X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

دارم آماده می شم برم کلاس. یه دختری به نام سحر باهامون دوست شده و خونه شون خیلی به ما نزدیکه.باید اونم ببریم. سانی گفته ثواب داره! دیشب خیلی دلم گرفته بود. واقعا برام جالبه که اینقدر نگران زندانیام. این حرفا اصن تو استایل من نبود. نگرانی واسه ی زندانیا؟؟؟ نمی دونم ناراحتشونم... 

... 

دلم واسه دماوندی که با رزا اینا رفتیم تنگ شده... واسه مرتضی که هر لحظه داشتیم از دستش می خندیدیم. واسه بلوف بازی کردنا.. که تمام کارتا دست رضا بود!!!!! و اینکه علی داداش یاس نبود و همه وسط بلوف یادش م یکردن که اونم کل کارتا دستش بوده! و اینکه وقتی مثلا من یا مرجی بلوف یکیو می گرفتیم همه تشویق می کردن!!! و یا اینکه مرتضی تقبل می کرد رزا بلوفشو بگیره!!!! خدایا چقدررررر خوش گذشت.... دلم براشون تنگ شده... واسه ی رزا که می گفت دوست دارم تخصص قلب بخونم اما معمولا کسی به متخصص قلب زن اعتماد نداره.... در نتیجه می خواست رادیولوژی بخونه.... دلم واسه پیاده رویه تنگ شده که وسطش آب بازی کردیم و رضا رزا اینا رو خیس کرد و برادرم رضا رو... دلم واسه کباب سیخ کردن مرتضی تنگ شده که نمک نمی زد و می گفت نمک کلا آپشناله! دلم واسه فیلم دیدن آخر شب تنگ شده که داداشه م خواست با پارچ روی سر رضا که جلوی تی وی خوابش برده بود آب بریزه و مرتضی تحریک می کرد و آخرشم که رضا از خواب پرید از چشم مرتضای بدبخت دید!!!! دلم برای اون لحظه ای که در سماور در جال جوشو برداشتمو یهو ولش کردمو همه شون یهویی داد زدن که نسوختی که ه ه ه هم تنگ شده.... دلم واسه تخته بازی کردن رضا و رزا تنگ شده. واسه ی وقتی که رضا به رزا گفت که معلومه تو و مرتضی خیلیییییی به هم میاین اینو همه می دونن تنگ شده.... دلم واسه کدبانو بازیای مرجی تنگ شده که نمی ذاشت ظرف یه بار مصرف بیاریم و بعدش با داداشه وای میستادن خیلی عاشقانه ظرف می شستن هم تنگ شده.... دلم واسه خنده های از ته دل، تو خواب حرف زدنای مرجی، پچ پچ حرف زدنای منو مرحی وقتی داداشه خواب بود، دلبری های رزا، مسخره بازیای مرتضی، غد بازیای رضا، کول بازیای داداشه، و خود الکی خوشم تنگ شده........

نوشته شده در شنبه 17 مرداد 1388ساعت 11:21 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|