X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

نویسنده زنگ زد ... از یه شماره ی عجیب غریب ... حدس زدم باز زده بیرون ... از این شهر پر هیاهو که هی تنهایی شو بین این همه مرم به رُخش نکشه ... گفتم با صد هزار مردم تنهایی، بی صد هزار مردم تنهایی؟ خندید ... گفت تنهایی ِ اینجا بهتره ... چرا من همیشه جلوش ادای آدمای خنگ رو در میارم ... ؟ خدایا نکنه اون موضوع ممنوعه راست باشه؟ ....

تو این روزا .. دلم نویسنده رو میخواد. که یه نفس حرف بزنه و من دنبال جمله هاش بدوم و نگران باشم که از دستشون ندم ... اون چیز ِ ممنوعی که راجع بهش با هیچ کس حرف نزدم، این روزا به نظرم درسته درست میاد ...  درباره ی نویسنده ... اون چیزه س که باعث فرارش ازم می شه ... وقتی که با لاهه و چند میریم دیدنش ... فرار ... همه ش فکر می کردم دارم جَو می دم ... اما بعضی وقتا آدم یه نشونه هایی می بینه که ایمان میاره به واقعیتی که تو ذهنش باهاش مبارزه می کرده ... این موضوع هم دلیل یکی از دلیلای دیگه ی اون ماجرای زندگی شبیه فیلمها شدگیه. کاش می تونستم با یکی که هیچ جور قضاوت بدی درباره م نکنه حرف بزنم ...

اون روز سر دی ماه که من داشتم آشکارا عذاب می کشیدم و توی هشت و نیم جلوی نویسنده نشسته بودم الان جلو چشممه ... همون روزی که پالتو خاکستریمو پوشیده بودم و نویسند گفت که من تو رو دوست دارم تو هنوز خط خطی نشدی ...

در حال حاضر در زندگی دچار یک جور گه گیجه هستم.

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد 1386ساعت 10:30 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (10)|