X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

 احساس می کردم فقط و فقط من بودم که می فهمیدم تو بغل دایی گریه کردن یعنی چی ...  وقتی بانوی غمگین قصه تو بغل بابام بغضشو شکوند ... بی اختیار یاد روزی افتادم که نسترن از روی سفره پرید و دستش شکست. فرداش با چه افتخاری با اون چشمای شیطونش می گفت از سفره پریدم شکسته ... حالا اون چشمای شیطون پر از بهت بود. بانوی غمگین قصه به جز همون یه بار اشک نریخت. یه بغضی می کرد و قورتش می داد. اطرافیان می گفتن داد بزن، گریه کن، اینجا باید جیغ بکشی ... اما بانو، سر نسترن و یاسمن رو گذاشته بود رو شونه هاشو جلو رو نگاه می کرد. آینده رو. منم دلم داییمو خواست ... مثل همون بچگیا بیاد بهم بگه مری قشنگه. اون وقت دلیلی برای گریه نکردن وجود نداشت. می خواستم جای بانوی غمگین هم ببارم ... نشد ... و سوز نمی دونست که من بهش حسودی می کنم ... اون وسط مسطا که لاهه اس ام اس زد چطوری؟ یه ساعت فکر کردم که چطورم. بعد بهش جواب دادم که به نظرت نفر بعدی کی می تونه باشه؟ ... و لاهه قربون اسکل شدنم رفت. سرم به اندازه ی یه قرن بی خوابی درد می کنه. هی یادآوری می کنم که امروز عصر ۲ ساعت خوابیدم ... پس بانو چی بگه؟ اون وقت اون دخترک به من می گه فردا بیا خونه ی عطیه. برم که عاطفه تحقیرم کنه؟ این چه بغضی بود که وسط تلفن دخترک شکست؟ شکست؟ پس چرا من هنوز سنگینم؟ بانو امشب خوابش می بره؟ بانو؟ بانو؟ چرا تو بانو؟ بانو دلم برات گرفته ... تنگته ... خستته ... بانو دو تا عروسک داره. دو تا ... چرا؟ چقدر از این کلمه ی چرا بدم میاد. وقتی هیچ جوابی براش نداری. اون وقت هی تو گوشت صدا می کنه که چرا؟ واقعا چرا؟ چطوریه؟ چی به چیه؟ کی به کیه؟ تنها فکری که به مغزم میاد نیست کردن فیلم سرعینه و توقف گردنه ی حیران و .... برای صبوری یاسمن و نسترن و بانوی غمگین قصه ی من دعا کنید ...

نوشته شده در شنبه 13 مرداد 1386ساعت 10:01 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|