X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
مهم نیست

دیروز من از صب حال گندی نداشتم. سان که توپید که جرا دیر میای  من گند شدم. حتی دم در که اومد استقبال من و فر، در گوشش هر چی فحش با ادبانه بلد بودم گفتم. و البته حواسم بود که همه ی مهمونا فک کنن دارم قربون صدقه ش می رم! بعد با اکراه گفتم که اگه کیک رو خواستی من می رم می گیرم میارم. ساعتی بعد، من و فر بودیم توی سابرینا و فر 13 کیلو کیک روی پاش بود و من با سرعت مورچه راه می رفتم که کیک خراب نشه یه وقت! بعد تازه موبایل سان مونده بود پیش ما و من گذاشته بودم رو داشبرد سابرینا و هی زنگ می خورد و فر که کیک رو پاش بود نمی تونست برش داره منم دستم بهش نمی رسید و دهانمان را سرویس کرد تا برسیم!!!! 

بعد مثل سه سال گذشته ما بودیم بین یه عالمه بچه ی کوچولوی بی بضاعت که امکان داشت هر کدومشون ما باشیم. اما کسی که اون بالا تقدیر ها رو رقم می زنه، ما رو ما کرده و اونا رو اونا. اونا دست می زدن و می خوندن و شادی می کردن و ما سعی می کردیم از پاکیشون استفاده کنیم و خودمونو بکشیم بالا.... بعد فر بود که از کوه یخ شدنش برام می گفت و چشمای سان بود که لازم نبود چیزی بگه و دوستی یعنی همین... 

نوشته شده در پنج‌شنبه 3 تیر 1389ساعت 08:52 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|