X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

تو تصور کن که خستگی چقدر می تونه حجیم باشه. وقتی چند تا آدم دوست داشتنی دارن برای تو - برای وجود تو - خوشحالی می کنن و دست می زنن و با چند تا آهنگ در حد جلال همتی توی یک وجب جا یواشکی می رقصن، تو دلت بیرون بخواد. هوای باز بخواد،لبخندای الکیت حوصله ی خودتو سر برده باشن و بقیه انگار که بعد از عمری یه بهونه واسه شاد بازی پیدا کرده باشن. کادویی که شاید قبلا ها اگه می گرفتی تا چند ماه شارژت می کرد به نظرت مسخره و کوچیک بیاد! احساس کنی شدی مسخره ی دست یه عده آدم. که تو رو فقط برای ساختن یه شب خاطره انگیز می خوان. نه هیچ چیز دیگه ... و دست خودم نبود اینکه همه ش یاد آرامشی می افتادم که توی یه سفره خونه ی سنتی داشتم .... وقتی دلم ساکت و آروم نشسته بود سر جاش و سعی می کرد لحظه لحظه ی خاطرات اون دو جفت چشم آرومو به ذهنش بسپاره برای روز مبادا .... اینا رو می شه نگفت ...  می شه مدتها توی سینه حبسشون کرد و بغضه رو قورت داد و بعد ها با یاد این روزها لبخندی زد ... اما من دوست دارم بگم ... دوست دارم خیلی چیزهای دیگه هم بگم که باشه بعد ....

.

دلم منتظر خبری، تلفنی، حتی اس ام اسی خشک و خالی از طرف کسی بود ... و دریغ کرد. و منی که هی به خودم نهیب می زنم که واقعا دوست داشتی چیزی بگوید؟ انگار که خودم هم از خودم انتظار این یک موضوع را دیگر نداشته باشم! اما یاد آن شش تا دوم مهری که با ذوق و شوق یک آدم دیگر که برایم واقعی بود و عزیز و مهربان و دوست داشتنی... ولم نمی کند. به اینها اضافه می شود سی ام بهمن هایی که جشن گرفتیم و من بودم که ذوق و شوقم را به رخ می کشیدم. و چقدر این یک روز تولدهایمان در سال به نظرمان استثنایی و متفاوت از تمام روزهای سال می آمد. سی ام بهمن همیشه سینما می رفتیم! یعنی جزء لا ینفک سی ام بهمن سینما بود. این دو سه سال آخر کافه گالری اضافه شده بود و سوپر فرمان! دست خودم نیست! دست دلم است که هی تنگ می شود و هی این چیزی که در گلو مانده است را قورت می دهد که شاید پایین برود! اما همان جا مانده! مدت هاست.

.

حرفهای تلخ زیادند. خیلی هم زیادند. اما می ترسم خاطر عزیزانم که میخوانند بیشتر از این مکدر شود. پس می نویسمشان به عنوان یادداشتهای چرک نویس، اما نه به قصد انتشار ... فقط به قصد خالی شدن این دل کلافه.

نوشته شده در سه‌شنبه 3 مهر 1386ساعت 11:13 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|