X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

شددگرباره جوان  عالم پیر، عالم پیر شده عشق پذیر.. چشمامو می بندم می رم به 9 سالگی. گر بخندیم زمان خندانیم... ور بچرخیم جهان چرخانیم... این صدای همیشه آشنا از یه جایی به گوشم می رسه، سبکبال در حال دویدن. با یاس با عاط با طاه... با همه ی بچه های خوب کودکی... تنها دغدغه ی زندگی این بود که مامان بابا اجازه بدن بریم باغ سیب رو به رو.. توی اون خونه ی پر از خاطرۀ مهرشهر... همون جا که افتادم و دستم برید. و هنوز نگاه های نگران آدما رو یادمه... اگه چند بود الان می گفت حاضری یه دستو یه پاتو بدی نیم ساعت برگردی به اون روزا؟... اون روزا؟...هه... این روزا دیگه اشکام دست من نیستن. خیلی بده که دست من نیستن. فقط دو روز مونده به تافل. این فقط یه تافل معمولی نیست. این همۀ زندگی ِ منه... و زندگی یه نفر دیگه... که نمی دونم... نمی دونم.... نمی دونم.....   

 

پ.ن: شادی! می خونی منو؟ اگه می خونی جمعه برام دعا کن... لطفا.

نوشته شده در سه‌شنبه 24 خرداد 1390ساعت 11:16 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|