X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

یقیناً روز سه شنبه ۸ تیر ۸۹، بهترین روز زندگی من تا حالا بود. هیچ چیز از یک روز کامل کم نداشت. صبحش سیسترم و برادرم و مرجی رفتن آرایشگاه و من دائم چشمم به در بود که آقای آبی، آب بیاره بریزه توی استخرچه تا پر شه و من دورش شمع و گلدون بچینم. اما خیلی دیر اومد. من اون وسط رفتم عکاسی و چند تا عکس عروس دامادو چاپ کردم برای قاب عکساشون. بعد علی داداش یاس هی حضور پر رنگی داشت و کلی ایده می داد که اینجوری بچین و اینا و کلی گل هم گفت که می خره میاره. بعد الی اومد و منو مامی رو درست کرد! بعد علی با عروس داماد اومد خونه در حالی که فیلمبردار رو سوار کرده بود که از اینا فیلم بگیره گل هم خریده بود. در کسری از ثانیه حیاط زیبا شد و شمع ها روشن شد و روی آب پر از گلبرگ! 

دیگه تا شب تمامش خنده بود و خوشی و رقص و پایکوبی و آخر شب هم که من باز می مردم برای دوستای بابام و عموی مرجی که توی پله ها می رقصید و بقیه ی جوانان دهه ی 50 فامیل که الان واسه خودشون سنی دارن اما کماکان می شه عاشقشون شد از بس که باحالن! 

یک شب به یاد موندنی و کامل. تقریبا همه ی اونایی که دوستشون داشتم یه جا جمع بودن. از سان و فر و پرانتز و شکوف و مص و عط گرفته تا کل فامیل و حتی دوست مامانم و دخترش که دیدنشون منو یاد گلهای زرد و سفید روی تپه های بچگی انداخت و هزار سال بود ندیده بودمشون.... دوستای سیسترم، رزا و مُرت ضای مهربون، حُس، یاس، طاه و . . .  

 

شبش تا 4 صب بیدار بودیم. کلی آدم خونه مون شب موندن. تخت من صدا می داد قیژ قیژ و صب خیلیا فحشم دادن و طی یک جنبش خود جوش از بابام خواستن در کنار خرج عروسی برای منم یه تخت بخره!!! تا ظهر توی حیاط هی از خودمون عکس گرفتیم و بعد ناهار غذاهای عروسی رو خوردیم! پاتختی ماتختی و از این قبیل مراسمات مزخرف هم نداشتیم خدا رو شکر!!!! تا شب همین طوری به طرب گذشت و شبش کمی از مهمونای شب مونده رفتن! و خلاصه تا الان که من اینجام  آخرین سری مهمونا یعنی عمو و زن عموم خونه رو ترک کردن! 

و البته نوعی غربت بر من و مامان و بابام حکم فرما شده وقتی یهو خونه ساکت شد! 

 

یه هر حال 8 تیر 89 روز فراموش نشدنی ای بود. مرسی خدا :))))) 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 11 تیر 1389ساعت 11:41 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|