X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

تو الان خوابی. بدون لالایی و قصه. یعنی اصلا دیگه دست ما نیست. خیلی وقتا هم که بیداریم می بینیم که خوابیم. می فهمی که؟ من الان باید با یکی حرف بزنم. همین الان. نه یه ساعت دیگه. نه فردا صبح. نه چند روز دیگه. همین الان. من خیلی دوست داشتم این نگرانی رو به یکی بگم. یکی، نه هرکی!

این هذیونا همه ش نشانه های اومدن زمستونه. فصلیه. گذراست. اما پدر آدمو در میاره تا بگذره. تازه الان که خوبه! بذار دی برسه، بذار نیمه ی بهمن بیاد! اون وقت دیگه من، من نیستم که. می شم یه موجود رو هوا. یه موجود مات! مات و مبهوت! مثلا صبح که می رم دانشگاه ماتم. تو کلاسا، سلف، کتابخونه، سایت، حتی دستشویی مبهوت می مونم. وقتی بر می گردم هم همین طور. توی ترافیک، کنار خیابون، توی تاکسی، توی اتوبوس، توی خاکستری. عین به خواب می شه همه چیز برام. کافیه از یه جای ممنوعه رد شم یا از یه جایی که بوی ممنوع بودن می ده بگذرم، اون وقت دیگه رسما تو کمام.

.

خدایا چی شد اصلا؟ من چرا خوب یادم نمیاد؟ من چرا همه چیز مثه خوابای نامفهوم یادم مونده؟ اون کوچه هه اسمش چی بود؟ دریا؟ آبشار؟ اون ساختمونه پلاکش چند بود؟ اون روز چندم دی بود؟ اون ماشینه چقدر گرم بود ... اون دختره که الان دیگه نیست اسمش چی بود؟ دقیقا کجای اون خیابون ساعت وایساد؟ اون میدون که لاهه توش زد زیر گریه اسمش چی بود؟ من چندتا درسمو افتادم؟ من با معدل چند مشروط شدم؟ من چرا دیگه نرفتم ترجمه همزمان؟ ما چرا رفتیم باغ گیلاس؟ ما چند بار پیاده رفتیم تا عمو؟ ما چی ایم خدا؟ ما کی ایم؟ ما کِی ایم؟ ساس کجاس؟ تصویر اون راننده تاکسی که تا پر شدن ماشینش جامعه شناسی دکتر بشریه می خوند از توی ذهنش پاک نمی شد.

.

آیا مطمئنیم که سر جای خودمان قرار داریم؟

نوشته شده در جمعه 23 شهریور 1386ساعت 12:46 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|