X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

اینجا که من هستم، پر است از بی خبری.

اینجا صبح ها و شب ها خیلی فرقی ندارند. جز اینکه شاید شبها خسته باشی و بخوابی! و روزها بروی بیرون دنبال کارهایت. اینجا جواب سلامت را نمی دهند. لبخند هم به رویت نمی زنند. شاید سری برایت تکان دهند ... که آن هم دارد از مد می افتد ... اینجا مینیمم ریکوآیرمنت بی ام و  است با رژ لب صورتی ... کاش می شد فرار کرد ... ف ر ا ر . . .


سه تا دختر رو در نظر بگیر که یکی یکی طی یک پروسه، بسیار بسیار رویایی شدن! اونقدر که وقتای بیکاری، بعد از اینکه جایی برای نشستن (و الزاما خوردن!) پیدا کردن، راجع به رویاهاشون حرف می زنن! و طی این صحبتها، این رویاها مثل یه سه راهی می رسن به هم! و همدیگه رو قطع می کنن!

اینا رو گفتم که بگم منو نینا و نیلو، تصمیم گرفتیم لیسانس که گرفتیم، بذاریم در کوزه  آبشو بخوریم و بریم سه تایی یه آتلیه باز کنیم! من می شم عکاس و فیلم بردار و اینا! نیلو که خودشو کشت رشته شو عوض کنه بره حسابداری، می شه حسابدار و مسئول امور مالی! نینا هم که اصولا منیجمنت ش خوبه، می شه مسئول هماهنگ کننده ی کارها و برنامه ها ومهمانی های شما عزیزان! چند تا نیروی دیگه هم لازم داریم! البته چون ظرفیت محدوده، اولویت با اوناییه که زودتر مدرک هاشون رو بذارن در کوزه! نگین پس فردا که نگفتی و اینا ها! من پولدار شدم نیاین هی بگین نامرد چرا ما رو شریک نکردی!؟ ... گفته باشم!

اینم از روزگار ما ... شما چه خبر؟

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385ساعت 06:44 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (9)|