X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

بازم مسافرت قطاری به رسم هر سال.. و کلی خاطره ی جدید و اینکه باید یک سال دیگه صبر کنیم تا ازین خاطرات باز تولید شه! خوشحالم که این همه سال شده که هر سال این مسافرات قطاری رو می ریم و چیزی از قبیل ازدواج کردن یه عده نمی تونه جلوشو بگیره!! چقدر حرف زدن هامونو دوس داشتم. خیلی می چسبید. مخصوصا برای همچون منی که انگار بعد از عمری رسیده م به یه سری آدم تقریبا هم فکر و از هر دری داد سخن می دم و همه هم پایه. آره ما چند تا دختر 4-23 ساله، کلی چالشهای زندگی رو بررسی می کنیم توی همون قطار درب و داغون و کثیفی که دم به دقیقه از عطیه خواهش می کردیم ژل ضدعفونی کننده شو بده! و من عاشق این لحظاتم. وقتی پرانتز طبق معمول لم داده همون طبقه ی اول و مثل من هی سه تا طبقهی تختا ر بالا و پایی نمی ره و هرچی من میگم بهم میخنده و من عاشق خندیدناشم که انگاری اصل خنده س. یه جورایی اصیله. تا حالا هیچ خندیدنی این مدلی به نظرم نیومده.. من عاشق اظهار نظرهای آرزو ام. وقتی که شروع می کنه به سخنرانی و از هیچ دیتیلی برای پوشش دادن ماجرای مورد بحث فروگذار نمی کنه! عاشق حرکات مصم وقتی دیگه حس و حالت تموم شده و باز یه چیزی می گه که حتی اگه خودتم نخوای نمی تونی سر حال نیای و مدتها به اینکه ملافه ی تمیز با پتوی کثیف قاطی شده و مص اعصابش خورد شده نخندی!! عاشق عطیه م که هیچ وقت راز دلشو نگفته بود و از بس من هی هرچی تو دلم بود می ریختم بیرون، اونم حرفاشو زد و من هنوز نگران دلشم... حتی عاشق ارغوان آروم و ساکتی ام که جدیدا اصلا مثل قبل شیطون نیست.... یا فاضله و شکوفه که قدیما خیلی صمیمی نبودیم اما الان حسابی تو زندگیم جا دارن. 

دلم برای سفرمون تنگ می شه وقتی یاد خاطراتم می افتم. یاد ساعت کوک کردنا. حموم رفتنا. یاد اون شبی که ارغوان و پرانتز کارت اتاقو برده بودنو ما نه برق داتشم و نه کولر و مجبور شدیم با در باز و تاریکو .... (بگم ادامه شو پرانتز؟؟؟!!!) یاد پلو ماهیچه که تا حالا نخورده بودم و کلی چسبید.یاد تاکسی گرفتنا که شخصی سوار نشیییییییین! یاد دریا میریم خشک می شه ها، یاد اتاق هتل که روی در و دیوار تخت داشت تا ما 6 نفر توی یه اتاق جا شیم! یاد هوای گرم و هتل اون ور خیابونیه و مامان بزرگ آرزو که یهویی دیدیمش و خفت کردن پرانتز و آتلیه ای که ازون عکس جوادا گرفتیمو از همه بیشتر اون همه حرفی که زدم و اشکی که این همه مدت منتظر مونده بودن تا برزن و اون همه قولی که گرفتم از خدا و .... 

بعد خدا رو شکر می کنم که اینقدر با این دوستام هم فکر و هم عقیده م و چقدر خوشحالم که می خوام تا آخر عمر نگهشون دارم. 

و ای کاش زودتر سال دیگه بشه و باز این مسافرت بهم کلی روحیه بده... 

 

 

پ.ن: راستی.. می خوام اسم اینجا رو عوض کنم! دیگه تو فاز مهم نیست نیستم. چی بذارم؟..

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان 1388ساعت 08:53 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|