پا به پای من بدوئه. دست همدیگه و گرفته بودیم و خلاف جهت مردم می دویدیم تا به بالای فاطمی به ماشین برسیم و فرار کنیم.... و اون وسط سانی قسم و آیه میداد منو که شعار نده. و خب من برای حفظ آرامشش و اینکه خودمم ترسیده بودم دهنو بستم. 

که خون‌بهای تو اتمام این زمستان است...  

کاش اونایی که کشته شدن نمرده بودن... کاش این همه آدم بیکس نشده یودن..... 

...  

فردا سیسترم میاد..

نوشته شده در سه‌شنبه 20 مرداد 1388ساعت 09:44 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

من الان یه فیلمی دیدم. اسمش In the land of women بود. و فقط در این حد بگم که اصلا متوجه دو ساعتی که پاش بودم نشدم. یعنی آخرش که تموم شد بهت زده مونده بودم که واقعا دو ساعت شد؟؟؟؟؟ انگار فقط 10 دقیقه طول کشیده بود برام. من ولقعا برادرم رو تحسین می کنم که به نظرش مگ رایان هنرپیشه ی خوبیه. نمی دونم چرا توی فیلمهایی که بازی میکنه یه جور حس زنده بودن جریان داره (چقدر جمله م کلیشه ای شد!)... من واقعا از دیدن این فیلم لذت بردم. تک تک آدماشو دوست داشتم و تک تک دیالوگهاشو دلم می خواست حفظ کنم... 

در حقیقت، ما آدما، وقتی از یه رابطه ای بیرون میایم، و وارد یک دنیای جدید می شیم، انگار که تازه چشمامون باز می شه. و همه چیز رو اون جور که باید باشه، می بی نیم. 

در نتیجه، باز هم ایمان میارم به این جمله که: خوبیه عشق اینه که وقتی میاد، دست آدمو می گیره از راهی که داره میره، به راهی که باید بره می بره. حتی اگه مجبور به توقف و نیستی بشه. اثر خودشو می ذاره. 

و من، در حال حاضر، در راهی قرار دارم که باید باشم.

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد 1388ساعت 12:18 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

دارم آماده می شم برم کلاس. یه دختری به نام سحر باهامون دوست شده و خونه شون خیلی به ما نزدیکه.باید اونم ببریم. سانی گفته ثواب داره! دیشب خیلی دلم گرفته بود. واقعا برام جالبه که اینقدر نگران زندانیام. این حرفا اصن تو استایل من نبود. نگرانی واسه ی زندانیا؟؟؟ نمی دونم ناراحتشونم... 

... 

دلم واسه دماوندی که با رزا اینا رفتیم تنگ شده... واسه مرتضی که هر لحظه داشتیم از دستش می خندیدیم. واسه بلوف بازی کردنا.. که تمام کارتا دست رضا بود!!!!! و اینکه علی داداش یاس نبود و همه وسط بلوف یادش م یکردن که اونم کل کارتا دستش بوده! و اینکه وقتی مثلا من یا مرجی بلوف یکیو می گرفتیم همه تشویق می کردن!!! و یا اینکه مرتضی تقبل می کرد رزا بلوفشو بگیره!!!! خدایا چقدررررر خوش گذشت.... دلم براشون تنگ شده... واسه ی رزا که می گفت دوست دارم تخصص قلب بخونم اما معمولا کسی به متخصص قلب زن اعتماد نداره.... در نتیجه می خواست رادیولوژی بخونه.... دلم واسه پیاده رویه تنگ شده که وسطش آب بازی کردیم و رضا رزا اینا رو خیس کرد و برادرم رضا رو... دلم واسه کباب سیخ کردن مرتضی تنگ شده که نمک نمی زد و می گفت نمک کلا آپشناله! دلم واسه فیلم دیدن آخر شب تنگ شده که داداشه م خواست با پارچ روی سر رضا که جلوی تی وی خوابش برده بود آب بریزه و مرتضی تحریک می کرد و آخرشم که رضا از خواب پرید از چشم مرتضای بدبخت دید!!!! دلم برای اون لحظه ای که در سماور در جال جوشو برداشتمو یهو ولش کردمو همه شون یهویی داد زدن که نسوختی که ه ه ه هم تنگ شده.... دلم واسه تخته بازی کردن رضا و رزا تنگ شده. واسه ی وقتی که رضا به رزا گفت که معلومه تو و مرتضی خیلیییییی به هم میاین اینو همه می دونن تنگ شده.... دلم واسه کدبانو بازیای مرجی تنگ شده که نمی ذاشت ظرف یه بار مصرف بیاریم و بعدش با داداشه وای میستادن خیلی عاشقانه ظرف می شستن هم تنگ شده.... دلم واسه خنده های از ته دل، تو خواب حرف زدنای مرجی، پچ پچ حرف زدنای منو مرحی وقتی داداشه خواب بود، دلبری های رزا، مسخره بازیای مرتضی، غد بازیای رضا، کول بازیای داداشه، و خود الکی خوشم تنگ شده........

نوشته شده در شنبه 17 مرداد 1388ساعت 11:21 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

داستان ازین قراره که عکسای هردوتاشون رو می دیدم تو فلیکر. هر کدوم یه صفحه جدا داشت. بعد این دوتا دوست بودن با هم. عاشق هم بودن. پسره نقاش بود و موضوع همه‌ی نقاشیاش هم دختره بود. عکس می گرفت از دختره در حالت های دیوونه بازی خوبی مثلن دختره سرش رو آورده جلوی ماهی ای که تازه با قلاب گرفته می خواد گاز بزندش٫ یا نشسته لبه ی استخر یا دوتایی دارن مسخره بازی درمیارن فیلم گرفته بودن گذاشته بودن تو فلیکر. بعد یه روز این اواخر همین قبل از انتخابات بود که دیدم پسره یه دونه عکس گذاشته از آخرین بار که با دختره بوده و زیرش نوشته که دیگه تموم شد همه چیز و با این که هنوز عاشق هم هستیم من به تصمیم دختره احترام می ذارم و براش آرزوهای خوب دارم و خیلی چیزها به من یاد داد و مدیونشم و اینا و سخته و ...که برای همه کلی شوک بود. تا دو هفته انواع و اقسام آدم ها اومدن زیر اون عکسه کامنت گذاشتن که دلداری بدن یا نصیحت کنن. آدم هایی که مثل من خیلی هاشون فقط عکس های این دوتا رو دیده بودن.
حالا امشب که من بی خوابی به سرم زده گفتم بیام قصه شون رو تعریف کنم براتون چون دیدم پسره بعد از یکی دو ماه که هیچ عکسی از دختره نذاشته بود عکسش رو گذاشته و این رو زیرش نوشته: 


The woman I loved the most.
Thank you.
I know I didn't take the break up very elegantly and I'm
sorry for some of the things I said. The truth is that you have been
wonderful to me. Never before in my life (and I'm a grown up
man) someone gave so much to me.
I still miss you terribly some days. But I'm also
starting to smile remembering certain things we did together.
I'm not checking your fotos or your blog these days,
(I don't have the strength ) and we are not talking,
so I don't know anything about your present life.
But I wish you well. I know you'll shine because you have the light in you
and you are one of the most brilliant people I ever met.
And one of the bravest, too: you crossed the planet for a complete stranger
when you were only 23! How courageous is that?!
I know you took the right decision. I didn't have
the will to start my life again in perth and I will probably regret that for the rest of my life.
I always tried my best, though and when I didn't know what to do I tried to learn.
Because I always wanted to love you the best I could and in that process I learned
a lot. About life, love and about myself too.
But sometimes life slaps you in the face. " Wake up!
it' not all about good intentions." , she seems to say.
I know time will play its part. And the pain will subside. And we will
have full complete lives again.

You only gave me love.
You were my diamond.
And my best friend.

http://www.flickr.com/photos/godiex/3798966650/
It was a wonderful and very special part of my life.
My favorite so far.

Thank you!  

 

(+)

نوشته شده در شنبه 17 مرداد 1388ساعت 11:08 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

پنجاه و دو روز است "هر شب" با چشمان خیس خوابت میبرد. در حالیکه عکس پدرت را تماشا میکنی. پنجاه و دو روز است هر روز که از خواب بلند میشوی هاج و واج به اطرافت نگاه میکنی و من متوجه میشوم که باز خواب بابایت را دیده ای و الان دوست نداری بیدار باشی و بدانی که او در انفرادی اوین است. 

.... 

اینو شوهر فاطمه براش نوشته... یعنی واقعا الان چی داره به روز آقای ابطحی و بقیه می گذره؟؟ کاش جوری می شد دلداری داد...

نوشته شده در جمعه 16 مرداد 1388ساعت 04:23 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

 امروز اگه خدا بخواد عازم خیابوناییم تا تشکر ویژه کنیم از ا.ن بابت زندگی ردیفی که داریم. و بابت اعصابای سالمی که داریم و آینده ی روشنی که در انتظارمونه و هزار و یک دلیل دیگه. 

... 

عروس صورتی چرک دیشب اصلا به اندازه ی عروس بنفش پارسال باحال نبود. یعنی شایدم من رو مود باحال برداشت کردن نبودم. به هر جال از گرما مردیم و شرشر عرق ریختیم و حرص خوردیم و موهامون چسبید به کف سرمون و ... ایشالا که خوش بخت شن!!!! احساس می کنم آدمی که بودم با آدمی که هستم هزار ها سال نوری فاصله دارن. یه بار به سانی گفتم جز امیر هیچکسه دیگه ای رو در کنارت نمی تونم تصور کنم. حالا دیشبم همین حسو داشتم که جز فربد........ بگذریم. به هر حال داماد دیشب روحشم از سال دوم دبیرستان ما تا سال سوم دانشگاه خبر نخواهد داشت و بهتره که منم کم کم اون روزا رو فراموش کنم. همیشه اتفاق غیر قابل پیش بینی دیگه ای در راهه و جز کنار اومدن با واقعیتی که رخ داده کار دیگه ای نباید کرد. به قول مهد شاید فربد خودش زودتر از این حرفا همچین مراسمی داشته بوده و ما نمی دونستیم.... 

سیاوش قمیشی داره می خونه که طاقت بیار رفیق داریم میرسیم.....

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد 1388ساعت 11:21 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

تصمیم گرفتم دیگه صبح ها خبر نخونم... چون بعد از یه ساعت که تمام اینترنتو زیرو رو کرده و میام از پای کامپیوتر کنار اعصابم لهه. و تا شب گند زده می شه به اعصابم... تیتر امروز روزنامه ی اعتماد ملی این بود : مننژیت در بازداشتگاه ها. همین تیتر به همراه توضیحات در باره ی چگونگی ایجاد این بیماری کافی بود تا من تا شب له باشم. مخصوصا که کلاه کج ها دارن زیاد می شن تو خیابون به خاطر 5 شنبه س لابد که مصلی همایشه... به هر حال حس وحشتناکیه دیدن این لاشخورا توی خیابون با اون باتوم های حکایتی شون.... 

امروز سر کلاس تنها بودم. سان رفته بود که بعد از قرنی امیرو ببینه و من دلم گرفته بود. صبح با یاس رفتیم دکتر پوست و بهمون توصیه کرد به هیچ وجه آفتاب نگیریم. زیرا پوستمان پیر خواهد شد! و تازه من که به هیچ وجه نباید در معرض آفتاب قرار بگیرم چون پوستم خیلی سوسوله. یعنی رسما همینو می گفت! 

یه عااااااالمه خرید دارم.... ولی تمام وقتمو پارسه گرفته.... کاش می شد فردا برم خرید. دلم واسه مرجی تنگ شده. چند روزه برگشته سر درس و زندگیش و من جای خالیشو حس می کنم. مهندسه شیطون و با احساس و باحال عزیز که خوب خودشو تو دل ماها جا کرده.... 

دیگه اینکه با تقدیم احترامات به Whitney Houston برای آهنگ I Look To You و حتی شادمهر عقیلی برای آهنگ تقدیر،جایزه ی بهترین آهنگ گریه در آر نعلق میگیرد به Smile: 

 

Smile though your heart is aching
Smile even though its breaking
When there are clouds in the sky, youll get by
If you smile through your fear and sorrow
Smile and maybe tomorrow
Youll see the sun come shining through for you

Light up your face with gladness
Hide every trace of sadness
Although a tear may be ever so near
Thats the time you must keep on trying
Smile, whats the use of crying?
Youll find that life is still worthwhile
If you just smile

Thats the time you must keep on trying
Smile, whats the use of crying?
Youll find that life is still worthwhile
If you just smile 

.... 

پ.ن: .....just smile 

پ.ن2: خدا بیامرزه آقای مایکل جکسونو که این آهنگه مورد علاقه ش بوده!

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد 1388ساعت 10:43 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

می گفت و می گفت و من فقط مونده بودم که چقدررررررر سانی رو محرم دونسته که داره این حرفا رو با وجود غرور مسخره ش بهش می زنه. گفت هنوزم که می گردم اشتباهی تو عملکردم پیدا نمی کنم. گفت تمام باورام زیر سئواله. گفت مسخره س که هنوز هر روز صبح که از خواب پا می شم فقط یه اسمه که تو سرم می چرخه. خنده ش گرفت گفت توی دستشویی که دارم به صورتم آب می زنم همین جور خودمو فحش می دم. می گفت بیشترین کاری که می شه کرد اینه که مرور خاطرات نکرد که می دونی ن م ی ش ه .... خیلی رله بین حرفاش اسم منو می آورد که مثلا آره فلان دوستم که مریم می شناسدش ال و بل. یا مثلا مریم درباره ی امیر چی میگه تازگیا. و من از اینکه بعد از هزار سال اسممو از زبونش میشنوم ... من فقط لبخند می زدم. ازون لبخندا که جان توی سریال الی مکبیل وقتی خل می شد روی صورتش حک می کرد. این کارو می کردم که سانی فکر نکنه چیزیمه و قطع کنه.

الان هم ابی داره میخونه که آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه. 

 

...  

 

با دستای رفاقتت، تاریکی وحشت نداره، نوری که حرف آخره به قصه مون پا میذاره، حیفه که شهر آئینه سیاه بشه حروم بشه ، قصه تو قصه من اینجوری ناتموم بشه

آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه ، برای گیس گلابتون از مرگ جادوگر بگه، از مرگ جادوگر بد که از کتابا می اومد
.. 

جادوگره بد دیگه خود منم... کتابا کجا بودن...

نوشته شده در سه‌شنبه 6 مرداد 1388ساعت 11:29 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

چه کار کنم که هر کاری می کنم اولین تصویری که از نرگس دارم از یادم نمی ره... نمی دونم چند سال پیش بود.. منو سارا روی پل عابر پیاده ی سارا (دقت شود که پل تعلق به سارا اینا دارد) اینا واستاده بودیم که یه دختر سر تا پا روشن (کرم پوشیده بودی؟) از پله های پل می دوید بالا و من دو به شک بودم که اینه نرگس یا نه که سارا که قبلا دیده بودش گفت نرگسسس و خب صورت پر از هیجانشو از دیدن ما مگه از یاد می شه برد؟؟؟؟ 

حالا همین نرگس که من چندین بار دیگه هم دیدمش و به چه دلیل نا نوشته و نا خوانده و ناشناخته ای هر بار که با هم بودیم تبدیل به یک خاطره ی سنگین از لحاظ همه چیز برام شد، هقته ی پیش برای همیشه شروع به زندگی کردن با کسی کرد که اولین و خفن ترین دلیل این کارش این بود که دوستش داشت. اگر شما هم مثل من از کلمه ی عروسی (و ازدواج) بدتون بیاد، قبول دارین که جمله ی قبل بهترین توصیف بود.... و ایضا اگر شما هم مثل من از دوست داشتن و دوست داشته شدن ضریب اطمینان 100 درصد می خواین به شجاعت و جسارت نرگس تبریک م یگین و هم چنین به امیرحسین که تونسته قانعش کنه که می ی ی ی ی ی ی شه ....... 

در اینجا به احترام این زوج جدید، به ایستید و تبریک بگید. حتی شما دوست عزیز.

نرگس و امیر حسین... تبریک بدون ویرایش منو بپذیرین. به امید دیدار...

نوشته شده در سه‌شنبه 6 مرداد 1388ساعت 10:49 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|